ششمین کارگاه آموزشی پژوهشی مطالعات قرآنی در سیرهٔ نبوی با موضوع «از اسراء تا خاتمیت»


تاریخ : 

1388/02/03

عنوان توضیحی: 

کیفیت اِسراء‌ (بعثت) و رسالت خاتم پیامبران

متن ویرایش‌شده (فصل ششم از کتاب مطالعات قرآنی در سیره نبوی)

«بسم الله الرحمن الرحیم. سبحان الّذي اسرى بعبده ليلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الّذي باركنا حوله لنريه من آياتنا انّه هو السميع البصير»

«بسم الله الرحمن الرحیم. و النجم اذا هوى. ما ضلّ صاحبكم و ما غوى. و ما ينطق عن الهوى. ان هو الّا وحي يوحى. علّمه شديد القوى. ذو مرّة فاستوى. و هو بالافق الاعلى. ثمّ دنا فتدلّى. فكان قاب قوسين او ادنى. فاوحى الى عبده ما اوحى. ما كذب الفؤاد ما راى. افتمارونه على ما يرى. و لقد رآه نزلةً اخرى. عند سدرة المنتهى. عندها جنّة الماوى. اذ يغشى السدرة ما يغشى. ما زاغ البصر و ما طغى. لقد راى من آيات ربّه الكبرى»

«بسم الله الرحمن الرحیم. يسبّح للّه ما في السماوات و ما في الارض الملك القدّوس العزيز الحكيم. هو الّذي بعث في الامّيّين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين. و آخرين منهم لمّا يلحقوا بهم و هو العزيز الحكيم. ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم»

سخن گفتن به اندازۀ عقل مخاطبان

اینکه در مسائل و مباحث دینی و علمی و فرهنگی باید سطح درک و شعور مخاطبان را درنظرگرفت و با مردم به اندازۀ عقلشان باید سخن گفت، منطق کاملاً صحیحی است، و بر مبنای حدیث معروف «انّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم» [1] استوار است، و بسیاری از بزرگان از جمله مرحوم مولیٰ محسن فیض کاشانی و دیگران در مقدمۀ آثارشان بر آن تأکید نموده‏اند، [2] اما باید توجه داشت که این حدیث شریف و این منطق صحیح به این معنا نیست که عقل‏های مردم را در ارتباط با مسائل و مباحث دینی و قرآنی و مذهبی و فرهنگی همیشه باید در همان سطحی که هستند، نگاه داشت.

متأسفانه، این تصور نادرست از این منطق صحیح همواره حاکم بوده است و هست. حتی گاه بهصورت بسیار رکیک گفته و شنیده شده است که ـ مثلاًً ـ در طرح مسائل دینی و فرهنگی باید مراقب بود که «چُرت مردم پاره نشود!» یا اینکه مردم را باید همواره در بیخبری و خواب و خلسۀ خودشان باقی گذاشت! و جملات توهین‏آمیزی از این قبیل، که همگی سوء برداشتی هستند از آن منطق و مبنای صحیح. حال آنکه معنا و مفهوم صحیح این حدیث و تفسیر دقیق این مبنا، آن است که بکوشیم با مردم بهاندازۀ عقل و خرد آنان -که بسیار والا و بلند مرتبه است- سخن گوییم؛ عقل انسان‏ها بسیار والامقام و عالی مرتبت است، باید مردم را بهاندازۀ این عقل بزرگ و الهی و آسمانی که خداوند به آنان ارزانی داشته است، مورد خطاب قرار دهیم، نه به تناسب آنچه در ظاهر هستند.

به عبارت دیگر، پیام این حدیث آن است که بکوشیم در مباحث و مسائل فکری و فرهنگی، سطح آگاهی و شعور مردم را بالا ببریم و البته مدبّرانه و با دقت و حساسیت و ظرافت بسیار، قدر عقول مردم را ارتقا دهیم. شکی نیست که درنظر داشتن سطح درک و آگاهی مخاطبان در فعالیت‏های فرهنگی و تبلیغی بسیار مهم و ضروری است و نیز مدارا و همزبانی با مردم و پرهیز از مِراء و جَدل با آنان از اصول و مبانی صحیح و اساسی در کارهای فرهنگی و تبلیغی است و قطعاً یکی از ابعاد معنای حدیث شریف نیر همین است، اما باید مراقب بود که همواره، حساب این اصل اساسی و مبنای صحیح را از آن بدل غلط و نادرست خود جدا نگاه داریم.

