تفسیر سوره شناختی آیه ی امن یجیب


متن کارگاه ویرایش شده

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین، ربّ محمّدٍ المصطفیٰ سیّدالمرسلین و خاتم‌النبیّین، صلوات‌الله‌علیه‌وعلی‌آله‌الطاهرین، واصحابه المنتجبین، من الانصار و المهاجرین، والذین اتّبعوهم باحسانٍ من التابعین، واَتباع التابعین، الی یوم یقوم الناس لربّ العالمین.

محتوای کارگاه

بسم الله الرحمن الرحیم. باسم الله و بالله و خیرالاسماء لله. اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله. اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد.

به لطف خدا، این، عنوان یک سلسله کارگاه خواهد بود که این کارگاه امروز نخستین آنهاست. عنوان کارگاه امروزمان «تفسیر سوره شناختی آیۀ اَمّن یُجیب» است، بعدی‌ها، به امید خدا، درست در همین قالب قرار می‌گیرند؛ مثلاً می‌شوند: «تفسیر سوره شناختی آیۀ آمَنَ الرسول؛ همچنین کارگاه‌های بعدی. عنوان این کارگاه نشان می‌دهد که تلفیقی است از تحقیق موضوعی در قرآن کریم با سوره‌شناسی؛ و طبعاً، هر قدر افراد با آموزش قرآن مطابق اسوۀ حسنه آشناتر باشند، آماده‌تر، و بهره‌وری و باروری کارگاه‌ها و بحث‌ها برای ایشان بیشتر و بهتر خواهد بود؛ اگر هم این سابقه را نداشته باشند، بازهم بی‌بهره نخواهند بود و مشکل خاصی نخواهند داشت. ممکن است شما بگویید: این‌گونه حرکت تحقیقی و اینگونه بحث کردن کار سنگینی است؛ کار ساده‌ای نیست. من به شما می‌گویم، البتّه سنگین است و ساده نیست؛ امّا سؤال مهم این است که آیا این کارها لازم‌اند یا نه؟ که البتّه لازم‌اند، و باید انجام بشوند. باید توکّل به خدا کنیم و بنا را بر این بگذاریم که با همین امکانات موجود، با ملاحظات لازم، با یک مقدار آسان کردن کار، و رعایت جوانب مختلف به این کارها بپردازیم، و قطعاً، والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین. ما یقین داریم، تا حالا هم دیده‌ایم که همین طور است.

کار ما «تفسیر سوره شناختی آیات» است؛ یعنی آیاتی که بیشتر، یا زودتر از آیات دیگر، یا به هر دلیلی برای ما «مطرح»اند، و طبعاً اوّل نوبت به آیه‌هایی می‌رسد که مطرح‌ترند؛ مثل آیۀ «اَمَّن یُجیب». برای خود من شاید مثل خیلی از شماها آیۀ «امّن یجیب» عمری مطرح بوده است.

پیشنهاد، فرضیّۀ پژوهش، پیام و هدف این طرح این است که یک آیۀ قرآن اگر بخواهد به گونه‌ای درخور و شایستۀ تحقیق بشود، جای خودش را پیدا بکند، کاربردی بشود، جاری بشود در زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان، از آن برنامه در بیاید، اخلاق دربیاید، مدیریت در بیاید، زندگی دربیاید، روان‌شناسی دربیاید، تعلیم و تربیت دربیاید، باید برود در همان فضاهای تحقیق موضوعی و سوره‌شناسی. از سوی دیگر مباحث سوره‌شناسی به نحوی می‌رود به سمت تحقیق موضوعی، راه و روش‌های تحقیق موضوعی هم به نحوی می‌کشد به سوره‌شناسی؛ در عین حال، دو فضای جداگانه دارند، و روش‌هایشان با یکدیگر متفاوت است؛ دستاوردهایشان هم با هم فرق دارد. این طرح سوّمی هم همین‌طور است؛ تلفیقی از آن دو روش است. در جاهایی دقیقاً می‌شود تحقیق موضوعی، با همان روش خودش؛ یک قسمت دیگر کار می‌رود در حال و هوای سوره‌شناسی.

سوره‌ها را چه کسی تقسیم کرده است؟ خدا. حتّی پیغمبراکرم در مشخص کردن سوره‌ها و تدوین و ترتیب سوره‌های قرآن نقشی نداشته‌اند. حضرت رسول‌اکرم بر اساس آن نزول یکپارچۀ قرآن از باء بسم الله تا سین والناس که می‌فرمودند در شب قدر و به هنگام بعثت همچون کتابی در قلب من نقش بست و من می‌توانم از روی آن از اوّل تا آخر بخوانم، قسمت‌هایی که به تدریج نازل می‌شد امر می‌فرمودند که این جایش آنجاست. مثل اینکه شما یک نقشۀ جامع داشته باشید و بخواهید مطابق آن نقشۀ جامع قسمت‌های مختلف آن را بتدریج بسازید. فروشگاه‌های بزرگ دنیا که در مملکت خودمان هم نمونه‌هایش وجود دارد، شما می‌روید و می‌بینید در همان طبقه همکف که وارد می‌شوید، یک ماکتی هست که به گونه‌هایی دعوت می‌کنند آن را نگاه کنید؛ حالا یا آن ساختمان‌ها تمام شده است یا بعضی از فازهای آن هنوز ساخته نشده است. نشان می‌دهند که شکل کامل این مجموعه چگونه دیده شده است.

پیغمبراکرم هر قسمتی از قرآن را که نازل می‌شد می‌فرمودند: این جایش آنجاست، یعنی مطابق کتابی که در قلب من است، جایش آنجاست؛ بنابراین خودشان نقشی نداشتند. در تقسیم سوره‌ها به رکوعات، که ما در تحقیق موضوعی در قرآن‌کریم اسم آن را «واحد موضوعی» گذاشته‌ایم، «سیاق» هم بگویید اشکالی ندارد، این تقسیم را پیغمبراکرم به این صورت عمل کرده‌اند که این تعلیم من است به شما؛ یعنی قولاً و فعلاً و تقریراً، پیغمبراکرم با قول و فعل و تقریرشان در طول سال‌ها نزول قرآن و سال‌های دعوتشان سامان داده‌اند. این کار را پیغمبراکرم در سوره‌های قرآن به ترتیب آخر به اوّل، از سورۀ نازعات، بعد نبأ، تا برسد به سورۀ بقره با دقّت و اهتمام خاصّی انجام داده‌اند.

این تقسیم ۵۵۵تایی را پیغمبراکرم به‌گونه‌ای انجام دادند که این تعلیم من است؛ ولی فرقی نمی‌کند: «وما ینطق عن الهویٰ. ان هو الّا وحی یوحیٰ» کافیست مطمئن باشیم -که مطمئن هستیم- پیامبراکرم بر این تقسیم اصرار می‌ورزیده‌اند، در نتیجه می‌شود عین آن سوره‌هایی که خدا در قرآن طراحی کرده است. پس، قرآن به یک حساب ۱۱۴ سوره دارد، و به یک حساب ۵۵۵ سوره گونه دارد، به اضافۀ فاتحة الکتاب که در این تقسیم داخل نیست، آن امّ الکتاب است. فاتحة الکتاب به ما می‌گوید: من فاتحة الکتاب هستم. من امّ الکتابم. لطفاً برای سوره‌شناسی، برای تفسیر یک سوره از قرآن، و امثال اینها، به سراغ من نیایید. من کارم کار دیگری است؛ من همۀ کتابم. من خلاصۀ کتابم. من امّ الکتابم. من سرآغاز و دیباچۀ کتابم. من حمد نمازتان هستم. همان که من هستم، همانگونه با من رفتار کنید، خودتان را به دردسر نیندازید.

تفسیر سورۀ حمد را شروع می‌کنید، وسط کار رها می‌شود، خودبخود رها می‌شود، باید هم رها شود. امّ الکتاب یک سورۀ عادی نیست. سوره‌شناسی سورۀ فاتحة الکتاب هم هوسش به سرتان نزند، بهتر است. چیزی زیاد گیرتان نمی‌آید، در عین اینکه یک دنیا اوصاف دارد. فاتحة الکتاب شأن و مقامش در حدّی است که دست نایافتنی است. جای آن همان جایی است که به ما یاد داده‌اند. نماز می‌خواهید بخوانید «لا صلاة الّا بفاتحة الکتاب»، هر قسمت از قرآن را می‌خواهید بخوانید باید اوّل سورۀ فاتحة الکتاب را بخوانید بعد آن سوره‌ها را؛ هرچند سوره از سوره‌های قرآن را می‌خواهید نشر بدهید، می‌خواهید منتشر کنید، می‌خواهید مکتوب کنید، باید اوّل سورۀ فاتحة الکتاب را بگذارید بعد آن سوره‌ها را. سورۀ فاتحة الکتاب جامع همۀ سوره‌های قرآن هست ولی هیچ یک از سوره‌های قرآن نیست، یعنی مثل هیچ‌یک از سوره‌های قرآن نیست.

بنابراین، گذشته از امّ الکتاب ۵۵۵ «سوره گونه» در قرآن‌کریم داریم. این ۵۵۵ سوره‌گونه چگونه از آن ۱۱۴ سوره در می‌آید؟ از آخر قرآن که شروع کنیم، ناس یک و دو ندارد، فلق یک و دو ندارد، تا می‌رسیم به نازعات. نازعات می‌شود: نازعات (۱)، نازعات (۲)؛ سورۀ نبأ می‌شود: نبأ (۱)، نبأ (۲)؛ می‌رود تا سورۀ بقره، بقره می‌شود: بقرۀ (۱)، بقرۀ (۲)؛ تا بقرۀ (۴۰)؛ انعام (۱) تا انعام (۲۰)؛ و همین سورۀ نمل، نمل (۱) تا نمل (۷). حالا آیۀ «اَمَّن یُجیب» در کدامیک از این واحدهای سوره است؟ در واحد پنجم. یک دور، آرام آرام، این واحد پنجم سورۀ نمل را با هم می‌خوانیم، از آیۀ ۵۹ تا ۶۶.

در تحقیق موضوعی همه این اشتباه را به طور طبیعی می‌کنند، ولی شما چون تمرین‌تان زیاد است، اشتباه نمی‌کنید؛ سورۀ نمل، از آیۀ ۵۹ تا آیۀ ۶۶ می‌شود «هشت» آیه. یک صلوات هدیّه به محضر امام هشتم بفرستید. حالا می‌توانید احساس کنید و امیدوار باشید که این احساس درست هست که ما با توسّل به امام هشتم، حضرت امام رضا (ع)، حذف می‌کنیم فاصله‌های مکانی را و احساس می‌کنیم که همین سالن یکی از رواق‌های حرم مطهّر است. ما که بعضی از همین کارگاه‌ها را در مجموعۀ آستان قدس رضوی داشته‌ایم، درست کنار رواق‌های حرم مطهّر حضرت امام رضا(ع). کارگاه امروز ما هم از برکات و کرامات رضوی انشاءالله برخوردار خواهد بود. من فراز به فراز می‌خوانم، شما هم همراه من هرطور خودتان دوست دارید تکرار کنید و زمزمه کنید. درست مانند آغاز سوره، با بسم الله شروع می‌کنیم، این جواز را قطعاً داریم. وقتی رکوعات شبیه سوره‌ها هستند، با تعلیم پیغمبراکرم (ص) مثل سوره‌های اصلی با آن‌ها رفتار می‌کنیم، و نه‌تنها اجازه داریم، بلکه خیلی بجاست که مثل اوّل سوره‌های قرآن، اوّل یک رکوع قرآنی، یک واحد موضوعی، بسم الله بگوییم. بسم الله می‌گوییم و شروع می‌کنیم:

متن رکوع (واحد موضوعی)

قل الحمد للّه و سلام علىٰ عباده الّذين اصطفیٰ آلله خير امّا يشركون. امّن خلق السماوات و الارض و انزل لكم من السماء ماءً فانبتنا به حدائق ذات بهجة ما كان لكم ان تنبتوا شجرها ءاله مع الله بل هم قوم يعدلون. امّن جعل الأرض قراراً و جعل خلالها انهاراً و جعل لها رواسي و جعل بين البحرين حاجزاً ءاله مع الله بل أكثرهم لايعلمون. امّن يجيب المضطرّ إذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الأرض ءاله مع الله قليلاً ما تذكّرون. امّن يهديكم في ظلمات البرّ و البحر و من يرسل الرياح بشراً بين يدي رحمته ءاله مع الله تعالى الله عمّا يشركون. امّن يبدؤا الخلق ثمّ يعيده و من يرزقكم من السماء و الارض ءاله مع الله قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين. قل لايعلم من في السماوات و الارض الغيب الّا الله و ما يشعرون ايّان يبعثون. بل ادّارك علمهم في الآخرة بل هم في شكّ منها بل هم منها عمون

آیۀ «اَمَّن یجیب» را ما چگونه می‌شناسیم؟ برای قضای حوائج، به خصوص برای شفای مریض‌ها. چند مرتبه بخوانیم؟ پنج مرتبه. چه بسا شما هم مثل من یک عمر دنبال این بودید که این پنج مرتبه از کجا آمده است؟ هنوز هم هیچ کس نمی‌تواند به شما بگوید از کجا آمده است. من خودم هنوز تا آنجایی که خیلی جستجو کردم؛ یک جایی مکتوب باشد که آیۀ «اَمَّن یجیب» را برای مثلاً شفای مریض‌ها یا قضای حوائج پنج مرتبه بخوانید، نوشته‌اش را ندیده‌ام. عملش را -مثل شماها- خیلی دیده‌ام. البته اخیراً یک مدلی پیشنهاد شده است که شاید مدل ۹۱ باشد. مسجدی که تا سال ۹۰ «اَمَّن یجیب»شان پنج مرتبه‌ای بود، این دفعه دیدم که اعلام کردند: سه مرتبه آیۀ شریفۀ «اَمَّن یجیب» را می‌خوانیم. قبلاً در همان مسجد اعلام می‌کردند: پنج مرتبه آیۀ شریفۀ «اَمَّن یجیب» را با هم بخوانیم. یک چیز بد و تلخش که به ذهنم رسید و فوری به خودم نهیب زدم که نه قطعاً دلیلش این نیست! با خودم گفتم: شاید بعضی احساس کرده‌اند که وقتشان تلف می‌شود!! به هر حال، ختم «اَمَّن یجیب» آن‌چنان که رایج است و جا افتاده است پنج‌تایی است. جوابش کجاست؟ اینجا پیدا کردید جوابش را؟ جوابش فقط در خود قرآن آمده است.

در «سوره آیۀ» «اَمَّن یجیب» پنج‌تا «اَمَّن» داریم که یکی از آن‌ها «اَمَّن یجیب» است؛ پنج‌تا «ءالهٌ مع الله» دارد. «ءالهٌ مع الله» در متون ادبی نوع دیگر، در شعر، به آن می‌گویند «ترجیع‌بند». یک ترجیع‌بند چندتایی دارد؟ پنج‌تایی: «ءالهٌ مع الله؟» «ءالهٌ مع الله؟» ... در قرآن پنج مرتبه این عبارت تکرار شده است درحالی‌که بسامد «لا اله الّا الله» در قرآن دو مرتبه بیشتر نیست. حالا شما می‌توانید به من بگویید «ءالهٌ مع الله» نفی جنس، نفی مطلق است که به هیچ وجه معبودی، الهی، جز الله نیست. «ءالهٌ مع الله؟» یک سؤال است. سؤال کننده خداست، رسول خداست. جواب شما چیست؟ «لا اله الّا الله». می‌توان گفت این تعبیر ظریفتر از «لا اله الّا الله» است. خدا این عبارت را در این مجموعۀ آیات تکرار کرده است که «لا اله الّا الله» گفتن مردم را دربیاورد. خیلی زیبا و زیبنده است.

دقّت کنید. شما یک وقت اصرار می‌کنید که طرف بگوید «لا اله الّا الله»، نمی‌گوید؛ چرا نمی‌گوید؟ برای اینکه اصرار می‌کنید عین آن که شما می‌گویید و دیکته می‌کنید بگوید، ولی اگر به‌طور غیر مستقیم یک کاری بکنید که خودش بگوید، می‌گوید تا آخر.

