مثنوی سورۀ عشق


محمّدعلی لسانی فشارکی

سورۀ عشق را زِ بَر برخوان

سورۀ عشق بشنو از قرآن

معنی عشق بشنو از قرآن

که خدا عاشق است بر انسان

عشق در سورۀ مبارک عشق

هست مانندۀ تبارک عشق

عشق و معشوق و عاشقاند یکی

نیست در این میانه هیچ شکی

اینچنین عشق عین عقل آمد

نام آن نیز عقل میشاید

عین عقل است عشق ورزیدن

عشق یعنی خدای را دیدن

این دو بالاند دادۀ یزدان

بهرِ پروازِ درخورِ انسان

آدمی را دو بال هست نیاز

تا کند بر فرازها پرواز

عشق از عقل میندارد باز

هر دو بالش نیاز۫ در پرواز

عشقِ بیعقل بیثمر باشد

عقلِ بیعشق جمله شر باشد

هرچه شرّ است از همین خیزد

کز بَرِ عقلْ عشقْ برخیزد

وحی و عشقاند دادۀ یزدان

خطِّ ربطِ خدایْ با انسان

وحی تنها رسانۀ عشق است

عقل هم بیکرانۀ عشق است

سورۀ عشق بشنو از قرآن

سورۀ عشق را زِ بَر برخوان

عاشقی از خدای انسان است

عشق انسان زِ فرِّ یزدان است

عشق را کردگارْ تنها اوست

مالکُ الملکِ عقل نیز هموست

عشق و عقل است جامع توحید

عقلِ بیعشق مانع توحید

عاشقانِ زِ عقل برخوردار

عاقلان زِ عشق برخوردار

در کتاب خدا به سورۀ عشق

عقل آمد برین سُطورۀ عشق

مکتب عقل و عشق مکتب ماست

مذهب عشق و عقل مذهب ماست

پیشوایان ما همه عاشق

عاقلان ز عشق حق وامِق

واجدانِ عقول و علم و کمال

زینت از عشق میبرند و جمال

وحیْ بیحدّ و حصر با درجات

شامل جمله واجدین حیات

جملۀ کائنات کوشایند

همه بینا و هم نیوشایند

خاکْ هشیار و آتش سوزان

همه اجزاء و مفردات جهان

جملگی سهم میبرند از عقل

جمله راضیّ و بهرهمند از عقل

همه دارند سهم خویش از عشق

سهمی از وحی و نیز سهم از عشق

عشق و وحی است پایۀ خلقت

وحی و عشق است مایۀ خلقت

عشق در موتْ اصل متن حیات

وحی در موت نیز رمز حیات

عشقِ انسان مقیّد او مطلق

عشق انسان ز عشق او مشتق

عشق انسان به عشق او وصل است

این فَراق است و عشق او وصل است

عشق انسان زِ وحی حاصل شد

عقل انسان به وحی کامل شد

وحی یعنی اَبَررسانۀ عشق

وحی والاترین نشانۀ عشق

همه عالَم به وحي زنده بدان

موت را هم به وحي زنده بدان

اصل وحی از خدا برای رُسُل

ني مقیَّد به انبیا و رُسُل

همه دارند سهم خویش از وحی

همه گیرند حقّ خویش از وحی

که چه کن، با که، با چه همدم باش

با که تو دوستْ یا که دشمن باش

وحی چون باغبان همی باشد

بذر احساس در جهان پاشد

عشق رویَد زِ بذر و کِشتۀ وحی

عقل هم حاصلی زِ کِشتۀ وحی

عشق برخاست از رسانۀ وحی

عقل برتافت از کرانۀ وحی

دل عاشق زِ وحی برخوردار

جان عاقل زِ وحی برخوردار

جمله عشّاق ترجُمانِ وحی

عرصۀ عقل گفتمانِ وحی

راست کار جهان به عشق و به عقل

همه کار جهان به وحی و به عقل

وَحیْ نازل از آسمان رفیع

عشقْ نازل از آن مقام منیع

از پسِ وَحیِ نازل از بالا

شد مقام زمین بسی والا

فرع شد آسمان برای زمین

سجده بُرد آسمان به پای زمین

آسمان تابع زمین گردید

فرعی از جامعِ زمین گردید

چشمها دوخته همه به زمین

آسمانها شدند محوِ زمین

دیدۀ عرشیان بسوی زمین

آسمان گشته محوِ روی زمین

آسمانها همه برآشفتند

یک به یک از فراز بشکُفتند

بر فراز زمین بسی غوغاست

وحْیْ نازل زِ عالَمِ بالاست

آسمانها شدند فرع زمین

جمله کار سَماست وقف زمین

آسمان گشته پایبند زمین

در همه کار در کمند زمین

از پسِ وحی آسمان به زمین

دوخته چشم آسمان به زمین

از زمین حکم میشود به سما

سیر کار از زمین بسوی سما

یاددادِ خدای رحمان است

که نخست آموزگار انسان است

او که آموختَه اسْت علم بیان

همزمان وقتِ خلقتِ انسان

هست سرمایۀ سعادت او

باشد این دانشش کفایت او

بعد ازو از پیامبر داریم

هرچه از علمِ پُرثمر داریم

حق سپرده به دست انسانها

کار دنیا و عالم بالا

همه هستی خلاصه شد به زمین

بار عالَم نهاده شد بزمین

کم ندارد زمین دگر ز سما

نیست کمتر زِ عرش یا که سما

یادگاران نوح و ابراهیم

هدیۀ داور غفور و رحیم

سرگرفتَست دین زِ نوح نَبي

پاگرفتَست با نزول نُبي

ضامن دین شدَست ختم رُسُل

گشت ازو راست کار جمله رُسُل

هرکه مؤمن سعادتش حتمیسْتْ

هرکه کافر شقاوتش قطعیسْتْ

سفرۀ دین کشیده سرتاسر

بر سرِ سُفره جمله خیل بشر

عقل و درک و شعور از دین است

جملۀ شوق و شورْ از دین است

گشته جمعی زِ سفره برخوردار

دگرانی زِ خوانِ دین بیزار

کفر و ایمان به اختیار بشر

وانهاده زَمامدارِ بشر

هرکه رَه یافت او بخود رَه یافت

هرکه گمراه خود زِ رَه برتافت

عاقبت یک بهشتْ یک دوزخ

راست سوی بهشت و کجْ دوزخ

رمز خیر است دین و دینداری

هرچه شرّ است از آنِ بیزاری

سوی حقّ است مقصد انسان

آخرین مقصد انتهای جهان