سیره و سنت پیامبر‏اکرم و ائمۀ اهل‏بیت در تعامل با مردم، همین بود؛ ایشان همواره دغدغۀ ارتقای سطح عقلی مردم را داشتند و هرگاه با افراد دیندار -که در پی فهم حقایق دینی و قرآنی بودند- مواجه می‏شدند، هیچ بندوبستی در کارشان نبود، بهراحتی بحث می‏کردند و مباحثشان را در اختیار مردم می‏گذاشتند. در بسیاری از موارد -که بسی جای تحقیق است- خود ایشان در حضور اصحاب طرح سؤال می‏کردند و طرح بحث را می‏ریختند تا ذهن مردم فعال شود و درک و شعورشان گسترش یابد و برای فهم مطالب عمیق‏تر آمادگی بیابند. حتی صریحاً طیّ مضامین مختلف و با تعابیر گوناگون خطاب به مردم می‏فرمودند: عقلتان را گسترش دهید؛ ذهنتان را باز و فعال کنید؛ ما یاران و اصحابی که سطح فهم و شعورشان پایین است و -به تعبیر محاوره‏ای خودمان- کودن و نفهم هستند، نمی‏خواهیم! ما افرادی می‏خواهیم که درک و فهم و قدرت تفکر و تحلیل بالایی داشته باشند.[3] حتی از حضرت امام جعفر صادق(ع) نقل است که ایشان آرزو می‏کردند ‏ای کاش می‏توانستند -به زور تازیانه هم که شده- سطح درک و فهم دینی یاران خود را افزایش دهند.[4]

مبنای ما هم در طرح این قبیل مباحث تحقیق موضوعی در قرآن کریم و سیرۀ نبوی همین است که به امید خدا در پرتو این جلسات و مباحث بتوانیم -تا آنجا که ممکن باشد- سطح درک و شعور دینی و قرآنی خودمان و اطرافیانمان را ارتقا بخشیم و بههیچوجه، بنا نداریم مباحث و مجادلاتی را که در این ارتقای فکری و عقلی مؤثر نیستند یا چهبسا زیان بخش نیز باشند، تکرار کنیم. کما اینکه در سطحی پایین‏تر، بنای کتمان نیز نداریم. بنا نداریم مطالب و مباحثمان را پنهان کنیم و فقط در صورت بروز سؤال و طلب، به بحث و درس آنها بپردازیم، یا در مرحله‏ای کاملاً فروتر، بنا را بر نفهم بودن مردم بگذاریم و حتی به سؤالات آنان نیز پاسخ ندهیم!؟

ما این بناها را نداریم و نباید هم داشته باشیم، هرچند، با کمال تأسّف، این زمینه‏ها همواره بوده‏اند و هستند و روتین‏های جاافتاده‏ای می‏باشند که ما البته قصد داریم بر آن‏ها تأثیر نیز بگذاریم و راه آن‏ها را به سمت و سوی این بنای مقدس (دغدغۀ ارتقای فکری و عقلی مردم، بنام اسلام و بنام خاتم پیامبران) بگشاییم. ما به امید خدا، در پرتو این مباحث و هماندیشیها و تحقیق و تدبر در قرآن و سیره، در پی آنیم که تفکر و تدبر و تعقّل را به همۀ جلسات و نشستها و همایشها و برنامه‏های قرآن‏خوانی، مولودی‏خوانی، تعزیه‏خوانی، معراج‏خوانی، دعا‏خوانی، سخنرانی و... بکشانیم، تا بدین‏سان گوشه‏ای از آرزوی پیامبر‏اکرم و اهل‏بیت را که همواره دوست می‏داشتند اصحاب و یاران و شیعیان‏شان اهل درک و شعور و فهم و تفکر باشند، به فضل الهی برآورده سازیم.

الگوی قرآنی ترتیب مباحث سیرۀ نبوی

برخی از مسائل در قابهای یزرگ و کوچک ارائۀ سیرۀ نبوی در آیات و سُوَر قرآن کریم درخشندگی خاصی دارند که ما شش مورد از آن‏ها را برگزیده‏ایم تا در این سلسله مباحث مطرح کنیم؛ این شش مورد عبارتند از: ولادت، بعثت، هجرت (به تعبیر درست: مهاجرت)، معراج، اسراء و وفات (رحلت). ترتیب این مباحث بر اساس اولویت در رویکرد قرآنی با ترتیب و ترتّب آن‏ها در کتب سیره و تاریخ کاملاً متفاوت است.