«ءالهٌ مع الله؟» یعنی من به تو نمی‌گویم بگو «لا اله الّا الله»، ولی خودت ببین می‌توانی نگویی «لا اله الّا الله»؟ «ءالهٌ مع الله؟»

این «سوره‌آیه» یا به اختصار، همان «سورۀ اَمَّن یجیب» که اسم آن را گذاشتیم، سال آینده هم درچنین روزی می‌شود جشن تولّد این سوره را گرفت. در تاریخ اسلام، در تاریخ علوم و معارف اسلامی، در تاریخ علوم و معارف قرآنی امروز روز تولد سورۀ «اَمَّن یجیب» است. البته، در اصل، روز تولّدش همان روز نزولش است. شما وقتی الآن در همۀ مساجد و محافل «پنج بار» اَمَّن یجیب را دارید، ولی در هیچ کجا نوشته‌اش را ندارید، می‌دانید این یعنی چه؟ یعنی در اصل یک نقشۀ گنجی بوده، فرسوده شده، پاره شده، یک تکّه از آن مانده، آن را هم یک عدّه‌ای گرفته‌اند، و بعد، گم شده است. ما مسلمان‌ها اگر این قدر گمشده نداشتیم، این قدر هم اوضاع و احوال فجیع نداشتیم.

سورۀ «اَمَّن یجیب» حالا دارد خودش را نشان می‌دهد. این سورۀ «اَمَّن یجیب» پر از «لا اله الّا الله» است؛ یعنی در هر فضایی قرائت و تلاوت و مداومت شود، بعد از چند روز می‌بینید که در آن فضا همه چیز و همه کس دائم می‌گوید: «لا اله الّا الله». لازم نیست زبانتان بگوید. با آنکه «لا اله الّا الله» ذکر سختی است. «سبحان‌الله» بر زبان روان‌تر و آسان‌تر است. «الحمدلله» هم آسان‌تر و روان‌تر است.

این سوره پُر از «لا اله الّا الله» است، «لا اله الّا الله» ناگفته! این یعنی «کاربردی بودن»، یعنی یک سوره یا زیرسوره یا سوره‌گونۀ قرآنی دارد کار می‌کند.

در بحث‌های سوره‌شناسی داشتیم وقتی، پیغمبراکرم اسم سوره‌های فلق و ناس را گذاشته‌اند «معوِّذتین» یا سه سورۀ «قل هو الله احد» و «قل اعوذ بربّ الفلق» و «قل العوذ بربّ الناس» را نامگذاری فرموده‌اند: «معوِّذات» یعنی این سوره‌ها این کار را می‌کنند، سوره‌های «مسبِّحات» این کار را می‌کنند. سوره آیۀ «اَمَّن یجیب» هم که قرار است «شِبهِ سوره» باشد یا «سوره گونه» باشد، بالاخره یک نوع سوره باشد، قاعدتاً مثل سوره‌های دیگر یک کاری می‌کند، چه کاری می‌کند؟ اوّلین کاری که می‌کند این است که گویندۀ «لا اله الّا الله» تربیت می‌کند، «لا اله الّا الله» گویان را زیاد می‌کند، صدای همه را بلند می‌کند به «لا اله الّا الله» گفتن. کاری می‌کند خدا در این سوره و طوری با آدم‌ها صحبت می‌کند که به غیرتشان بربخورد و نتوانند سخنی غیر از «لا اله الّا الله» بگویند، یا به غیر از «لا اله الّا الله» بیاندیشند، کاری می‌کند که از خودشان بدشان بیاید اگر فکر و ذهن و ذکرشان متمرکز بر یاد غیر خدا باشد. خودشان بشوند طبیب روح خودشان، طبیب نفس خودشان. کاری می‌کند که آدم‌ها اگر بی‌خدا هستند، بیچارگی را در عمق وجودشان حس کنند؛ بفهمند که چقدر بیچاره‌اند. دریابند که چقدر بیچاره است انسان بی‌خدا. بفهمند که وجود خدا، حضور خدا در قلب انسان که عرش رحمان است، عرش الهی است و همه کارۀ وجود انسان بودن خدا، برای انسان با خدا. چقدر با ارزش است؛ چه سرمایۀ بزرگی است. «با خدا باش و پادشاهی کن/بی‌خدا باش و هر چه خواهی کن». این پادشاهی هم پادشاهی فلان مملکت نیست، «مُلک کبیر»ی است که قرآن می‌گوید: «و اذا رایت ثمّ رایت نعیماً و مُلکاً کبیرا»؛ پادشاه دوران‌ها، پادشاه همۀ کائنات، انسان با خدا واقعاً این طوری است، انسان با خدا احساس درستش همین است که خدا، من، همه. با خدا بودن چنین است. خدا هم همین را خواسته است. آن وقت، انسان بی‌خدا چگونه است؟ سورۀ حج: «من کان یظنّ ان لن ینصره الله فی الدنیا و الآخرة فلیمدد بسبب الی السماء ثمّ لیقطع فلینظر هل یذهبنّ کیده ما یغیظ».

انسان بی‌خدا بیچارگی‌اش در این حدّ است؛ هیچ راهی ندارد جز اینکه خودش را حلق آویز کند، و تا رمق حیات در وجودش هست، آن ریسمان و طنابی را که به آن حلق آویز شده است، قطع کند، از یک ارتفاع بالایی بر زمین کوبیده شود؛ و چیزی از او نماند. این بهترین وضعیتی است که در انتظار انسان بی‌خداست. این تازه خیرش است. پیشنهاد می‌شود که این کار را بکند، چون دیگر هیچ راه دیگری در برابرش نیست. این که بعضی‌ها «امّن یجیب المضطر» که می‌خوانند و یقین دارند که «مضطر» به معنای بیچاره است، این سوره به ما می‌گوید که چقدر ترجمه یا تفسیر یا برداشت نادرستی دارند. کجا مضطر به معنای بیچاره است؟ آن همه معنا برای «مضطر» و کاربردهای مضطر که در کتب لغت و مفردات قرآن و حدیث و غیره وجود دارد، کدامش مضطر را به معنای «بیچاره» گرفته است؟ بیچاره کسی است که «امّن یجیب» ندارد؛ بیچاره کسی است که خدا ندارد؛ بیچاره اوست. بیچاره آدم بی‌خداست. آدمی که خدا دارد که بیچاره نیست. قدیمی‌ها را نمی‌دانم از ایشان شنیده‌اید یا نه، از آن مناجات‌های فارسی زیبا و ناب: «ای چارۀ بیچارگان». این توضیح دقیقش این است که الآن برای شما گفتم. یعنی: ای چارۀ انسان‌ها که اگر تو نباشی، انسان‌ها بیچاره هستند. مثل: «ای کس بی‌کسان»، یعنی ای خدایی که اگر تو کس و کارِ کسی نباشی، بی‌کس و کار است؛ هیچ کس را ندارد. از این پس به یاد داشته باشیم که مضطر به معنای بیچاره نیست.

اگر ما می‌گوییم: «کارگاه آموزشی پژوهشی تفسیر سوره‌شناختی آیۀ امّن یجیب» داریم، هیچ وقت معنای آن این نیست که ما می‌خواهیم همۀ بحث‌های مربوط به این آیۀ «امّن یجیب» را داشته باشیم. بلکه همیشه ما شروع می‌کنیم، خطّ مشی کار را روشن می‌کنیم، شکل بحث را می‌گوییم. شما خودتان ادامه می‌دهید، دیگران ادامه می‌دهند.

کارمان را ادامه می‌دهیم. «لا اله الّا الله» را پیدا کردید. حالا، به من بگویید که در این سوره‌آیه «الحمدلله» چه جایگاهی دارد؟ اوّلش است، تابلو است، شروع این سوره‌گونه و سرآغاز آن است: «قل الحمدلله». از این نظر، خیلی شبیه به سورۀ حمد است، فاتحة الکتاب؛ یعنی یک نوع سورۀ حمد دیگر است؛ ولی سورۀ حمدِ باز شده است، مثل امّ الکتاب و فاتحة الکتاب. بسته نیست، غیرقابل نفوذ نیست، به عکس سورۀ حمد کاملاً «باز» است. همین یک دور که خواندیم، احساس کردید؟ اگر به نظرتان آمده باشد که چیز خاصی ندارد، این خیلی خوب است؛ یعنی شما بازخورد خوبی داده‌اید، قرآن هم می‌خواهد همین‌طور باشد، قرآن هم می‌خواهد که وقتی که مردم می‌شنوند قرآن را احساس کنند که خیلی خودمانی است؛ خوب باشد، خیلی خوب است؛ آری؛ خودمانی است. چهار تا کلمه‌اش را شاید نفهمیدیم که چه چیزی بود، ولی در مجموع حرف‌ها حرف‌های خودمانی است، خیلی صمیمانه بود. این، عالی است، این قرآن‌شناسی خوبی است؛ این، نوید ارتقای کیفیّت اُنس با قرآن است.

خوب «الحمدلله» آنجاست، فقط همین یک مورد «الحمدلله» نداریم؟ مطمئن هستید که نداریم؟ مگر باهم بررسی نکردیم و ندیدیم که در سورۀ «امّن یجیب» پنج «لا اله الّا الله» «نانوشته» هست؟ حالا هم می‌خواهیم «الحمدلله»های نانوشته را با هم بشماریم:

«قل الحمدلله و سلام علیٰ عباده الذین اصطفیٰ»

خدا یکی از کارهایی که برای ما کرده است و خیلی نعمت بزرگی است، این است که یک عدّه از بندگان خود را برگزیده است. به ما چه ربطی دارد، معلوم است به ما چه ربطی دارد: خیرش به ما می‌رسد؛ این بندگان مصطفای خداوند متعال واسطه‌های رسیدن فیض و فضل الهی به ما هستند، پس: «الحمدلله». در همین آیۀ اوّل تعداد «الحمدلله»ها دوتا شد.

«امّن خلق السماوات و الارض» به نظر شما چند تا «الحمدلله» اینجا هستند؟ بنارا براین بگذاریم که برای خلقت آسمان و زمین یک «الحمدلله» بشماریم: ولی یادمان باشد که خیلی حدّاقل می‌شماریم. اگر بخواهیم درست بشماریم، فقط خدا می‌داند که سر از چه آمار و ارقامی سردر می‌آوریم. اگر به حساب «السماوات و الارض» بگوییم: هفت مورد «الحمدلله» برای هفت آسمان، هفت مورد «الحمدلله» هم برای زمین؛ عُرفا ممکن است بگویند این آسمان‌ها و زمین‌ها، آسمان‌ها و زمین‌های تکوینی هستند، آسمان‌ها و زمین‌های عالم حقیقت و عرفان، آن آسمان‌های معنوی و عرفانی که از آن باران معرفت می‌بارد، آن زمین‌های سرسبزی که پر از گل و لاله‌های معرفت الهی هستند. پس دست‌کم چهارده مورد «الحمدلله» داریم.

«و انزل لکم من السماء ماء»؛ حداقل، باران هم یک «الحمدلله» که دارد؟ «فانبتنا به حدائق ذات بهجة»؛ برای همۀ باغ‌های میوه و گل و گلستان‌ها و بوستان‌ها و ... هم یک بار «الحمدلله» بگوییم!

«ما کان لکم ان تنبتوا شجرها» شما می‌بینید که همه‌جا درخت‌ها می‌رویند و می‌بالند؛ لذّت می‌برید. شما خوشحال هستید از اینکه درخت‌ها می‌رویند، ولی خودتان می‌توانید یک درخت برویانید؟ شما اواخر سال به این و آن می‌گویید: «دارم سبزه سبز می‌کنم». اشکالی هم ندارد، ولی واقعاً شما سبزه سبز می‌کنید؟ ما خیلی جاها حواسمان جمع نیست؛ این سورۀ «امّن یجیب» حواس ما را جمع می‌کند. «امّن یجیب»؛ آیه‌سورۀ «امّن یجیب» تا امروز کارش منحصر بوده است به اینکه اگر بیمار شدی، اگر بیمار داشتی، اگر دست کردی در جیبت پول نبود، بگو: بیچاره شدی! بعد از آن، به عنوان یک آموزۀ فرهنگ دینی مذهبی بنشین «امّن یجیب» بخوان. کار بدی نیست، ولی واقعاً، حیف نیست؟

گم شدۀ اصلیِ ما معرفت است، گم شده‌های اصلی ما مسائل عقیدتی ماست. رنج‌هایمان و دردهایمان همه از این دلمان است، غالباً به ظواهر زندگی‌مان از قبیل پول‌داری و بی‌پولی، و به فیزیولوژی بدنمان از قبیل چاقی و لاغری و غیره خیلی مرتبط نیست.

خدای ما به ما می‌گوید: «ما کان لکم ان تنبتوا شجرها»، ولی به ما یاد داده‌اند، عادت کرده‌ایم، اصلاً احساس بدی هم نداریم وقتی که می‌گوییم: دو تا سبزه سبز کردم؛ بیایید ببینید چه‌طور شده‌اند! کلمۀ خدا در آن نیست؛ هست؟ نیست. برای اینکه از آن وقتی که وارد این فرهنگ شده همراه با خدا نیامده است؛ نه که نیاکان ما خداپرست نبوده‌اند؛ خداپرستی زرتشتیان هم مثل خداپرستی ما مسلمانان بوده است. ما وقتی برای دیگران وقتی می‌خواهیم تعیین تکلیف کنیم خیلی سخت می‌گیریم که اگر قرار است فلانی خداپرست باشد، باید خیلی خداپرست باشد تا ما بپذیریم که هست.

یک زمانی ابن سینا را گفتند: کافر! ابن سینا را شما خوب می‌شناسید؛ ابن سینایی که می‌گوید: وقتی که مشکل علمی من به جایی می‌رسد که هیچ کس نیست مشکل علمی‌ام را جواب بدهد، می‌روم مسجد دو رکعت نماز می‌خوانم و مشکلم را حل می‌کنم. ابن سینا دردل می‌کند و دردنامه‌اش این دو بیت است؛ می‌گوید:

گویند که بوعلی مسلمان نبوَد کفر چو منی گزاف و آسان نبوَد

در دهر چو من یکيّ و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبوَد

برای دیگران خوب بلدیم خطّ و نشان بکشیم که باید چنین کنند و چنین بگویند و چنین فکر کنند و گرنه کافرند؛ امّا، برای خودمان عیبی ندارد؛ هزار گونه شرک و فساد عقیدتی و غیره داشته باشیم، آیه‌سورۀ «امّن یجیب» به یاد ما یاد می‌دهد که چگونه باید باشیم و چگونه نباید باشیم.

ما برنامۀ رادیویی تهیّه می‌کنیم برای بچه‌هایمان یک نمایشنامۀ کوتاه است. یک بچّه را می‌خواهند از خواب بلند کنند؛ می‌گویند: پاشو دیگه، صبح شده! بچّه می‌گوید: نمی‌خواهم پاشم، می‌خوام بخوابم! بعد یک صدای دیگر به او می‌گوید: نمی‌خوای پاشی، نمی‌خوای به آفتاب سلام کنی؟! توجّه می‌کنید! در جمهوری اسلامی که ما وزارت ورزش داریم، که داریم، خدا را شکر، افتخار جمهوری اسلامی است و الحمدلله که ورزش را توانسته‌ایم جا بیاندازیم؛ امّا نماز؟ بحثی از آن نیست. نمازی که هنگام بیدار شدن از خواب اوّلین کار یک مسلمان در متن فرهنگ مسلمانی است. چه چیزی از تو کم می‌شود که به جای به آفتاب سلام کردن، حداقل قبل از آن بگویی: نمی‌خوای پاشی نماز بخونی؟! نمی خوای پاشی با خدای خودت راز و نیاز کنی؟! نمی‌خوای پاشی خدا را یاد کنی؟! نمی‌خوای پاشی حمد و ثنای الهی را بجا بیاوری؟! نمی‌خوای پاشی بگی: سبحان الله، نمی‌خوای پاشی بگی: الحمدلله الذی احیانی بعد ما اماتنی؟ یعنی: من خوابیده بودم، مُرده بودم؛ حالا دارم بیدار می‌شم، یعنی دوباره دارم زنده می‌شم، این شکر نداره؟! این حمد نداره؟!

«ما کان لکم ان تنبتوا شجرها» وقتی خدا می‌گوید شما نمی‌توانید، کار شما نیست؛ این می‌شَود سبحان الله. یعنی شما وقتی که باغ را نگاه می‌کنید، آن درختان میوه و آن درختان گل را، باغ و بُستان را نگاه می‌کنید، خوب طبعاً می‌گویید الحمدلله، وقتی متوجّه به این نکته می‌شوید که این کار غیر خدا نیست، این می‌شود: سبحان الله. «ءاله مع الله» یعنی لا اله الّا الله؛ الحمدلله، سبحان الله.

«بل هم قوم یعدلون» به زبان ما حرف می‌زند، و عیبی ندارد که بگوییم دارد برای ما دردل می‌کند. در زبان ما آدمیزادها اینگونه حرف زدن را می‌گوییم درد دل کردن خودمانی. گویی، خدای سبحان می‌گوید، مردم، ببینید: «بل هم قوم یعدلون»، کنار منِ خدای یکتای بی‌همتا چه کسانی را قرار می‌دهند، چه کسانی را هم شأن من قرار می‌دهند: یعدلون، چه کسانی را عِدل من قرار می‌دهند؛ یا معنای دوّم آن: از من اعراض می‌کنند و به طرف چه کسانی می‌روند.

یک حدیث جالب و به یاد ماندنی داریم که وقتی یک نمازگزار نمازش را می‌خواند و بدون اینکه عذری داشته باشد، نمازش را که می‌خواند، بدون آنکه تعقیب بخواند، بلافاصله می‌رود دنبال کارش، حدیث می‌گوید که خداوند به ملائکه می‌گوید: ملائکه بیایید تماشا کنید بندۀ من را، نمازش را خواند، به جای اینکه از من بخواهد کارهایش را درست کنم، دارد می‌رود دنبال چه کسی؟! آخرهم می‌فهمد که غیر من هیچ کس را ندارد: «بل هم قوم یعدلون». این جور جاها ما می‌گوییم سبحان‌الله، تمام وجودمان می‌گوید: سبحان‌الله، یعنی روا نیست، یعنی اصلاً درست نیست، نباید اینجوری باشد؛ خدای به این خوبی، خدایی که این همه کار برای آدم کرده و می‌کند. این یک حساب دو دو تا چهارتاست و این کار آیه‌سورۀ «امّن یجیب» است، آیه‌سورۀ «امّن یجیب» است که می‌آید و می‌گوید که من می‌خواهم با شما با منطق دودوتا چهارتا صحبت کنم، با فلسفه نمی‌خواهم بیایم به شما درس خداشناسی بدهم. دودوتا چهارتا می‌خواهم برای شما بحث بکنم. به اقرار خودتان بگویید، خودتان بگویید؛ خدا چه کارهایی برای شما کرده است؟ و دیگران چه کارهایی برای شما کرده‌اند؟ حالا بگذریم از اینکه معرفت یک درجه بالاتر می‌گوید: اگر کسان دیگری هم کاری برای من کرده‌اند، مگر آن‌ها از خودشان حول و قوّه‌ای داشته‌اند؟ مگر با نیرو و توان خودشان کرده‌اند؟ مگر آن‌ها غیر از این است که سبب بوده‌اند؟ و اگر مسبّب الاسباب به من لطفی نداشت، مگر آن سبب‌ها می‌توانستند برای من کاری بکنند؟! این‌ها را یک مقداری یا مقدار اندکی آدم بسنجد، شرمنده می‌شود؛ شرمنده که شد می‌گوید سبحان‌الله. ما وقتی درد خداشناسی را در وجود خودمان حس کنیم می‌گوییم «لا اله الّا الله» وقتی تحت تأثیر نعمت‌های الهی قرار بگیریم می‌گوییم «الحمدلله» و وقتی که از رفتار خودمان و دیگران با خدا شرمنده بشویم می‌گوییم «سبحان‌الله».

اگر نمی‌دانستید، حالا بدانید که «سبحان‌الله» استغفار هم هست. یعنی اگر شما به جای استغفار سبحان‌الله را تکرار کنید، همان کار استغفار را می‌کند، سبحان‌الله یعنی خدایا شرمنده‌ام، سبحان‌الله یعنی خدایا دیگر هرچه تو بگویی قبول است. سبحان‌الله یعنی فقط تو درست می‌گویی. همان که تو می‌گویی. هر چه تو بگویی: این سبحان‌الله است. سبحان‌الله عمق توبه است، عمق استغفار است. به همین دلیل است که در ترکیب اصلی نماز ما استغفرالله نداریم. اگر کسی بگوید که چرا نداریم جوابش این است که داریم، خوبش را هم داریم! سبحان‌الله داریم. در رکوع داریم، در سجود داریم، در تسبیحات اربعه داریم، بعد از نماز داریم، همه‌جا داریم؛ امّا به شکل سبحان‌الله.

«امّن جعل الارض قراراً»؛ شما اینجا راحت نشسته‌اید، در طول چند ساعت ساختمانی که در آن نشسته‌اید تکان نمی‌خورد. حالا فرض کنید هرچند دقیقه یک بار یک تکان شدید می‌خورد. در شرایطی که شما مطمئن هم بودید که هیچ چیزی نمی‌شود، هیچ عوارضی هم ندارد؛ همین که چند دقیقه یک بار تکان شدید می‌خورد و دوباره آرام می‌گرفت؛ این کار را خدا کرده است. «امّن جعل الارض قراراً، و جعل خلالها انهاراً». شما یک آدم در مجموعۀ رکوردهای گینس بگردید پیدا کنید، چه کسی رکورددار احداث نهرهاست در دنیا؟ اصلا این سؤال مسخره است، همه می‌دانند که کار خداست. او اوّل احداث کنندۀ این نهرها بوده است، حداقل اصلی‌ها بوده است، حالا یک جایی لازم شده از یک جویی، نهری انشعاب بکشند، از یک جایی به یک جایی ببرند، قدیم‌ها همین طوری، حالا ما با لوله‌کشی، ما هم نهر جاری می‌کنیم، ولی هنر اصلی کجاست؟ نهرهای اصلی و فرعی؛ اصلی‌ها کار کیست؟

ببینید! بگذارید من راحت از زبان و پیام آیه‌سورۀ «امّن یجیب» برای شما بگویم، چک کنیم ذهنهایمان را! در ارتباط با نعمت حیاتی آب، در ذهن‌های ما ادارۀ آب، سازمان آب، لوله‌کش محلّه، وزارت نیرو، اینها جا دارند، ولی خدایی که همۀ اینها را احداث کرده است، ایجاد کرده است برای ما، چندسال یک بار به فکر می‌افتیم که این نهری که عُمری است از کنار آن می‌گذریم یا سال‌ها کودکی‌مان را کنار آن گذرانده‌ایم، چندسال یک بار به یادمان می‌آید که این کار خداست! اینجاها «الحمدلله» و «سبحان‌الله» گره می‌خورد. تا می‌آیی بگویی الحمدلله برای نعمت نهرها برای نعمت آب‌های روی زمین، یادت می‌افتد به آب‌های زیرزمینی و می‌گویی سبحان‌الله.

بگذارید اینطوری هم بگویم: وقتی که رادیو را باز می‌کنیم، پای تلویزیون نشسته‌ایم، اعلام می‌کند که آب‌های زیرزمینی زیاد شده‌اند یا کم شده‌اند، چه چیزی در ذهن ما می‌گذرد؟ ممکن است که بگوییم خدا کند که کم نشود، یک خورده تعارف است. خدا کند که زیاد بشود، این باز خیلی جالب است که کلمۀ خدا در آن هست، ولی چقدر جایگاه دارد آن حرفی که رادیو تلویزیون دارد می‌زند و از قول یک مسئولی به ما اطمینان می‎‌دهد، یا اخطار می‌دهد برای کم شدن آب‌های زیرزمینی و آب‌های ذخیره یا زیاد شدن آن. این چقدر جا در ذهن ما دارد و اینکه همه چیز دست خداست؟! «و جعل خلالها انهاراً»، تابستان اگر قرار باشد تابستان خشک باشد، آیه‌سورۀ «امّن یجیب» به ما می‌گوید که در طرفة العینی همۀ آب‌های زیرزمینی می‌توانند نیست بشوند، چون جعل انهار کار خداست؛ حواستان به «جعل» هست؟ من دارم قدم به قدم می‌روم، سعی می‌کنم فنّی و تخصصی‌اش هم نکنم تا همگانی باشد، ولی آن‌هایی که تحقیق موضوعی کرده‌اند، متوجّه هستند که این جعل‌هایی که دارد تکرار می‌شود، دارم روی آن تکیه می‌کنم، حالا صریحاً دارم می‌گویم که این «جعل‌«ها مهم است. چیزهایی که «جعل» خداست، مخصوص خداست؛ به کسی مربوط نیست، هیچ کس در آن کاره‌ای نیست؛ کسی خوشش بیاید یا بدش بیاید. عکس‌العمل‌ها می‌تواند متفاوت باشد، ولی حقیقت همین است که هست. گفته بشود همین است، گفته نشود هم همین است. منتها، کار قرآن این است که اینها را به ما می‌گوید، به ما یاد می‌دهد. تعلیم قرآن است، تعلیم سوره‌های قرآن است. به ما یاد می‌دهد که شما چه اصولی باید در ذهنتان حاکم باشد؛ «جعل‌»های الهی.

«اَمّن جعل الارض قراراً و جعل خلالها انهاراً و جعل لها رواسی و جعل بین البحرین حاجزاً، ءاله مع الله» بیاورید یک کسی را حتی یک دیوانه، که ادعا کرده باشد یا ادعا بکند که این کارها را من کرده‌ام! این‌ها جعل من است! این‌ها طراحی من است! این‌ها کار من است! حالا ببینید چقدر دردناک است. «بل هم قوم یعدلون»! چقدر شرمندگی می‌آورد برای انسان «بل هم قوم یعدلون»! خود انسان چقدر شرمنده می‌شود و متذکر می‌شود. وقتی متنبه می‌شود که جاهایی که جای خداست فقط، همه کس آن‌جا می‌آید و اظهار وجود می‌کند، وارد می‌شود، من هم به او خوشامد می‌گویم، تعارفش هم می‌کنم، جای خوب هم به او می‌دهم، در ذهن و قلب و ذکر و زندگی و وجودم؛ دریغ از اینکه خدا چقدر جا دارد در قلب من، در ذهن من، در فکر من؟ چه بر سر من آمده است؟!

کوه‌ها، نهرها، رواسی، کوه‌ها. رواسی جمع راسیة است. راسیة یعنی راسخة، رسوخ کرده در زمین. شما می‌دانید که آنطوری که قرآن می‌فرماید که رسوخ دارند کوه‌ها، رسوخ یعنی حسابی فرورفته‌اند در زمین. می‌دانید که کوه‌ها اندازه‌شان را می‌شود از اندازۀ بیرونی آن‌ها به دست آورد. براساس آنچه علمای علم طبیعت کشف کرده‌اند، به قدرت خدا چنین است و این قاعده را به تجربه یافته‌اند و می‌دانیم که اندازۀ هر کوه هفت برابر آن مقداری است که در بیرون از زمین است؛ راسخ است، راسی یعنی راسخ‌تر از راسخ؛ جمع آن می‌شود رواسی. خدا رواسی را در زمین قرار داده است؛

«و جعل بین البحرین حاجزاً»؛ یک مورد خاص را به آن‌هایی که حالش را دارند، نشان می‌دهد، ولی یک عدّه حالش را ندارند و می‌گذرند و به دنبال مطالب دیگر می‌روند؛ مطلب زیاد است؛ ولی آن‌هایی که حالش را دارند و توجه هم می‌کنند، یک مورد خاص نمایشگاهی هم هست که خیلی جالب است. جاهایی هست که ما رگۀ آب شیرین را در وسط آب شور دریاها و اقیانوس‌ها به جریان انداخته‌ایم؛ آب در آب حرکت می‌کند و «جعل بین البحرین حاجزاً»؛ «حاجز» یعنی چه؟ یعنی حاجب، حائل؛ خیلی روشن است؛ پارتیشن، مجزّا کننده، کجاست این پارتیشن؟ تا حالا هیچ کسی پیدا نکرده است. فقط باید دید تا باور کرد. نادیده باور کردنش مشکل است؛ واقعاً مشکل است آب در آب حرکت کند و این آب با آن آب قاطی نشود! خدا می‌گوید: این کار من است؛ «مرج البحرین یلتقیان»؛ دو دریا در هم باهم دارند می‌روند «بینهما برزخ لایبغیان» در همدیگر این دو خلط نمی‌شوند؛ «و ما یستوی البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج»؛ «و هو الذی مرج البحرین...» یکی شورِ شور و هرچقدر بخوری تشنگی زیادتر می‌شود و خدای نکرده به مرگت هم منجر می‌شود؛ اگر ندانی می‌خوری تا بمیری؛ ملّاح‌ها و کِشتی‌بان‌ها اخطار می‌دهند که مبادا از این آب هوس بکنید بخورید!! هرچقدر بخورید کار برای شما سخت‌تر می‌شود. می‌برند جایی که آب شیرین است و می‌گویند اینجا آب شیرین است، از این آب شیرین بردارید و استفاده کنید. خوب، الحمدلله، ولی همۀ این جعل‌ها کار غیر خدا هم که نیست، مثل همان «ما کان لکم ان تنبتوا شجرها»؛ این موارد هم الحمدلله دارد و هم سبحان‌الله.

«بل اکثرهم لا یعلمون»؛ خدا می‌خواهد بگوید: خیلی نگران من نباشید؛ من پذیرفته‌ام، وضعیت بندگانم را همین جوری پذیرفته‌ام؛ چرا؟ زیرا نمی‌دانند. «بل اکثرهم لایعلمون». همانی که شبیه آن را پیغمبراکرم می‌فرمودند. دنیا هنوز هم انگشت به دهان مانده است در این‌که این وجود نازنین چگونه آن همه مصائب و مصاعب را تحمل کرد و خَم به ابرو نیاورد! جواب اصلی همان دعای پیغمبراکرم است که وقتی مورد آزار و اذیت به هرگونه‌ای قرار می‌گرفتند یک عبارتی مثل عبارت شما که آموزش زبان قرآن کار می‌کنید، انشای قرآنی، پیغمبراکرم می‌فرمودند: «اللهم اهدِ قومی فانهم لایعلمون». چه کار کنم؟ نمی‌دانند! خدایا تو هدایتشان کن؛ به جای اینکه نفرین کنند، دعا می‌کردند.

برای پدر و مادرها، برای مربیان، پیام آیه‌سورۀ «امّن یجیب» و بسیاری از جاهای دیگر در قرآن و این تعبیر پیغمبراکرم که حدیثش را برای شما خواندم، این است که: ای دست‌اندرکاران تعلیم و تربیت، اشتباه نکنید که فکر کنید شما می‌توانید معلم باشید، شما می‌توانید مربّی باشید، کار شما نیست، شما فقط زمینه را آماده می‌کنید، شما فقط راه را باز می‌کنید، شما فقط وسیله هستید، شما وسائل کمک آموزشی هستید! حداکثر در بهترین وضعیت افتخار این را دارید که یک ارادۀ الهی را تحقق ببخشید، ولی کار اصلی کار خداست. پیغمبراکرم به خدا متوسّل می‌‎شود: «اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون». خدایا چارۀ کار آن است که این آدم‌ها بفهمند که من کی هستم و چی هستم و چقدر برای آن‌ها ارزش دارم. این است که علم و آگاهی آن‌ها بالا برود؛ خدایا خودت هدایتشان کن و از آن علمی که این‌ها را در آگاهی بالا می‌برد، ارتقا می‌دهد، به آن‌ها بده؛ چون نمی‌دانند اینجوری رفتار می‌کنند؛ «ءاله مع الله، بل اکثرهم لایعلمون».

«اَمّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوءَ، و یجعلکم خلفاء الارض»: محل وقف مطلق اینجاست. «ءاله مع الله» دوباره محل وقف است.«قلیلاً ما تذکّرون».

این پنج مورد «ءاله مع الله»ها را یک دور بررسی کنید. دنباله‌های آن‌ها نیز جالب است. می‌توانید این‌ها را جداگانه تکرار کنید و ببینید که چه فضایی دارند این پنج مورد:

ءاله مع الله؟ بل هم قوم یعدلون.

ءاله مع الله؟ بل اکثرهم لایعلمون.

ءاله مع الله؟ قلیلاً ما تذکرون.

ءاله مع الله؟ تعالی الله عمّا یشرکون.

ءاله مع الله؟ قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین.