از دیدگاه قرآن، مبحثی که در میان این مباحث، از همه مهمتر است، اِسراء پیامبر‏اکرم است که اساساً با مسئلۀ معراج فرق دارد. مطابق برخی از روایات، معراج پیامبر‏اکرم بعد از اسراء و دنبالۀ آن بوده است و مطابق برخی دیگر از گزارش‏ها و دیدگاه بعضی از علما، این دو -اصولاً- از هم جدا بودهاند. درهرحال، مسئلۀ اسراء در قرآنکریم بهگونهای بسیار اساسی مطرح شده است و پس از آن مسئلۀ مهاجرت، از اهمیت ویژه‏ای برخوردار است. معراج پیامبر و پس از آن بعثت آن‏حضرت در وهلههای بعدی مورد تأکید قرآن هستند و مسئلۀ ولادت و سرانجام وفات رسول خدا در این اولویتبندی قرآنی، در رتبه‏های پایانی قرارمی‏گیرند، و البته هرگز مورد تمرکز و تأکید قرآن قرارنگرفته‏اند. بر این اساس، نخستین موضوعی که از سلسله مباحث مذکور مورد بررسی قرارمی‏دهیم، مسئلۀ اسراء شبانۀ پیامبر‏اعظم می‏باشد.

واژه شناسی «اِسراء»

سبحان الذی اسریٰ بعبده لیلاً من المسجدالحرام إلى المسجدالاقصا الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انّه هو السميع البصير (اسراء/1)

کلمۀ «اَسریٰ» در این آیه، فعل ماضی از مصدر «اِسراء» می‏باشد. ریشۀ «اسراء» در اصل، «سیر» (سار - یسیر) بوده است که نخست مقلوب شده و بهصورت «سري» درآمده، آن‏گاه به باب افعال رفته و به «اسراء» تبدیل شده است. بهعبارت دیگر، اوّل «سار» بوده است، سپس به «سَریٰ» تبدیل شده و «سَری» هم به باب افعال رفته و «اَسریٰ» شده است.

قلب سَیر به سَری، وقتی صورت می‏گیرد که یک نکتۀ معنایی بدان افزوده شود؛ در واقع، سَرْی همان سیر است، اما یک سیر خاص؛ یکی از خواصش هم این است که این سیر، سیر در شب است. کلمۀ سیر (سارَ ـ یسیرَ) نزد عربزبانان عمدتاً به طیّ طریق گفته می‏شود، وقتیکه در روز انجام شود. اگر سیری در شب انجام می‏شد یک سیر خاص به حساب می‏آمد و برای اینکه خاص بودن این سیر را نشان دهند، سَیر (سارَ-یسیرُ) را به سَری (سَری ـ یَسری) قلب می‏نمودند. چنان‏که در آیۀ «والليل اذا یسرِ» آمده است که «یسرِ» همان «یسري» است. بنابراین، کلمۀ اسراء نیز در اصل، «اِسیار» بوده است که بهصورت «اِسرایْ» و «اسراء» قلب شده است.[5] این همان پدیدۀ قلب است که با توضیحی که گذشت، ملاحظه کردیم که در کلمۀ «ایلاف» روی داده بود. اغلب تصور می‏شود ریشۀ این کلمه، «ألف» و همخانوادۀ ألفت (مهرورزی) می‏باشد[6]، درحالیکه از ریشۀ «فیل» است که با آنکه یک اسم است، به باب افعال برده شده و بهصورت «اِفیال» درآمده است. همچون کلمه «صبح» که بهرغم اسم بودن می‏تواند به باب اِفعال (اصباح) برود. حال، خود کلمه «افیال»، نخست بهصورت «ایفال» و آنگاه بهصورت «ایلاف» درآمده است. گفتنی است، تکرار «ایلاف» در سورۀ موجَز و فشردۀ قریش، خود حاکی از خاص بودن این کلمه و ویژه بودن ریشه و اصل و اساس و تبار آن است.

نام اصلی سورۀ اِسراء

نام اصلی سورۀ اسراء، بنی‏اسرائیل است؛ همچنان‏که از آیۀ دوّم به بعد، بلافاصله بحث بنی‏اسرائیل مطرح شده و در سرتاسر سوره، در مواضع گوناگون راجع به آنان مباحثی آمده و پیوسته میان قرآن و تورات، پیامبر‏اکرم و حضرت موسی، اسلام و یهودیت و... مقایسهها صورت گرفته، و این همه، حاکی از ارتباط وثیقی است که میان مسئلۀ اِسراء با بنی‏اسرائیل وجود دارد، و ما نسبت به ماهیت و چگونگی این پیوند باید حساس باشیم که چرا این سوره با اِسراء پیامبر آغاز می‏شود و بلافاصله با مسئلۀ بنی‏اسرائیل ادامه می‏یابد و در مراحل متعدد تا پایان سوره، از آنان و کتاب و پیامبرشان و تاریخ و سرگذشت و گفتارها و رفتارها و کردارهایشان یاد می‏کند.