عالَمی دارد. خود این فرازها مجموعۀ جالبی برای خودش است. پنج مورد «ءاله مع الله»؟! دنبالۀ آن همۀ مطلب ادا شده است که چرا وضعیت چنین است که با این همه واضح بودن مسائل خداشناسی چرا ضعیف است! چرا خدا غریب است! چرا خدا تا حدودی، تا قسمتی برای بسیاری از انسان‌ها بیگانه است! این موارد چراهای آن‌هاست:

«بل هم قوم یعدلون»

«بل اکثرهم لایعلمون»

«قلیلاً ماتذکّرون»

«تعالی الله عمّا یشرکون»

«قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین»

این در شرایطی است که یک انسان تا کنون پیدا نشده است که در مقابل این حرف‌ها حرف داشته باشد؛ در مقابل این حرف‌های سورۀ «امّن یجیب» تاکنون کسی پیدا نشده است و پیدا نخواهد شد که حرفی داشته باشد! شما بگویید پس چرا در مقابل آن همه بحث‌های خداشناسی، آن همه حرف و بحث هست؟ جوابش را خودتان می‌دانید. جوابش این است که آن‌ها خداشناسی قرآنی نیست. آن‌ها خودش بازی است، آن‌ها خودش در و دکّان است؛ خوب، در مقابل در و دکّان، در و دکّان می‌آید؛ رد مقابل بازی، بازی می‌آید. وقتی که شما چیزی را که به بازی گرفتنی نیست، به بازی می‌گیرید، دیگران را به بازی دعوت می‌کنید، بازی هم بُرد و باخت دارد، بازی هم تیم و تیم کشی دارد، بازی هم صف و صف‌آرایی دارد، بازی هم من و تویی دارد، همانگونه که تو حاضر نیستی ببازی، او هم حاضر نیست ببازد! همانطور که تو می‌خواهی الزام خصم بکنی، او هم می‌خواهد الزام خصم بکند، همانطور که تو می‌خواهی او را متقاعد کنی، او هم می‌خواهد تو را متقاعد کند! این اسلوب قرآنی نیست. قرآن نمی‌خواهد متقاعد کند؛ قرآن جَدَل نمی‌کند؛ قرآن بحث کلامی و فلسفی نمی‌کند؛ قرآن اصولاً بر استدلال و جدال در بحث خداشناسی یک ضربدر قرمز زده است؛ پایگاه دفاع و استدلال را به آن طرف منتقل کرده است.

قرآن می‌گوید: ما وقتی از خداشناسی در قرآن صحبت می‌کنیم، از یک چیزی صحبت می‌کنیم که نیاز به دلیل و برهان ندارد، «قل هاتوا برهانکم» این شما هستید که نیاز به دلیل و برهان دارید، اگر بخواهید عرض اندام کنید و حرف بزنید. این مشکل شماست! تفاوت اسلوب بحث قرآنی با غیرقرآنی در این است. بحث قرآنی خودش را بی‌جهت به زحمت‌ها و دردسرهایی که عبارت از لقمه دورسرگردانیدن و تناول کردن است، وارد نمی‌کند. بلکه به‌عکس، مستقیم بر سر اصل مطلب می‌رود و بحث را به گونه‌ای مطرح می‌کند که حرفی در برابر آن نباشد. می‌ماند اینکه طرف بپذیرد یا نپذیرد. از این جهت هم از همان اوّل خیال راحت است:

گرجملۀ کائنات کافر گردند بر دامن کبریاش ننشیند گرد

صاحب این کتاب، خدای عزیز و حکیم، صاحب قرآن که اینگونه بحث می‌کند برای این است که اصلاً نگران اینکه مردم کافر بشوند یا نشوند، نیست؛ کافر بشوند؛ مسئلۀ خودشان است، مشکل خودشان است؛ مؤمن هم بشوند، سعادت خودشان است؛ قرآن کتاب هدایت است، همۀ بحث‌های آن هم بحث‌های هدایتی؛ جدل و فلسفه و کلام و مانند این‌ها ندارد؛ استدلال به آن معنا هم ندارد. فرق است بین مُستَدلّ یعنی قوی و محکم حرف زدن با استدلال کردن، استدلال منطقی و فلسفی کردن. درست این است که قرآن اصلاً به استدلال منطقی و فلسفی نیاز ندارد. استدلال یک ابزار است. ابزار را چه کسی نیاز دارد؟ کسی که ضعفی دارد که باید با آن ابزار ضعفش را جبران کند.

بحث قرآن نیاز به ابزارهای آنچنانی ندارد؛ چون ضعف ندارد؛ تمامی آن قوّت است. اگر منظورتان این است که قرآن مستدَلّ صحبت می‌کند، یعنی قوی صحبت می‌کند، قبول است؛ ولی اگر می‌خواهید گردن قرآن بگذارید که قرآن بحث و جدل کلامی و فلسفی می‌کند، این راه را از اوّل قرآن بسته است. این راه و روش را قرآن مٌثمِر ثَمَر نمی‌داند.

شما آدم‌ها را دعوت کنید به محضر و مکتب سوره‌گونۀ «امّن یجیب». بگویید: بیایید حرف‌های «سوره‌آیۀ» «امّن یجیب» را بشنوید و هر حرفی دارید در مقابل آن بزنید. خواهید دید که پاسخشان یا سکوت است که عمق آن سکوت «سبحان‌الله و الحمدلله و لا اله الّا الله و الله اکبر» است؛ یا اگر به زبان بیایند بازهم می‌گویند: سبحان‌الله و الحمدلله و لا اله الّا الله و الله اکبر.

«اَمّن یهدیکم فی ظلمات البرّ و البحر»؛ این چراغ‌ها را در ظلمات برّ و بَحر چه کسی روشن کرده است؟ به راستی آیا ما که ادیسون‌شناسی به بچّه‌هایمان یاد می‌دهیم. بلد بوده‌ایم در اذهان کودکانمان این بیان قرآنی را جا بیاندازیم؟ یک شب مهتابی را به آن‌ها نشان بدهیم، چراغ‌های اصلی شب‌ها را که خدا در آسمان روشن می‌کند؛ زیبایی‌ها و جابجایی‌ها و نورافشانی‌های ماه را؟

«یسئلونک عن الاهلّة» اصلاً برای ما زیر علامت سؤال هست؟ اصلاً به فکر آن بوده‌ایم و هستیم؟! تغییرات ماه را در شب‌ها دنبال می‌کنیم؟ مقدار حضور آن را در آسمان، طلوع و غروب آن را ، شب‌های ایّام البیض را، لیالی بیض را؟! خورشید را، خورشید را به عنوان چراغی که خدا هر روز صبح آن را می‌افروزد؛ نه به عنوان چراغی که افروخته شده و الآن دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه روزها بیاید و روشن کند؛ این دو دیدگاه خیلی متفاوت است!

سوره‌آیۀ «اَمّن یجیب» دارد به ما یاد می‌دهد که همانطور که جریان مستمر آن آب شیرین در میان آب شور «جعل» الهی دارد، این چیزهای هم که ما فکر می‌کنیم قضیۀ آن‌ها در ازل طی شده است، اینها نیز دائم «جعل» الهی دارند. خدا روز به روز خورشید را می‌آورد و می‌برد. ماه را می‌آورد و می‌برد. ستارگان را در آسمان در مدارهایشان حرکت می‌دهد. از اینجا به آنجا می‌برد. نورشان را به آن‌ها می‌دهد تا آن‌ها بتوانند نور بدهند. مگر می‌توانند بدون نور دادن خدا نور بدهند؟!

اینها همان چیزهای ساده‌ای است که ما کم داریم، و نداشتن همین چیزهای ساده است که مشکل ماست. آگاهی نداشتن و آگاهی ندادن نسبت به همین چیزهای ساده باعث می‌شود که ما راه‌ها را گم کنیم، به همه کس پناه ببریم جز به خدا، با همه کس احساس آشنایی بکنیم جز با خدا. احساس می‌کنیم که با فلان کس می‌توانیم راحت حرف بزنیم ولی با خدا بلد نیستیم حرف بزنیم!

همین چیزهاست که باعث می‌شود ما وجود خدا را احساس نکنیم، خودمان را در کنار خدا احساس نکنیم. اینها کم خطرناک نیستند!! مگر همۀ خطرها قرار است از مقدّمات هولناکی نشأت بگیرند؟ مگر یک آتش‌سوزی مهیب با زدن یک کبریت نمی‌تواند آغاز بشود؟ از آن ساده‌تر، مگر از یک بازگذاشتن و نبستن یک پیچ اجاق گاز نمی‌تواند شروع بشود؟ فقط یک بستن یا نبستن. حتّی محکم نبستن! اینجا هم، همان است.

قرآن کتاب زندگی است؛ کتاب هدایت است؛ یعنی می‌رود پیدا می‌کند آن‌جاهایی را که موارد به ظاهر ریز و ساده هست که هیچ‌کس به آن‌ها توجّهی ندارد، همین موارد را، وقتی انسان‌ها گم می‌کنند، از هدایت به دور می‌افتند، هدایت را که از دست دادند، دچار ضلالت می‌شوند. ضلالت عبارت از گمراهی است، گمراهی یعنی بیراهه روی؛ بعد، در آن آوارگی و دربه‌دری، هر بلایی می‌تواند به سر آن‌‎ها بیاید.

«و من یرسل الریاح بُشراً بین یدي رحمته» گفتار و کردار خودمان را بررسی کنیم. بچه به مادر، پدر می‌گوید: متوجه هستید بیرون چه باد شدیدی می‌وزد؟ می‌گوییم: بله، باد می‌آید. باد می‌وزد. چند بار گفته است که خدا باد را می‌وزاند و ما می‌گوییم که آری، خدا باد را می‌وزاند. خیلی فرق این با آن است! خدا می‌گوید: «من یرسل الریاح بُشراً بین یدي رحمته»؛ این بادهایی که می‌بینید می‌وزند، و بعد از آن‌ها باران می‌بارد، این بادها را خدا می‌وزاند و طبعاً آن ابرها را خدا بارور می‌گرداند و بعد باران را می‌باراند.

از چند هزاران بار که در ذهنمان آمده است، یا به زبانمان آمده است، یا شنیده‌ایم در فضای اسلام و توحید و خداشناسی، گفته‌ایم و شنیده‌ایم یا به ذهنمان گذشته است که دارد باران می‌بارد؛ در چند صدبار یک بار، به ذهن ما همان وقت آمده است که خداست که دارد باران را می‌باراند؟! آن وقت انتظار دارید که بلد باشیم که هنگام بارش باران دعا کنیم و دعایمان مستجاب باشد؟! حدیث می‌گوید. هنگام بارش باران دعا مستجاب است؛ چرا ما بلد نیستیم در هنگام بارش باران دعا کنیم؟ چرا ما دعا می‌کنیم مستجاب نمی‌شود؟ حالا این بحث ما نیست؟ «و اذا سألک عبادی عنی فإنی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان»؛ آن‌جا بحث اصلی روی دعا بود و استجابت دعا؛ حالا از آن خیلی فراتر، اصلاً چرا دعا کردن بلد نیستیم؟!

باد می‌وزد، ابر می‌آید، باران می‌بارد، درخت می‌روید، سبزه‌ها سبز می‌شوند، زمستان بهار می‌شود. از اینجا تا آسمان، راجع به نوروز و فرهنگ نوروز و آیین‌های باستانی نوروز بحث کنید، قبول است، قشنگ است؛ ولی بالاتر نمی‌خواهید بروید؟ از آن‌جا بالاتر، بر فراز آسمان‌ها، در عرش اعلا، خداشناسی اسلام و قرآن و مکتب اهل بیت است: «ءاله مع الله»؟! «ءاله مع الله»؟! «ءاله مع الله»؟! «ءاله مع الله»؟! «ءاله مع الله»؟! آن بحث‌ها کجاست؟ چرا نیست؟ چرا جای آن خالی است؟

من یک وجه آن را بیان کردم.

«بل اکثرهم لا یعلمون»!! بلد نیستیم کجا و چگونه، چه چیزی را کنار چه چیزی قرار بدهیم تا درست بشود. فرهنگ و آیین‌های نوروزی را ترویج می‌کنیم، تبلیغ می‌کنیم، ولی ما به عنوان مسلمان، به خصوص مسلمان پیرو مکتب اهل بیت (ع) نباید نحوۀ تبلیغ و ترویج فرهنگ نوروزمان متفاوت باشد؟ نباید در سیمای آن دیده شود که ما موحدّیم؟ که ما خداشناسیم؟!

بهار شده است، خودش شده است! زمستان بهار می‌شود، خودش می‌شود! درختان روییده‌اند! سبزه‌ها سبز شده‌اند! گل‌ها باز شده‌اند! اینکه هنری نیست؛ هنر این است که بلد باشی از این استفاده‌ای بکنی، فعاّل بکنی فرهنگ را، به فرهنگ و آیین نوروز جهت بدهی که آدم بسازد، آدم خداشناس بسازد، درمان بکند بی‌خداییِ آدم‌های بی‌خدا را، درد مُهلک بدتر از سرطان آدم‌های بی‌خدا را درمان بکند! آن هنر است. آن کجاست؟ آن را چه کسی باید انجام بدهد؟ متولّی آن چه کسی است؟

«و مَن یرسل الریاح بشراً بین یدَي رحمته». این کار خداست که وقتی بادها شروع می‌کنند به وزیدن، شما احساس می‌کنید که رحمت الهی یعنی باران در راه است؛ «بشراً بین یدی رحمته». خدا پیک‌ها را می‌فرستد از قبل که به بندگان من بشارت بده که باران رحمت من قرار است ببارد. «ءاله مع الله»؟! «تعالی الله عمّا یشرکون»! ترجمۀ معادل «سبحان‌الله» است. وقتی می‌گفتید «سبحان‌الله» یعنی می‌گفتید «تعالی الله عمّا یشرکون». «سبحان‌الله»!

هیچ‌کدام از این‌ها کار غیر خدا نیست: «تعالی الله عمّا یشرکون». خدا اجلّ است، ارفع است، بالاتر است، عالی‌تر است، علوّ شأن و مقام دارد نسبت به شرک‌هایی که انسان‌ها می‌ورزند، و چه بسا نمی‌دانند که دارند شرک می‌ورزند. مشرکانه سخن می‌گویند و نمی‌دانند. سال‌های سال یک عدّه در این مملکت به جای «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع کردن سخنرانی‌هایشان، حرف‌هایشان، اطلاعیه‌هایشان را «به نام خدا و به نام خلق ایران»؛ تا یکی پیدا شد، استاد شهید مطهری (ره)، گفت: این شرک است؟ یعنی چه به نام خدا به اضافۀ یکی دیگر؟!

«بسم الله الرحمن الرحیم» به نام خدا. حالا پشت کامیون‌هایمان نوشته است «فقط خدا»، ولی در دانشگاهایمان از اوّل تا آخر هر چقدر می‌گردیم «فقط خدا» در آن نیست؛ «ءالهٌ مع الله»؟! این همه خدا؟! سوره‌آیۀ «امّن یجیب» آدم را به یاد همۀ دردهایش یکجا می‌اندازد؟ تربیت می‌کند آدم را. به جای اینکه از یک تب، یک سردرد «امّن یجیب المضطر»؛ به جای یک عارضۀ اقتصادی، یک زمین خوردن، یک پاگچ گرفتن، «امّن یجیب المضطر»؛ خودت را بالا بکش، دردهای تو بزرگ‌تر از این حرف‌هاست، دردهای تو گسترده‌تر از این حرف‌ها هستند؛ این که درد نیست، این‌ها که مسأله نیستند!

معنای دقیق «مُضطَرّ» یعنی کسی که دچار «ضُرّ» شده است؛ «ضُرّ» یعنی یک ناهنجاری، یک مورد ناخواسته، دچار یک مورد ناخواسته شده است. انتظار داشته است که امروز هم مثل هر روز با پای خودش برود و با پای خودش برگردد؛ برخلاف روزهای دیگر، با پای خودش رفته است، ولی نمی‌تواند با پای خودش برگردد؛ با یک پای چوبی، با عصا بر می‌گردد. این‌که چیزی نیست، اگر انسان واقعاً بفهمد که خودش چه کسی هست، و قدر خودش را بشناسد. خدا رحمتش کند. یکی از مبلغان بسیار خالص. سال‌های سال من دوران کودکی‌ام را پای منبرهای ایشان گذراندم، ایشان وقتی‌که «امّن یجیب» می‌خواندند، منبری بودند. روضه و توسّل، و معمولاً هم قبل از روضه و توسّل یک تکّه بیان خیلی زیبا داشتند مرحوم آقا سید اسماعیل. ایشان وقتی که «امّن یجیب» می‌خواندند، من در عالم بچّگی حواسم جمع بود که این با بقیّه فرق دارد، «امّن یجیب» که پنج بار تمام می‌شد، ایشان صدایشان را بلند می‌کردند و تا آخر آیه ادامه می‌دادند؛ بار پنجم که می‌رسیدند به «یکشف السوء» صدایشان را بالاتر می‌بردند و آیه را ادامه می‌دادند: «و یجعلکم» صدایشان در گوشم است و تصویرشان جلوی چشمم: «و یجعلکم خلفاء الارض ءَالهٌ مع الله؟ قلیلا ما تذکّرون» من آن وقت در عالم بچگی، مستقیم این مطلب را گرفتم که ایشان می‌خواهند آیه را تمام بکنند.

بسیاری از آیه‌های قرآنی -که به‌جای هدایت مسلمانان آفت مسلمانی شده‌اند؛ آری، «آیه» شده است آفت: «و لایزید الظالمین الّا خساراً»، (گفتم این بحث‌ها را مهم است که شروع کنیم و شروع آن مهم است، برای این است که هیچ چیز جای این کارها را نمی‌گیرد) آیه‌های قرآن که باید عالَمی را نجات بدهند، دیگر چه رسد به اینکه جهان اسلام را، همان آیه‌ها مصیبت جهان اسلام شده‌اند! و یکی از دلایل آن، بریدن قسمتی از آیه از کلّ آیه است. عیبی ندارد وقتی می‌خواهد شعار باشد، باشد، وقتی می‌خواهد ذکر باشد، باشد؛ ولی وقتی قضیّه به همین‌جا تمام بشود خطرناک است. یک جایی باید این درست بشود که این قسمتی از یک آیه است، آن آیه سه قسمت دیگر هم دارد؛ بگذریم از سیاق آن که آن هم لازم است بررسی بشود.

این عبارت «و یجعلکم خلفاء الارض» در ادامۀ آیۀ «امّن یجیب» چه می‌گوید؟ می‌گوید: بندۀ خدا، تو یکی از خلفای ارض هستی، بندۀ خدا، «انّی جاعل فی الارض خلیفة»، که من گفتم به ملائکه، فقط برای آدم نبود، فقط برای حوّا نبود، برای تو هم هست. «و یجعلکم خلفاء الارض». علّامۀ طباطبائی سخت تأکید می‌کنند بر اینکه معنای این «خلفاء الارض» هیچ چیزی غیر از این نیست که همۀ انسان‌ها خلیفة الله هستند.

تو خلیفة الله هستی. تو هر که هستی، هرجا هستی، هر شکل که هستی، هرکاری که کرده‌ای، هرکاری که می‌کنی، بالاخره «این» هم که من خواسته‌ام، هستی. این هم جعل من است. چطور در جاهای دیگر در این سوره‌آیۀ «امّن یجیب»: «جَعَلَ، جَعَلَ، جَعَلَ، جَعَلَ؛ و یجعلکُم خلفاءَ الارض؛ اِنّی جاعلٌ فی الارض خلیفة؛» این را هم من قرار داده‌ام. به کسی مربوط نیست! حالا تو برو مقاله بنویس برای اثبات اینکه منظور از «خلیفة» در قرآن خلیفة الله بودن انسان نیست؛ علّامۀ طباطبائی هم می‌گویند که معنایش هیچ چیز غیر از این نیست.

«و یجعلکُم خلفاءَ الارض»؛ درست است که مُضطر شده‌ای، ولی تو خلیفۀ خدا هستی؛ «یجعلکم خلفاء الارض»؛ خدا خلافت خودش را برای تو جعل کرده و تو را خلیفۀ خودش قرار داده است؛ تو این را فراموش کرده‌ای؛ آن وقت اندک چیزی آن‌چنان این چنین وضعت را به هم ریخته است.

«اَمَّن یجیبُ المضطَرّ»، نگذار به هم بریزی، تو «خلیفة اللهی»، چرا باید به هم بریزی! برخورد کن. تو «خلیفة اللهی». عمری هزار جور کار خدایی در عالم انجام داده‌ای، نه به حساب خودت، به حساب خدا انجام داده‌ای، بعد از این هم انجام خواهی داد؛ حالا، این وسط یک پا هم شکسته، یک سر هم درد گرفته است؛ گرفته که گرفته! شکسته که شکسته! یک کسی یکدفعه مُرده؛ خوب مُرده که مُرده! «ءاله مع الله»؟! مگر خدا مُرده است؟!

عزا و مصیبت وقتی است که خدا در وجود انسان و برای انسان بمیرد. خدا که نمرده است. هرکس دیگری مُرده، مُرده باشد. مصیبت است، آری، مصیبت است، سخت است؛ بگو: «انّا لله و انّا الیه راجعون». منتقل کن فکر و ذکرت را به اصل قضیه. «انّا لله و انّا الیه راجعون»، بگو: من خلیفة الله هستم، یعنی من به خود در این جهان نیستم؛ به خود در این جهان راه زندگی را ادامه نمی‌دهم. هرچه پیش آید، خوش آید! هرچه از دوست رسد نیکوست. در عین حال هم بگو: خدایا این گرفتاری من، این ناهنجاری من، این مورد ناخواسته‌ای که برای من پیش آمده است، چه کسی بهتر از تو... . خدا خودش یادمان داده است که هیچ کسی بهتر از من نیست. همین بشود «ذکر» تو، همین هدیه را به درگاه من بیاور. تکرار کن. پنج بار تکرار کن. همین‌گونه که من در فاز پنج‌تایی برای تو در سوره‌گونۀ «امَّن یجیب» گذاشته‌ام، جوابت را هم بگیر! درست است، ولی همۀ مطلب این نیست. ادامۀ آن هم هست که خودتان می‌توانید ادامه بدهید.

حالا، وقتی که ما تلفیق می‌کنیم این دو بحث را، این دو مسیر را با هم، حالا برای تکمیل این کار تفسیر سوره‌شناختی آیۀ شریفۀ امّن یجیب، دو سیاق بعدی آن یعنی دو واحد موضوعی بعدی را هم بررسی می‌کنیم به شکل تحقیق موضوعی؛ چهار سیاق قبل آن هم به قهقرا یکی پس از دیگری تا برسیم به اوّل سوره؛ دنیایی از مطالبی که اصلاً فکر نمی‌کردیم از سوره‌گونۀ «امّن یجیب» در بیاید، از سیاق آن در می‌آید. در سیاق سوره‌آیۀ «امّن یجیب» حضرت سلیمان نبی(ع) می‌آید. ملکۀ سبا پیدایش می‌شود. قوم ثمود مطرح می‌شوند. قوم لوط مطرح می‌شوند. داستان‌ها مطرح می‌شوند، حرف‌ها و سخن‌های به میان می‌آیند، چیزهایی که آدم هرگز فکر نمی‌کرد به هم مربوط باشند. معلوم می‌شود که این موارد همه به «امّن یجیب» مربوطند. این‌ها همه به آن حادثۀ کوچکی که برای من یا دیگری پیش می‌آید، مربوط می‌شوند. و این سوره به ما وقتی که تکمیلش می‌کنیم؛ همچنین وقتی بخواهد در جهت تکمیل برود، هرچقدر شما سیاق‌های مشابه برای آن، دقیقاً متشابه، در قرآن پیدا کنید، این سورۀ «امّن یجیب» خودش را بازتر می‌کند؛ شما چگونه برای سوره‌ها هم گروه پیدا می‌کردید، سوره‌های مشابه پیدا می‌کردید، سورۀ زوج داشتید، اینجا نیز به همین ترتیب است. شما در قرآن می‎گردید آن سیاق‌ها یا واحدهای موضوعی که در سوره‌های مختلف «متشابه» و مشابه با سوره‌آیۀ «امّن یجیب»اند، یا تک سوره‌هایی که این‌طور هستند، کنار آن می‌گذارید. بعضی از موارد را در دقایق اوّل قسمت کارگاه امروز انشاءالله با هم تمرین می‌کنیم.

و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین.

کارگاه تفسیر سوره‌شناختی آیۀ «امّن یجیب» بخش دوّم

الله اکبر؛ (این قسمت کمی مبهم است باید برای تایپ رفع ابهام شود)

شما در هر جلسه از این سلسله کارگاه‌ها این فرصت را خواهید داشت که آیه‌های مورد نظرتان را به این آیات اضافه کنید، آیه پیشنهاد کنید و رأی‌گیری هم می‌شود، در هر جلسه برای جلسۀ بعدی از شما رأی‌گیری می‌شود، و هر آیه که بالاترین رأی را بیاورد انشاءالله موضوع کارگاه بعدی قرار می‌گیرد. موضوع کارگاه بعدی کدام آیه شد؟«آیة الکرسی»، انشاءالله.

*****

***

بسم الله الرحمن الرحیم.

یادداشت‌ها که دیده نمی‌شوند؛ حرف‌هایتان لابد زیاد است؛ امروز یادداشت کم داشتیم. حتماً می‌خواهید بیشتر صحبت کنید. من هم فرصت را به شما می‌دهم. قسمت دوّم، بحث‌های شماست، گفت‌وگوهای شماست؛ صحبت‌های شماست در درجۀ اوّل، و یادداشت‌های شما در درجۀ دوّم. من فقط یک مطلب دارم که اینجا عرض می‌کنم و سپس دیگر مطالب را در متن بحث‌هایی که با شماها خواهیم داشت وارد می‌کنم. من امروز بحمدالله به دلایلی، از جمله برکت سفر، یک فرصت مبارکی پیش آمد. در هنگام رفتن و هنگام برگشتن یک غربالی داشتیم روی سوابق کارها و یک مقدار نوشته‌هاو اسناد زیرخاکی پیدا کردم که آوردم برای دارالقرآن که در مرکز اسنادشان (در کتابخانه) نگاه دارند. یک قسمت از آن مطالب و موارد مربوط به کاری است که ما امروز شروع کردیم. البته در اصل مربوط به تحقیق واحدهای موضوعی قرآن است (همان رکوعات). آن زمان، برای اوّلین بار من در صدد برآمدم که واحدبندی سوره‌ها را که با تعلیم پیغمبراکرم صورت گرفته و به عنوان «رکوعات» مشهور شده است، تحقیق کنم.

در اصل، این واحدهای موضوعی را پیغمبراکرم اینگونه تقسیم کرده‌اند و آن هم با وحی الهی یکی است: «و ما ینطق عن الهویٰ»؛ بنابراین، هیچ فرقی با سوره‌ها نمی‌کند، این را پذیرفته بودیم. در عین حال، یک، برای اینکه خودم تجربه کنم و ببینم که چگونه این واحدها شبیه سوره‌ها هستند؛ دو، برای اینکه برای بعضی‌ها، آدم باید دلایلی از نوع دیگر داشته باشد که ارائه کند. گفتیم وقتی این تحقیق انجام بشود، دیگران هم که در آستانۀ فکر و عقیده‌ای که ما قرار داریم هنوز قرار نگرفته‌اند، توجّه ایشان را باید جلب کرد که ببینید این واحدها چگونه مثل سوره‌های دیگر است. در این قسمت اوّل و دوّم، در اوّل من نوشته‌ام آغازین‌ها؛ یعنی عبارت‌ها یا فرازهای آغازین واحدها از اوّل تا آخر قرآن؛ طبعاً تا به آخر قرآن که می‌رسد، هرکدام یک سورۀ اصلی هم هستند. بنابراین ۵۵۵ سرآغاز من نوشته‌ام؛ آن وقت البته، چون در این موارد اشکالی ندارد، برای مؤیّد اشکالی ندارد استفاده کردن که گفتیم تکلیف سورۀ حمد برای سوره‌شناسی جداست؛ ولی برای جهات دیگر اشکالی ندارد که ما مثلاً بدانیم همانگونه که اوّل این سوره گونۀ «امّن یجیب، قل الحمدلله»، اوّل فاتحة الکتاب هم الحمدلله است، یعنی آغاز کلّ قرآن هم الحمدلله است. بنابراین، من از همان اوّل شروع کرده‌‎ام:

«بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله ربّ العالمین»

دور آن یک خط مدادی کشیده‌ام که شما باید آن را پر رنگ کنید؛ «الحمدلله ربّ العالمین» در یک قاب قرار می‌گیرد و شمارۀ یک نمی‌خورد. از اینجا به بعد یک شروع می‌شود تا ۵۵۵؛ یعنی ۵۵۵ عبارت آغازین داریم. آن مواردی که واحدهایی که اوّل سوره‌ها قرار گرفته‌اند، یک «بسم الله الرحمن الرحیم» داخل پرانتز هم دارند؛ آن‌هایی که وسط سوره‌ها هستند دیگر «بسم الله الرحمن الرحیم» ندارند، که متمایز می‌شوند.

قسمت دوّم پایانی‌هاست؛ یعنی فرازهای پایانی همۀ واحدهای موضوعی؛ مثلاً فراز آخر این سوره‌آیۀ «امّن یجیب» چه بود؟ «بل هم منها عمون».

برای کارگاه بعدی انشاءالله شما گفتید «آیة الکرسی». برای تفسیر سوره‌شناختی «آیة الکرسی» باید برویم واحد موضوعی‌اش را در سورۀ بقره مشخص کنیم. هر آیه‌ای که می‌خواهد تفسیر سوره‌شناختی آن انجام بشود باید ابتدا برود داخل واحد موضوعی خودش. حالا نوبت شماست.

سؤال: استادی ما داشتیم که ایشان مفسر قرآن بودند، می‌فرمودند که این آیۀ «امّن یجیب المضطر اذا دعاه» که می‌گوید که آیا کسی هست که به من درمانده جواب بدهد، شما به جای این بهتر است در دعاهایتان بگویید: «یا مَن یجیبُ المضطر...» می‌خواستم ببینم این صحت دارد یا نه؟

جواب: این اوّلین سؤال که من را به یاد این استاد بزرگ انداختند. استاد بزرگمان. البته من همیشه به شما تأکید می‌کنم که اسم نبرید و بگذارید فضای بحث راحت باشد و بعد از این هم شما رعایت کنید، ولی الآن بخاطر اینکه یادی از این استاد بزرگ بشود، اگردیگری هم گفته باشد از قول ایشان است، منشأ اصلی این مطلب که الآن من تکرار می‌کنم، استاد بزرگِ بسیاری از استادان فعلیِ حوزه و دانشگاه، استاد علی اکبر غفّاری صفت (ره) که آثار و باقیات الصالحات فراوان دارند، آثار فراوان تصحیح شدۀ کتب حدیثی و منشأ آثار بی‌نظیر، حداقل کم‌نظیر حداقل در حوزۀ علوم و معارف اسلامی قرآن و حدیث بوده‌اند. ایشان چنین مطلبی را مکرر در سر کلاس‌ها و بحث‌ها مطرح کرده‌اند که «امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» یک عبارت سؤالی است یعنی اگر تحت اللفظی ترجمه بکنیم، معنای آن این است که البته اگر ترجمه‌ها را نگاه بکنیم، دوگونه ترجمه دارد، ترجمه‌های فارسی غلبه دارند، برای اینکه بیان من این است که اینها کار خودشان را آسان کرده‌اند و من را سؤالی گرفته‌اند و ام را به معنای هَل گرفته‌اند؛ یعنی «آیا» و من را به معنای «چه کسی» و بعد همۀ این آیات را ترجمه می‌کنند. اگر شما ۱۰ ترجمۀ فارسی را بیاورید، همۀ ده مورد یا نُه مورد آن آیۀ اوّلی را معنی می‌کنند: «آیا کسی که» و موارد بعدی را با مقداری تفاوت؛ بعضی می‌نویسند «یا کسی که» که همان «آیای» اوّلی باشد، «یا کیست» یعنی چه‌کسی. این همان چیزی است که استاد می‌فرمودند که وقتی این جمله سؤالی است، شما وقتی به درگاه خدا می‌گویید: «امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السوء» این طرز بیان با دعا هماهنگی ندارد. مخاطب شما خداست. به خود خدا می‌گویید چه کسی، از خود خدا در واقع سؤال می‌کنید که چه کسی این کار را می‌کند؟! پس بگویید «یا مَن...» پیشنهاد بدی هم نبود. الآن هم بررسی بشود، پیشنهاد بدی نیست که بگوییم: «یا من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء». به بیان علمای اعلام ازجمله حضرت امام (ره) قرآن قرآن نازل است و دعا قرآن صاعد است. بهترین دعا آن است که محتوای قرآن را به بالا برگرداند. مثال‌های آن هم فراوان است. مثلاً خدا در قرآن می‌فرماید: «و ما بکم من نعمة فمن الله» این قرآنِ نازل است. در تعقیب نماز شما از معصومین (ع) دارید: «اللهمَّ ما بنا من نعمةٍ فمنک» مقایسه بکنید، ببینید جای ضمیرها عوض شده است؛ این همان چیزی است که استاد پیشنهاد می‌دادند.

از طرف دیگر این هم یک مطلب اصولی است که علمای اسلامی می‌فرمایند: وقتی خدا در قرآن می‌فرماید «و ما بکم من نعمة فمن الله» شما به درگاه خدا می‌توانید عیناً بگویید: «و ما بکم من نعمةٍ فمن الله» کما اینکه یکی از دستورهای اصلی دعا این است که ما در قنوت نماز یا در حال نیایش به درگاه خداوند عیناً سوره‌های قرآن را بخوانیم. خود قرآن بهترین دعاست.

بهترین الگوی این شیوه در خود نماز است. علّامه شهید مجاهد حاج آقا مصطفیٰ خمینی (ره) -من در تفسیر روحانی آورده‌ام- ایشان اوّلین مفسری هستند که این مطلب را به صراحت مطرح می‌کنند و می‌گویند اینکه گفته می‌شود شما در نماز به قصد قرائت قرآن فاتحة الکتاب را بخوانید و اگر به قصد قرآن نخوانید نمازتان اشکال دارد، معنایش آن نیست که اگر شما وقتی می‌گویید «اهدنا الصراط المستقیم» حالت دعا داشته باشید و به حساب دعا بخوانید، اشکال داشته باشد. این سوره را خدا به ما یاد داده است و سوره‌ای است که خدا برای نماز به ما یاد داده است، هم به عنوان قرآن آن را در نماز می‌خوانیم و هم به عنوان دعا، منافاتی با هم ندارند!

دراینجاهم «امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء»؛ اوّلاً هیچ اشکالی ندارد که متن آیه را بخوانیم و برگردد برود بالا. حتّی در احادیث به ما یاد داده‌اند که وقتی می‌خواهید دعای مستجاب یقینی داشته باشید، بنشینید قرآن بخوانید. به هر منظوری که دارید بنشینید قرآن بخوانید؛ «خُذ من القرآن ما شئتَ لما شئتَ»؛ هرجا از قرآن را برای هر منظوری بخوان، درست می‌شود. هرگز نگفته‌اند که لازمه‌اش این است که شما تخصص ادبیات عرب داشته باشید و ترکیبات را تغییر بدهید و «اَمّن» را تبدیل به «یا من» بکنید و مانند آن.

سؤال: ببخشید استاد. اینجا «امّن» یک استفهام انکاری است که معنای تأکید دارد؟

جواب: وقتی شما به تفاسیر که مراجعه بکنید سه گونه تفسیر هست که سه گونه ترجمه نیز از آن در می‌آید. یکی اینکه این «اَم»ها را شما به معنای ام منقطعه به معنای «هَل» بگیرید.اَمِ متّصله بگیرید که «آیا» در فارسی معنا می‌دهد و یک لنگۀ اوّلی دارد؛ متّصله یعنی یک أَ بوده است و یک ام بعد از آن است؛ أَ اوّلیِ آن کجا آمده است؛ در «آلله». آلله در اصل أ الله است. دو همزه کنار هم تلفّظ نمی‌شوند و تبدیل می‌شوند به «آلله». «ءاللهُ خیرٌ اَمّا...» این «اَمّا» هم از آن امّا هانیست. قاعدتاً باید «اَم ما» نوشته بشود، امّا در قرآن به همان صورت که در رسم الخط توقیفی مصحف شریف است، نوشته می‌شود. به هر حال، این ترجمۀ دوّم به این گونه است که آیا در مورد اوّل می‌آید و تا آخر سایر موارد «یا» تکرار می‌شود، و یا اینکه «اَم» تکرار می‌شود، تکرار آیا لزومی ندارد.

سوّم بر اساس این است که اصلاً لازم نیست این آیات را به آیۀ «آلله خیر امّا یشرکون» متّصل بدانیم و «مَن»ها به معنای استفهام هستند خدا یک سلسله مطالب را با این قالب مطرح کرده است که چه کسی این کار را کرده است؟ چه کسی این کار را کرده است؟ و منظور این است که د رذهن مخاطبان جواب آن در بیاید و بگویند: خدا، خدا، خدا. شبیه آن را هم در قرآن داریم: «و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض لیقولنّ الله»؛ و موارد دیگری که دنبال آن قرار دارد که این موارد را به تکرار که بپرسید، همه جواب می‌دهند، خدا، خدا.

برگردیم سر اصل مطلب. آن ترجمه‌ای که دقیق و درست است، به خصوص با این نگاهی که ما به سوره‌آیۀ «امّن یجیب» داریم که یک سورۀ منسجم است، همان مقایسه است؛ مقایسۀ خدا با «خداواره»ها! قالب زیبایی است که خدا در این مجموعه آیات برای خداشناسی قرار داده است و مخصوص خداشناسی قرآن است. خداشناسی‌یی که بیرون قرآن بکلّی ممنوع است. بنابه فتوای مُفتیان بیرون از مکتب قرآن ما حق مقایسه کردن خدا را با غیرخدا نداریم! در اینجا، درست همان کار ممنوع از نظر علمای علم کلام خودش شده است یک طرح آموزشی پژوهشی برای خداشناسی در سوره‌آیۀ «امّن یجیب»؛ خدا این را برای این منظور یک طرح قرار داده است که از اوّلِ آن از قالب «آیا خدا بهتر است یا...؟» شروع کرده است، و تا آخر آن قالب را ادامه داده است تا به نتیجه‌گیری رسانیده و مطلب را بسته است. اگر مترجم بتواند از عهده بر آید به‌گونه‌ای باید ترجمه بکند که این وضعیت را نشان بدهد، یعنی آن مقایسه‌ای را که از اوّل در این آیات آمده است. مقایسه این است: «آلله خیر امّا یشرکون». یعنی: من پیشنهاد می‌دهم، به عنوان صاحب این کلام، به عنوان پیام سورۀ «امّن یجیب»، خدا می‌فرماید: به شما انسان‌ها پیشنهاد می‌دهیم که بیایید مقایسه در کار بیاورید؛ ما به شما اجازه می‌دهیم، پیشنهاد می‌دهیم که مقایسه را در کار بیاورید. «آلله خیر امّا یشرکون» یعنی مقایسه: این بهتر است یا آن؟ این خوب است یا آن؟ «آلله خیر امّا یشرکون؟». مقایسه را در کار بیاورید. نه تنها ممنوع نیست، بلکه ما از شما همین را می‌خواهیم. مقایسه را که در کار آوردید، ما مواد اوّلیه‌اش را به شما می‌دهیم، بعد خودتان تا هر جا که می‌خواهید گسترش بدهید؛ حالا تحقیقی باشد به کمک مضامین قرآنی داخل سورۀ نمل یا درجاهای دیگر قرآن، اگر غیر از آن هم باشد، به هرگونه‌ای خواستید گسترش بدهید.

کار از اینجا شروع می‌شود، قرار نیست به اینجا ختم بشود. قالب پیشنهادی این است: «آلله خیر امّا یشرکون»؟ خدا را یک طرف بگذارید، کسانی را هم که انسان‌ها به جای خدا، کنار خدا، مثل خدا، خداگونه، شبیه خدا با آن‌ها رفتار می‌کنند، در ذهن و فکر خودشان برای آن‌ها جایی قرار می‌دهند، که می‌خواهند باشند، اینها را هم بگذارید یک طرف. همۀ خداهایی که آدم‌ها دارند. اوّل ذهن به طرف بت‌ها می‌رود؛ چون بت‌پرست‌ها خداهایشان را عینی ساخته‌اند و گذاشته‌اند وسط و خودشان را هدف قرار داده‌اند. در نتیجه فوراً یک موحّد خداشناس با تبر می‌آید، که ای کافر، ای‌بت‌پرست...! این افراد کافرانی هستند که کار و بارشان آشکاراست و دستشان رو شده است، ولی آیا «آلله خیر اَمّا یشرکون» فقط وصف این موارد است؟ نه، فقط وصف این موارد نیست. هرکسی که هست، از هر قُماشی. یکی از آن خدایان می‌تواند خود انسان باشد. آدم‌هایی ممکن است «خودپرست» باشند. خودپرستی هم نوعی بت‌پرستی است. حبّ ذات یعنی خود دوستی و خود‌خواهی که در حدّ معقول و معتدل باید باشد. آدم برای سلامتی خود و حیثیت خود ارزش قائل نباشد، برای آبرو و مال و عمر خود و برای متعلّقات اجتماعی خودش هیچ ارزشی قائل نباشد، درست نیست. حُبّ ذات خیلی خوب است، ولی «خودپرستی» یک چیز دیگر است.

«آلله خیر اَمّا یشرکون»؟! این موارد را یک طرف قرار دهید و خدا را یک طرف. حالا وقتی مقایسه را در کار آوردید، پیشنهادهای ما را قبل از همه در نظر بگیرید، ببینید این طرف چه چیزهایی دارد و آن طرف چه چیزهایی را ندارند! «بل ادّارکَ علمُهم فی الآخرة بل هم فی شکٍّ منها بل هم منها عمون» با اشاره می‌گذرد که آن طرف سراغ هرچیزی بروید، نیست. بصیرت نیست. به جای آن «عَمیٰ» هست، نابینایی هست. هدایت نیست، ضلالت هست و چیزهای دیگر. در آخر اشاره می‌کند؛ ولی در متن سوره‌آیۀ «اَمَّن یجیب» شرح می‌دهد که خدا این چیزها را دارد، امّا اینکه «آن‌ها» چه چیزهایی دارند، بر عهدۀ خودتان! شما خودتان بگویید آن‌ها چه چیزهایی دارند یا ندارند! بعد، مقایسۀ خود را ادامه بدهید. به نتیجه برسید. برگردید سر سورۀ تازه متولّد شده‌تان: «آلله خیرٌ اَمّا یشرکون»؟! و خودتان با خودتان این مطالب را طی کنید! از جایتان بلند شوید! و از این پس این مجموعه آموزه‌ها را در زندگی خودتان به کار ببندید.

سؤال: پس این مقایسه است که شاید منتسب به امام عصر (عج) است؟ شاید این حالت قیاس هست، وگرنه حالت اضطرار که وجود ندارد؟

جواب: این مطلب بسیار مهمّی است که همین الآن به آن می‌پردازیم؛ در یادداشت‌های من هم مطالبش گردآوری شده است و وجود دارد.

در اینجا بیشتر دقّت کنید. ظرافت اسلوب قرآن در این است که آن قالب بالایی را در ادامۀ بیان مطلب تغییر می‌دهد. یعنی بدون اینکه اعلام بکند که دارد چه کار می‌کند، شما می‌بینید در ادامۀ مطلب قالب و ساختار بیان عوض شده است. قرار بود که که در ذیل «آلله» این موارد فهرست بشود، انگار جای آن عوض شده است، یعنی در فهرستی رفته است که به این قالب می‌خورد: «اَمایشرکون خیرٌ اَمِ الله»: آن شریکانی که برای خدا قرار داده‌اند بهترند یا خدا؟! آن وقت زیر این قالب دوّم فرضی که در متن سوره به این صورت نیامده است، موارد مقایسه فهرست شده است، این ساختار این سوره‌گونه است. حالا چرا خداوند متعال ساختار بیان را عوض کرده است؟ دقّت کنید. برای اینکه خواه ناخواه ذهن آدم‌ها به آن‌ها به آن خداهای دیگر غیر از خدای احدِ واحد بیشتر مشغول است؛ خدا هم «راحت» برخورد کرده است. گویی می‌خواهد بفرماید: اصلاً آن‌ها را بگذار این طرف، ما را بگذار آن طرف! یا آن‌ها را بگذار اوّل، ما را بگذار آخر! فرقی نمی‌کند! اوّل و آخر قرار گرفتن برای ما فرقی نمی‌کند!

«اَمایشرکون خیر امّن خلق السموات والارض»؟!

«اَمایشرکون خیر امّن جعل الارض قراراً و جعل خلالها انهارا»؟!

«اَمایشرکون خیر امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء»؟! این ساختار ادبی و به اصطلاح نثر فنّی، به اصطلاح اُدبای ادبیات عربی، و ساختار فنّی و ادبی سوره‌آیۀ «امّن یجیب» است.

سؤال: به جای «امّن» بگوییم «یا مَن»، دخل و تصرّف در آیات قرآن نمی‌شود؟

جواب: نه، نمی‌شود. شما دارید دعا می‌کنید، خیلی هم اصولی و درست است و از آموزه‌های حدیث و مکتب معصومین (ع) است که شما می‌توانید -و حتّی باید- از آیات قرآن که خطاب به شما نازل شده و با شما صحبت کرده است، عباراتی را بسازید، اگر خودتان این کار را بلد هستید، یا اگر دیگران بلد بودند و ساختند، استفاده کنید، تا با تغییراتی که در آن می‌دهید، «قرآن نازل» تبدیل به «قرآن صاعد» بشود. یعنی برود بالا، برود به نزد صاحب کلام.

این کاری است که هم دستور دارد، هم مجوّز دارد؛ و هم کار جالبی است. گفتیم که آن فرمایش استاد غفّاری هم خیلی اصولی است. اگر بگوییم: «یا من یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السوء» اشکالی ندارد. دعا ساخته‌ایم از روی آیۀ قرآن. آن طرف را نیز گفتیم اصولی است، و یکی از محورهای اصلی دُعا در فرهنگ اسلامی، در مکتب اسلام، به خصوص مکتب اهل بیت (ع) این است که به ما یاد داده‌اند شما می‌توانید خود آیات قرآن را به عنوان دعا بخوانید. هر دو درست است.

بنابراین، ما آیه را تغییر نمی‌دهیم. از آیه دعا می‌سازیم و راه این تغییر را هم برای ما باز کرده‌اند و به ما یاد داده‌اند. اگر کارشناسان اصلی، پیشوایان دین، این راه را باز نکرده بودند و به ما یاد نداده بودند، شاید می‌شد اشکال گرفت و گفت که این تغییر دادن اشکال دارد. ولی، وقتی راه آن را باز کرده‌اند و تعلیم نیز داده‌اند، هیچ مشکلی ندارد. مثل دعای مشهور پیغمبراکرم که به درگاه خدا می‌گفته‌اند: «اللهمَّ اهدِ قومي فانّهم لایعلمون». این دعا کاملاً شبیه قرآن است. انگار یک آیۀ قرآن است که دارد خوانده می‌شود، امّا، آیه نیست. این انشای قرآنی پیغمبراکرم است. بزرگان دین بهترین فضا را برای انشای قرآنی به ما تعلیم داده‌اند و حتّی توصیه کرده‌اند. دعاهای قرآنی، اگر شما بتوانید از هر آیۀ قرآنی، از هر مضمون قرآنی، مضامین دعایی تهیه بکنید، بسیار عالی است. ترکیبات را عوض می‌کنید؛ برای مثال؛ همین یای ندا را جای «امّن» که قالب آن ساختار است، قرار داده و از آن ساختار خارج کرده و یک دعا از آن می‌سازید: «یا من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء».

سؤال: با این ترتیب ممکن است خیلی دعاهای جور و ناجور ساخته بشود؟!

جواب: این نگرانی وجود ندارد. این بحث‌ها به اعجاز قرآن باز می‌گردد. ما گاهی تحت تأثیر بعضی از بحث‌های اعجاز قرآن این احساس را داریم که ممکن است در بعضی شرایط این رقابت‌ها به وجود بیاید. ولی این نگرانی بجایی نیست. کسانی که از ما دقیق‌تر و کارشناس‌تر بوده‌اند، مرحوم حاج آقا مصطفیٰ خمینی (ره) به خصوص گفته‌اند -در تفسیر روحانی- که حتّی در آیات تحدّی، خدا به مردم فراخوان داده است که بیایید سوره‌هایی مثل سوره‌های قرآن بسازید، نه تنها باکی نیست؛ اصلاً این را پیشنهاد داده است. ایشان اوّلین مفسری هستند که آیه را این‌گونه می‌فهمند: «و ان کنتم فی ریب ممّا نزلنا علیٰ عبدنا فَاتوا بسورة من مثله وادعوا شهداءکم» بروید با هم همدست بشوید و سوره‌هایی مشابه سوره‌های قرآن بسازید. ما هیچ باکی نداریم. بسازید و بیاورید. خیر دارد، قطعاً، و شر هم ندارد. حریم قرآن از انواع و اقسام این‌ها محفوظ و در امان است.

سؤال: بیشتر در محافل گفته می‌شود که شما می‌خواهید دعا بخوانید، مضطرّ واقعی امام زمان هستند، اوّل برای ایشان دعا کنید.

جواب: علّامۀ طباطبائی از جمله مفسرانی هستند که به خصوص تأکید دارند بر اینکه «و یجعلکم خلفاء الارض» شامل همۀ انسان‌ها می‌شود؛ یعنی هر انسانی به موجب انسان بودن «خلیفة الله» است و خدا هم در این‌جا همین مطلب را منظور کرده است که نحوۀ بیان مطلب را هم برای شما گفتم. خداوند متعال این مطلب خلافت را: «یجعلکم خلفاء الارض» را به دنبال «یجیب المضطرَّ اذا دعاه و یکشف السوء» می‌آورد تا نشان بدهد که این دو مطلب به هم مربوط است. محلّ وقف در این آیه سَرِ «خلفاء الارض» است. در مقام فهم صحیح، این عبارت‌ها و فرازها باید متّصل خوانده شوند. خداوند متعال می‌خواهد و می‌فرماید تو ای انسان، «خلیفة الله» هستی و حالا مضطر شده‌ای! بیان اساسی آیه همین است. علّامۀ طباطبائی به دلیل اینکه آن طرف مسئله «خلیفة الله» بودن انسان به عناوین مختلف زیر سؤال می‌رود، حتّی در بحث روائی هم تأکید و تصریح کرده‌اند که به هیچ وجه در این آیه منظور خلافت به معنای امامت و خلافت و حاکمیت و حکومت نیست. البتّه، اگر با جامعیت بیشتر مطالب علامۀ طباطبائی را به کمک مطالب خودشان در قسمت‌های دیگر المیزان نظر بگیریم، معلوم می‌شود که این تأکید وجه دیگری داشته است، نه اینکه واقعاً آن طرف قضیّه نفی بشود.

حدیث از امام صادق (ع) داریم که امام صادق (ع) فرمودند، من این حدیث را از تفسیر مورد توجّه و توصیۀ حضرت امام (ره) از بیان السعادة فی مقامات العبادة برای شما نقل می‌کنم. امام صادق(ع) فرمودند: «انّ الآیة نزَلت فی قائم آل محمّد (ص). هو و الله المضطر» یعنی: مضطر در «امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السوء و یجعلکم خلفاء الارض» حضرت مهدی موعود است و توضیح داده‌اند: «هو والله المضطرّ، اذا صلّی فی المقام رکعتین». منظور آن زمانی است که -یعنی این از موارد اسباب نزول آیات است، از «اسباب نزول متأخّر» است، یعنی نظر به آینده دارد.- زمانی که «اذا صلّی فی المقام رکعتین»، امام زمان -طبعاً به هنگام ظهور- بیایند در کنار کعبه، در مقام ابراهیم، مثل دیگر طواف کنندگان و نمازگزاران در مسجد الحرام و در مقابل کعبه، در مقام ابراهیم رکعتین معمول نماز طواف را می‌خوانند، «و دعا الله عزّوجلّ فَاجابَه و یکشف السوء و یجعله خلیفة فی الارض». این مطلب خیلی درست است. رد کردن هم ندارد. علّامۀ طباطبائی نیز قطعاً نمی‌خواسته‌اند این مطلب را رد بکنند؛ می‌خواسته‌اند روی آن معنای دیگر تأکید کنند؛ به دلیل اینکه آن معنای دیگر کاربردی‌تر و همگانی‌تر است. علّامۀ طباطبائی به این مطلب توجّه دارند که اگر شما گفتید: «هو و الله المضطرّ» و این‌گونه فهمیدید که منظور از «مضطر» امام زمان است، اصلاً بحث‌ها به جای دیگری می‌رود؛ بحث دعا، بحث «امّن یجیب»، بحث این همه معارف قرآنی، بحث هر کاری که بعد از این بخواهد بشود، راه همۀ آن‌ها بسته می‌شود. علّامۀ طباطبائی می‌خواهند این وضع پیش نیاید.

دقّت کنید، این دو معنا، مانع همدیگر نیستند؛ اوّلاً همه «خلیفة الله» هستند؛ در مقام خلیفة اللهی هرکسی به درجات مختلف، در وضعیت‌های مختلف، دنیایش، موقعیتش، گسترۀ خلافتش در خلیفة اللهی، متناسب با خودش است، من خلیفة الله هستم. شما نیز. دیگری هم. هرکدام در یک گستره‌ای، در یک محدوده‌ای، خلیفة الله هستیم. این معنایی است که علّامه طباطبائی روی آن تأکید دارند. می‌فرمایند: دقیقاً منظور خدا همین است؛ یعنی خدا خواسته و فرموده است که من انسان‌ها را خلیفه یعنی نمایندۀ خودم قرار داده‌ام. نماینده به معنای اینکه کارهایی را که کار من است، می‌توانند آن‌ها در دنیا با حول و قوّه و ارادۀ من انجام بدهند و عینیّت به آن‌ها ببخشند. «خلیفة الله» به این معناست. تمام زندگی انسان مگر همین نیست؟! علّامۀ طباطبائی تصریح می‌کنند که منظور خدا همین است. همین تصرفاتی که انسان در زمین می‌کند، به نمایندگی از سوی خدا. علّامۀ طباطبائی تکیه می‌کنند به سیاق -بر خلاف بسیاری از مفسران و مترجمان- و می‌فرمایند: «الَّذی یعطیه السیاق اَن یکون المراد (یعنی مراد الله از این آیه) بالخلافةِ، الخلافةَ الارضیّة التی جعل الله للانسان یتصرَّف بها فی الارض و ما فیها من الخلیفة کیف یشاء» و اگر من خلیفة الله نیستم، چگونه در زمین دخل و تصرف می‌کنم؟! مگر زمین مال خدا نیست! مگر این عالم مال خدا نیست! من چگونه در آن دخل و تصرف می‌کنم؟ پس حتماً نمایندۀ خدا هستم. اینکه گفتن ندارد؛ حالا اگر خدا هم گفته است، خیلی درست‌تر و ثابت‌تر است. حتّی مخلوقات خدا در این عالم؛ انسان حق دخل و تصرّف در همۀ این‌‎ها را دارد. درست است که در عالم انسانی وقتی حقوق انسان‌ها و حقوق اجتماعی در کار می‌آید یک مقدار دقیق‌تر می‌شود، ولی بالاخره انسان حقّ دخل و تصرف دارد. «کیف یشاء» یعنی همان سمت خدایی. مگر خدا «فعّالٌ لما یُرید» و «فعّال لما یشاء» نیست؟ انسان هم «کیف یشاء» است. در عین حال، گستره‌های خلافت فرق می‌کند.

من «خلیفة الله» هستم در یک محدوده‌ای، حالا هرچقدر که هست، که زندگی من آن را نشان داده است، توانم آن را نشان داده است. بالاخره سهمم معلوم بوده است، تقریباً معلوم بوده است. باقی آن هم مانند گذشته‌اش است. امام زمان حضرت مهدی موعود نیز «خلیفة الله» است؛ چه مانعی دارد؟ آن هم درست است. امّا گسترۀ خلافت و نمایندگی و خلیفة اللهی من و شما کجا؟ و گسترۀ خلافت و ولایت الهی حضرت مهدی موعود کجا؟

حالا می‌توانیم بپرسیم: چرا در حدیث به آن صورت در می‌آید؟

جواب را دقّت کنید! این یک اصل مهمّ است. در مورد هر موضوعی اوّل باید قرآن فهمیده شده باشد، آن وقت حدیث هم راحت فهمیده می‌شود. امام صادق (ع) نفرموده‌اند «هو المضطرّ فقط» این را که نفرموده‌اند. نگفته‌اند: «المضطرُّ قائمُنا»، این را هم نگفته‌اند. فرموده‌اند: «هو واللهِ المضطرُّ». «والله» را دقّت کنید. یعنی: من در یک شرایطی قرار گرفته‌ام که برای جا انداختن تعلیمات خودم، ناگزیر می‌بینم خودم را که بگویم به مردم که مسئلۀ ظهور مهدی موعود در عین حال که خیلی عظمت دارد، یک مسألۀ عجیب و غریب و تافتۀ جدا بافته و دور از بقیّۀ مسائل عالم نیست! این یکی از محورهای مهمّ مباحث ظهور و مباحث قیام حضرت مهدی است. بسیاری از مشکلاتی که ما امروزه دربارۀ -به قول امروزی‌اش- مهدویّت و موعودشناسی داریم، از آنجاست که به خاطر این نقص‌های تحقیقات قرآنی که داریم، احادیث را هم به درستی نمی‌فهمیم. در نتیجه، مسیرهای بحث را غالباً اشتباه طی می‌کنیم، و طبعاً به نتایج خوبی نمی‌رسیم. یکی از محورهای مهم مباحث مهدویت -که به عنوان یک محور اصلی باید در نظر گرفته بشود- همین است که مسئلۀ ظهور مهدی موعود به عنوان یک مسئله‌ای که از سازمان عالم بکلّی جداست شناخته نشود. مهدویّت هم مسئله‌ای است که داخل این عالم و در نظام این عالم و با نظام همین عالم ساری و جاری می‌شود.

اکنون دوباره به حدیث توجّه کنید. فرمودند: «هو والله المضطرّ، اذا صلّیٰ فی المقام رکعتین»؛ یعنی او هم مضطر است، یعنی امام زمان و قائم ما در جایگاه یکی از «مضطر»هایی که دست به درگاه خدا بلند می‌کند قرار خواهد گرفت، و در جهت پیش بُرد کارهایی که بر عهده دارد از خدا مدد می‌جوید، و وعده‌های الهی که به همه داده است آنجا هم تحقق پیدا می‌کند. این تفاوت حضرت مهدی با بقیّۀ انسان‌هایی است که هزاران هزار در مقام ابراهیم نماز خوانده‌اند، هزاران هزار در آن مقام دعا کرده‌اند، حالا بگذریم از بحث دعا و استجابت دعا و بنا را بر این گذاریم که دعای ایشان هم مستجاب شده است. امام صادق(ع) می‌خواهند بفرمایند: این هم یکی از آن موارد است. مهدی موعود هم مضطر است و این بندۀ مضطر خدا به هنگام ظهور می‌آید و در مقام ابراهیم دو رکعت نماز می‌خواند و دست به دعا بر می‌دارد. آیا دعای حضرت مهدی موعود با دعاهای دیگران فرقی ندارد؟ گسترۀ خلافت ایشان با همه فرق دارد؛ دعای من چه جغرافیایی دارد؟ در آن جغرافیا دعا می‌کنند و با آن مأموریتی که از جانب خدا دارند دعا می‌کنند و خدا اجابت می‌کند، اجابت خدا در مورد دعای حضرت مهدی هم مثل اجابت دعای سایرین است. در مورد ما هم همین‌طور است. من مثال پاشکستن را که گفتم، طرف فکر می‌کند که دنیا به آخر رسیده است؛ تا زمانی که این پا نشکسته بود، هرچیزی می‌گفتی، قبول می‌کردم؛ تو می‌گفتی «خلیفة الله» هستم، می‌گفتی خدا من را فرستاده است، دخل و تصرف دارم، کار و بار دارم؛ الآن که دیگر هیچ! الآن که دیگر خاک بر سرم شده است! الآن که می‌بینی در چه وضعی هستم! خدا در همان جا می‌فرماید که «یجعلکم خلفاء الارض» این «جعل» دائماً ادامه دارد، خدایی که قبل از شکستن پای تو، تو را «خلیفة الله» قرار داده بود، دوباره هم «خلیفة الله» قرار می‌دهد تو را، سه باره هم همچنان. چیزی عوض نشده است، این افعال مضارع است، استمرار را نشان می‌دهد «و یجعلکم خلفاء الارض»؛ تو فکر کردی که یک وقفه‌ای ایجاد شده است، وقفه‌ای ایجاد نشده است.

یادم نمی‌رود، یکی از پزشکان خیلی خوب و طراز اوّل جهان که خوشبختانه از افتخارات ایران هستند، و همه جای دنیا در عرصۀ ارتوپدی مطرح بوده‌اند و هستند، همراه بیماری، یک زمانی به مطب ایشان مراجعه کردیم، بیمار به خاطر وضعی که برای ایشان پیش آمده با عصا حرکت می‌کرد. خیلی برخورد جالب و قشنگی با ایشان کردند و حالت غم و غصّه‌ای را که در بیمار بود، یک دفعه تغییر دادند. گفتند: شکر خدا را کردی؟ گفت به خاطر چه چیزی آقای دکتر؟ گفتند: به خاطر این پای سوّمی که خدا به تو داده است. همه دو تا پا دارند و باید شکر دو پا را بجا بیاورند، خوب حالا تو سه تا پا داری، شکر سه تا پا را باید بجا بیاوری. حواست بوده که شکر سه تا پا را به جای بیاوری؟! این هم یک پای دیگر است، این را نیز خدا داده است؛ حالا یک مدّت با سه تا پا حرکت می‌کنی؟! «و یجعلکم خلفاء الارض» سرجایش است. تو همان خلیفة الله هستی، با شکستن پا که خلیفة الله غیر خلیفة الله نمی‌شود! «خلیفة الشیطان» نمی‌شود! با ضُرّ ایّوب هم آن‌گونه نمی‌شود. «نعم العبد انّه اوّاب». ایّوب هم با آن ضُرّ! مضطر هم از ضُرّ است؛ به آنجا هم برسد، فرقی نمی‌کند؛ «ربّ اِنّی مسَّنیَ الضُرُّ وَ انت ارحم الرحمین». «اَمّن یجیب المضطرّ اذا دعاه؛ فاستجبنا له؛ فکشفنا ما به مِن ضُرّ». «ضُرّ» یعنی همین ناهنجاری. یعنی، یک چیز ناخواسته‌ای که پیش می‌آید. چشم همیشه باز و بسته می‌شده است، ولی یک روز صبح بیدار می‌شوید و متوجّه می‌شوید چشمانتان باز نمی‌شود! دست همیشه حرکت می‌کرده است، ولی اکنون دیگر حرکت نمی‌کند! فلانی تا دیروز نفس می‌کشیده است، امروز دیگر نفس نمی‌کشد! تلفن را دیروز جواب داده است، امروز جواب نمی‌دهد! این موارد چیزی را عوض نمی‌کنند. معرفت اسلامی، فرهنگ اسلامی، عقاید اسلامی این است.

فرهنگ اسلامی انسان را به اینگونه می‌سازد که چرا دلواپس می‌شوی؟! چرا درمانده می‌شوی؟! تو هیچگاه درمانده نیستی! تو خدا داری! تو «خلیفة الله» هستی. جایگاه تو پیش خدا تغییر نکرده است! هر کاری کرده‌ای و هرچه پیش آمده است، هنوز جایگاهت محفوظ است؛ هر لحظه بخواهی، از تمامیِ تمامی حسابی که پیش خدا برای تو باز شده است، می‌توانی استفاده کنی. خودت چک نکشیده‌ای. خودت مراجعه نکرده‌ای. خودت حسابت را مسدود کرده‌ای. برو بگو: من نمی‌خواهم حسابم را مسدود بکنم! حسابت را مفتوح کن. خودت بسته‌ای، خودت هم برو باز کن. خودت درخواست ندادی. قبول کن که همه‌اش به خودت مربوط است.

«قُلِ الحمدلله و سلام علی عباده الذین اصطفی». به محضر علّامۀ بزرگ، علّامۀ طباطبائی (ره) عرض می‌کنیم که اوّل سیاق، «عبادَهُ الّذین اصطفیٰ» را عنوان می‌کند. قطعاً آنان هم از جمله مشمولان «اَمّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» هستند. امام صادق (ع) نیز همین را می‌خواهند بفرمایند و هر دو طرف این مطلب درست است. آن‌هایی که متأسفانه دربارۀ مهدویت و ظهور به اشتباه افتاده‌اند و می‌گویند که همه چیز با ظهور باید درست بشود. ما حال حاضر را کاری نداریم. تاریخی بحث می‌کنیم که آسان‌تر باشد و همه قبول داشته باشند. مگر حضرت امام که نهضتشان را شروع کردند، مخالفان از علمای صف مقابل حضرت امام قرآن نخوانده بودند؟ مگر حدیث بلد نبودند؟ مگر مجتهد جامع الشرایط نبودند؟ مگر رسالۀ توضیح المسائل نداشتند؟ فقط دچار یک اشتباه بزرگ بودند؛ یعنی یک محور اساسی دیگر را در فرهنگ مهدویت و ظهور توجّه نکرده بودند. توجّه به ایشان داده نشده بود؛ آخرِ حرفشان این بود خطاب به حضرت امام که آقا شما کاری را می‌خواهید بکنید که مربوط به زمان ظهور و منوط به ظهور حضرت مهدی موعود است و به همین دلیل و کار شما اشکال دارد، به دلیل اینکه کاری است که وقت آن نیست و شما هم آن نیستید که باید باشید. از روی ندانستن هم نبود، از روی دانستن بود؛ خیلی چیزها را می‌دانستند، علمشان نیز خیلی زیادتر از خیلی کسانی بود که این مشکل را نداشتند، ولی این علوم در کنار این مشکل که داشتند که این محور را گم کرده بودند، که مسألۀ ظهور هرگز به این معنا نیست که همه چیز بماند برای زمان ظهور، هنری نداشت! حضرت امام چه می‌فرمودند؟ می‌فرمودند: وقت ظهور اسلام، غالب کردن و غلبه دادن اسلام، همگانی کردن اسلام، جهانی کردن اسلام همین الآن است. اگر الآن این کار انجام نشود، هرگز نخواهد شد! این منطق امام (ره) بود. جواب امام این بود که تشخیص من به عکس شما این است که الآن وقت آن است و درست وقت آن است، و من هم از جمله کسانی هستم که وقتش را تشخیص می‌دهم.

این متن اطلاعیه‌های اوّلیۀ امام (آن زمان، آیت الله خمینی) بود: «اذا ظهرت البدَع فعلَی العالم اَن یُظهِرَ علمَه و الّا فعلیهِ لعنةُ الله» حکمی که برای علما صادر شده است این است، من هم به عنوان یک عالم مسلمان احساس وظیفه می‌کنم و نتیجۀ آن نیز هر چه می‌خواهد باشد. من راه را باید بروم. من این کار را باید بکنم. تشخیص من این است که الآن وقت آن است و اگر نشود، دیر می‌شود!

همین درست است. همۀ کارها قرار نیست گذاشته شود برای ظهور. اگر «ظهور» و مهدویّت درست شناخته بشود، معلوم می‌شود که آن یک کار خدایی است که خدا به موقع خودش انجام خواهد داد، ولی «خلفاء الارض» خلیفة الله‌ها، این همه انسان که همه ابلاغ مأموریت دارند در این عالم، قرار است هیچ کاری نکنند؟! آن‌ها هم قرار است کار کنند؛ هر کسی به موجب ابلاغ خلیفة اللهی‌اش، هرکاری که می‌تواند، باید بکند. آن خلیفة الله نیز یکی از خلیفة‌الله‌هایی است که در موقع خودش و در جای خودش و با برنامۀ خاصّ خودش می‌آید و مأموریت خلیفة اللهی خودش را انجام می‌دهد، و آنچه باید بشود، می‌شود.

این‌ها همه باهم درست است و این فکر باید به همین صورت بیاید در ذهن انسان. چقدر دنبال فلان کار بروم و انجام نشود؟ از آن قدر بیشتر! آخر تا کِی باید من صبر کنم؟ کِی کار شیطان است، تا هر وقت که لازم باشد! تو خلیفة الله هستی! کوتاه نیا! کم نیاور! «در نومیدی بسی امید است». هر لحظه ممکن است آخرش باشد. بسیاری اوقات پیش می‌اید که شخص کوشش‌ها خود را می‌کند، زحمت‌هایش را می‌کشد، رنج‌هایش را می‌برد، صبرهایش را می‌کند، می‌رسد به قول خودش یا دیگران به جایی او را می‌رساند که می‌گوید: دیگر آخرش است! پیام سوره‌آیۀ «امّن یجیب» این است که چه کسی گفته است که دیگر آخرش است؟ اوّلش است! یک کم دیگر مقاومت کن، ناگهان می‌بینی و می‌گویی: من که دیشب بناداشتیم که ببندم و بگذارم کنار، امروز صبح به عکسِ ده‌ها روز، به عکس صدها بار، هنوز بسم الله نگفته و از درِ خانه بیرون نیامده، کار درست شد! آری! «و یجعلکم خلفاء الارض»، «و یکشف السوء».

بعضی موارد را که انتقاد کردیم، برخی موارد را نیز قدردانی و تحسین کنیم. مواردی که بچه‌ها را می‌نشانند، در تلویزیون یا در جاهای دیگر، و به بچه‌ها یکی یکی یادآور می‌شوند که این‌ها را چه کسی به تو داده است؟ چشمی که با آن می‌بینی خدا داده است؛ بینی‌یی که که با آن تنفس می‌کنی خدا داده است. و همان خدا همین که برای تو اشکالی پیش بیاید، رفع اشکال می‌کند. چرا نگران هستی! تو فرمانده داری! به یک سرباز آموزش می‌دهند و می‌گویند: این تفنگ تو است، این‌ها فشنگ‌های تو اند. این هم آموزش تیزاندازی. یک قسمت از آموزش هم همیشه این بوده است: «گیر» و «رفع گیر»! اگر خواستی شلیک کنی، شلیک نشد، همیشه شلیک می‌شد ولی حالا نشد، آین «گیر» است. «رفع‌گیر» چگونه است؟ خود تو باید برای رفع‌گیر اقدام کنی؟ نه! نباید رفع‌گیر بکنی! به فرماندۀ مستقیم خودت، یعنی یک سرباز به فرماندۀ دسته، بعد گروهان و بعد به همین ترتیب، به سلسله مراتب، باید یگویی که من گیر کرده‌ام؛ این «گیر» یعنی «ضُرّ»، یعنی «ضَیر» (گاف به جای ضاد قرار گرفته است) «گیر» را چه کسی رفع می‌کند؟ همان کسی که اصل را درست کرده و به تو داده است. این که جای سخن ندارد!؟

شما آن وقتی که این گیر پیش نیامده بود چگونه زندگی می‌کردید، همان‌گونه زندگی را ادامه بدهید، با این گیر. این گیر حالا اضافه شده است. با این «گیر» زندگی‌ات را ادامه بده! خدا همان خداست و بنده همان بنده است! گیر را هم خدا رفع می‌کند: «و یکشف السوء». سوء همان گیر است؛ سوء یعنی چیزی که بد است. لزوماً، «شرّ» نیست، فقط بد است، همان «بدبیاری» به اصطلاح. احساس می‌کند که اگر این‌گونه نمی‌شد، خوب می‌شد. این‌طور فکر نمی‌کند که شاید هم اینگونه شده است، بهتر شده باشد! چه می‌دانیم؟ شاید پروین اعتصامی درست گفته باشد که آن پیرمرد بدحال فقیر رفت و مسیری طولانی را طی کرد تا بالاخره زن و بچّه‌اش را از مُردن و گرسنگی نجات بدهد، تا اینکه یک نفر یک دستمال بسته گندم به او داد؛ تا آمد که برگردد شب شد و در آن شب تاریک، با آن حال نزار و پیری اُفتادن و خیزان می‌آمد و در تمام این مسیر رفت و برگشت از خدا درخواستش این بود که خدایا «گره از کار من باز کن»! یک دفعه متوجّه شد که گره از کارش باز شده است! گرۀ دستمال در میان راه باز شده بود و گندم‌ها ریخته بود و دستمال در دست پیرمرد مانده بود! حالا چه کار بکند؟ معلوم است باید چه کار بکند. آن پیرمرد می‌داند که باید چه کار بکند. می‌داند که خدا هرگز بی‌حساب و بی‌حکمت این گره را باز نمی‌کند. می‌داند که «امّن یجیب المضطرَّ اذا دعاه و یکشف السوء». می‌داند که خدا گره را درست در همان لحظه و در جایی که می‌بایست باز می‌کرد باز کرده است؛ پروین اعتصامی می‌گوید: این پیرمرد کهنسال فرتوت، در همان شب تاریک، همۀ کوشش خودش را به کار گرفت، دانه دانه گندم‌ها را جمع می‌کرد و در همان دستمال می‌ریخت. آمد و آمد تا رسید به آخرین دانه‌های گندم، آمد که آن چند دانه را هم بردارد، دستش به چیزی خورد، دید یک دستمال بستۀ دیگر است؛ آن دستمال را برداشت، دید پر از سکّه‌های طلاست! حالا گره از کارش، شما بگویید، خدا بازکرده است یا نکرده است؟! خدا نشان داده است که این هم کار من است. کار غیر من نیست. این هم کار همان کسی است که جَعَلَ، جَعَلَ، جَعَلَ.

در این آیات داشتیم: «اَمَّن یهدیکم فی ظلمات البرّ و البحر و یرسل الریاح بُشراً بین یدی رحمته» اخیراً به یک دوست خیلی صمیمی، یک همکار می‌گفتم که هیچ می‌دانی تو یک زمانی شدی «بشراً بین یَدَی رحمتِه»؟ شرایط خیلی سخت گرفتاری من که به هر دری می‌زدم باز نمی‌شد، تو شدی «بشراً بین یَدَی رحمتِه»؟ دیگر تصریح نکردم که «تو حکم باد قبل از باران را پیدا کردی»!؟ ولی، واقعاً این‌گونه بود و بندۀ خدا یک قدم نسبتاً کوچکی برداشت و گفت: این از من بر می‌آید! همین اقدام کوچک او شد «بشراً بین یَدَی رحمتِه». به دنبال آن، آن‌چنان همه چیز آمد و آمد. آن‌چنان درست شد. همان درهای بسته، آن‌چنان یکی پس از دیگری باز شدند. این مطالب را خدا به ما گفته است. آخر این مجموعه مشاهده کردید که خدا می‌فرماید: حرف علم غیب را نزن! حواست باشد! چرا حرف علم غیب را نزنم؟ برای اینکه به خدا تعلق دارد! رعایت کن. بزرگ‌تری گفته‌اند، کوچکتری گفته‌اند! حالا می گفتیم بیا مقایسه کن، ولی حدّ خودت را نگه دارد. «قل لایعلم من فی السماوات و الارض الغیب الّا الله» حرف غیب را نزن! ولی دوست داری که به موقع چیزهایی را بفهمی، اوّلاً بدان که این «علم غیب» نیست، ثانیاً بدان که خدایی که از بنده‌اش که خلیفة الله هم هست، علم غیب را به‌نابه مصلحت والای حکیمانه‌اش ممنوع می‌کند، جایگزین‌هایی به او می‌دهد. می‌خواهی آن‌ها را داشته باشی؟ به راهش برو. در سورۀ بقره بعد از آیۀ سحر و جادو خدا می‌فرماید: اگر به جای اینکه مردم به دنبال این مسیرها بروند، «و لو انّهم آمنوا واتّقوا لمثوبة من عند الله خیر لوکانوا یعلمون» به جای آن مواردی که هیچ‌کس از آن‌ها به هیچ چیزی نرسیده است، سرِکاری است و بدبختی. فرض می‌کنیم که از آن راه‌ها کسی به جایی رسیده باشد، این راه را از این طرف هم می‌توانی بروی و به نتایج بهتری برسی. «آمنوا و اتّقوا». «و لو انَّ اهلَ القری آمنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم». چرا علم غیب را دنبال می‌کنی که بر سرت فریاد بزنند، طردت بکنند، جوابت را ندهند، فریبت بدهند، منحرفت کنند، خرابت کنند، شیطانی‌ات کنند، به شیطان تبدیلت کنند، این‌ها خطرات علم غیب است. به همین خاطر این راه را به روی تو بسته‌ایم ولی مگر حتماً علم غیب لازم است؟ جایگزین دارد. جایگزینش این است که خدا بصیرت تو را قعّال بکند. «المؤمن ینظر بنور الله» مؤمن با نور الله نظر می‌کند، خیلی چیزها را که خیلی‌ها نمی‌بینند، می‌بیند. علم غیب هم نیست. زودتر می‌بیند. واضح‌تر می‌بیند. جایی که باید برود و دچار مصیبت هولناکی بشود، به او توجّه داده می‌شود که نرود، و دچار آن مصیبت هولناک هم نشود. این بخشی از مزایای توکّل است. توکّل هم بخشی از ایمان است. در آیات موضوعی توکّل، کسانی که تحقیق کرده‌اند، یکی از آیات اصلی این است: «و من یؤمن بالله یَهد قلبه» توکّل برای مؤمن این کار را می‌کند که یک رادار در قلب انسان نَصب می‌کند و این رادار آدم را به خیلی چیزها متوجّه می‌کند. در سیاق این آیه می‌خوانید: «ما اصاب من مصیبة الّا باذن الله» نتیجۀ جمع آیۀ فرعی با آیۀ اصلی این می‌شود که انسان از بسیاری از مصیبت‌ها با هدایت قلب خودش در امان می‌مانَد. علم غیب نمی‌خواهد. علم غیب متعلق به خداست ولی غیر علم غیب را خدا عطا می‌کند. چقدر می‌خواهی؟ هرچه بیشتر می‌خواهی معرفت خودت را بالاتر ببر. بیداری و خواب را در نظر بگیرید. شما تازه از خواب بیدار شده‌اید، آیا همان قدر نسبت به اطرافتان و کارهایتان هوشیاری دارید که سر ظهر و وسط روز دارید؟ ندارید! وقتی خوابتان می‌گیرد همان قدر هوشیاری دارید در مقایسه با وقت‌هایی که سرحال و هشیار هستید؟ نه! مگر این اختلاف‌ها وجود ندارد؟ درجات معنوی نیز همین‌گونه است. هر چقدر هوشیاری خود را بالا ببرید، دریافت‌هایتان بیشتر است. هرچقدر هوشیاری محدودتر، دریافت‌ها کم‌تر. هرچقدر هوشیاری بیشتر، قوّت و توان معنوی و روحی بیشتر. عظمت روح بیشتر، غلبۀ شما بر مشکلات بیشتر. توانمندی روحی و معنوی شما بیشتر. از همه جهت سعادتمندتر. و هرچقدر پایین بیاید، بعکس.

سؤال: فرمودید که علم غیب برای خداست. غیبت هم از غیب می‌آید، پس می‌توانیم بگوییم غیبت هم که گفته می‌شود حرام است، به همین گونه است؟ در حالی که می‌گویند در غیبت همان چیزی است که هست؛ تهمت چیزی است که نیست.

جواب: این‌گونه موارد، بحث کلمه و هم‌خانوادگی کلمات است. به «غیبت» گفته می‌شود «غیبت» به دلیل اینکه آن‌کسی که دربارۀ او صحبت می‌شود غایب است. ظرافت این هم‌خانوادگی‌های کلمات این است که همین «لایعلم الغیب الّا هو» آنجا نیز معنا پیدا می‌کند، به این صورت که حرام بودن غیبت به خاطر این است که وقتی طرف حاضر نیست و خدا خواسته است که این مطلب غیب بماند، یعنی جز خدا کسی نداند. وقتی شما مطلبی را هرچند واقعیت دارد، مطرح می‌کنید، در واقع، در کار خدا دخالت می‌کنید! در احادیث هم گفته‌اند: حرمت غیبت به خاطر آن است که غیبت کننده آن پرده‌ای را که خدا کشیده است و می‌تواند همان «پردۀ غیب» باشد، شخص به دلیل اینکه یا جستجو کرده است، کاوش کرده است، «لا تجسَّسوا» را رعایت تکرده است، یا ظنّ بد برده است، مطلبی را که خدا می‌خواهد غیب بماند و دوست ندارد که آشکار بشود، این انسان آشکار می‌کند. یعنی مهم‌تر از حقّ انسانیِ آن انسان، در واقع حقّ خدا هم در اینجا مورد تعرّض قرار گرفته است! اگر خدا پرده‌پوشی کرده است، بگذار پرده‌پوشی خدا برقرار باشد، و اگر روزی خدای ناکرده رسوا شد، خودش رسوا شده باشد، و شما این وسط درگیر نباشید.

سؤال: «الله اکبر» را نگفتید؟

جواب: «الله اکبر»، جوابش همان است که قبلاً درباره‌اش گفتگو داشته‌ایم و شما بلد هستید. «الله اکبر» در کلّ قرآن حتّی یک مرتبه هم نیامده است، چون همۀ قرآن است. اینجا نیز چنین است و «الله اکبر» از اوّل تا آخر از سر و روی این مجموعه آیات می‌بارد. در یک جاهایی «الله اکبر» به صورت «الحمدلله» در می‌آید، در یک جاهای دیگر به صورت «سبحان‌الله» در می‌آید. و یک جاهایی هم به شکل «لا اله الّا الله». «الله اکبر» جامع همۀ آن‌هاست و تسبیح اکبر است. اینجا نیز همان وضعیت است، یعنی «الله اکبر» خیلی زیباتر از اینکه اگر در این مجموعه یک یا چند «الله اکبر» در متن آمده بود، در سرتاسر این مجموعه آیات حضور دارد.

سؤال: راجع به اعتیاد، ابتلائات اخلاقی، که آیا این موارد نیز مشمول همان بیان‌هاست؟

جواب: آری. همۀ این موارد هم‌چنین است. همۀ این مسائل از یک سنخ اند.

سؤال: «هاتوا برهانکم» یعنی چه؟

جواب: «هاتوا برهانکم» را هم گفتیم. «برهان» یعنی حرف حسابی. یعنی: اگر یک حرف حسابی در مقابل دارید، بیاورید! همان بیانی که از قدیم نیز گفته ‌اند: حرف حسابت چیست؟!

فایلهای مرتبط

تفسیر سوره شناختی آیه ی امن یجیب
دریافت
نظرات

نظر خود را در خصوص محتوای ارائه شده در این صفحه با ما در میان بگذارید.

نام را وارد کنید.
نام خانوادگی را وارد کنید.
پست الکترونیک را صحیح وارد کنید
یک تلفن همراه صحیح وارد کنید.