مسلمانان بهرغم اینکه می‏دانستند نام اصلی این سوره بنی‏اسرائیل است و پیامبر‏اکرم و اهل‏بیت آن‏حضرت نیز، تحت همین عنوان از آن یاد کرده‏اند،[7] اما ترجیح دادند که این سوره را «اَسریٰ»، «اِسراء» یا «سبحان» و گاه «سبحان الذی اسریٰ» بنامند. «اَسریٰ» درواقع خلاصه شدۀ آیۀ نخست؛ همچون «اَحَد» که خلاصۀ «قل هو الله احد» و «صَمد» که خلاصۀ دو آیۀ اوّل سوره تا «الله الصمد» یا «مَسَد» که خلاصۀ سورۀ «تبّت» است، می‏باشد و «اِسراء» حالت مصدریِ «اَسریٰ» است مانند سوره‏های «انشراح» و «انفطار» و «انشقاق» و... . «سبحان» و «سبحان الذی اسریٰ» هم که آغاز و انجام عبارت آغازین سوره می‏باشند؛ مانند خیلی از سوره‏ها که نام آن ها، همان عبارت آغازین آن‏هاست.

از آنجا که در سیره و سنت نبی‏اکرم، نام گذاری سوره‏ها توقیفی نبود و آن‏حضرت با عملکرد خویش، راه را برای تعدد نام سوره‏ها باز گذاشته بودند، مسلمانان از این جواز، بهره بردند و -با این‏که می‏دانستند پیامبر‏اکرم با تکیه بر ارتباط وحیانی و آسمانی خویش، نام این سوره را بنی‏اسرائیل گذاشته‏اند- ترجیح دادند، نام اِسراء و یا اَسریٰ و گاه سبحان و... را برای آن برگزینند؛ آنان به حساب غیظی که در درون نسبت به یهود و بنی‏اسرائیل داشتند، راضی نشدند که در قرآنكريم، یک سورۀ نسبتاً طولانی -آن هم در وسط قرآن- مخصوص بنی‏اسرائیل و به نام آنان باشد. خدا و رسول او رضایت دادند، اما مسلمانان رضایت ندادند که این سوره با این نام شناخته شود. این حساسیت و عاطفۀ اسلامی -که بهجای خود بسیار زیبا و قابل تحسین است- موجب شد که جایگاه بنی‏اسرائیل در این سوره و ارتباط آن با اِسراء و حکمت و مصلحتی که در انتخاب نام بنی‏اسرائیل برای این سوره، مدخلیت داشته است، در طول تاریخ تفسیر قرآن، مورد توجه و دقت قرار نگیرد. ‏ای کاش این حساسیت زیبا و ستودنی در همۀ مسائل و مباحث علمی و عقلی و فرهنگی و همۀ مظاهر اسرائیلی و قریشی در جوامع اسلامی فعال می‏بود؛ در آن صورت دیگر ممکن نبود که سیرۀ پیامبر اسلام را قریشیان و اسرائیلی‏ها تهیه و تدارک کنند و فرهنگ قریشی و اسرائیلی به درون فرهنگ اسلامی بهشدت نفوذ کند و مسلمانان، دین و تفسیر دین و سیرۀ پیامبرشان را از زبان آنان بیاموزند!

قریشیان و اسرائیلی‏ها در تحریف حقایق اسلامی، چنان از همدیگر پیشی گرفتند که شخص محقق براحتی نمی‏تواند تشخیص دهد کدام گروه، نیرنگ‏بازتر و موذی‏تر و حقه‏بازتر از آن دیگری بوده است. علامۀ طباطبائی در مقدمۀ المیزان، آنجا که راجع به اسرائیلیات بحث می‏کنند، می‏فرمایند: «برخی از دشمنان اسلام کارهایی کردند که اسرائیلی‏ها نکردند و چیزهایی گفتند و نوشتند که آنان نگفتند و ننوشتند.»[8] مصداق بارز این دسته از دشمنان اسلام، بنیامیّه بودند که با محوریت معاویه تا می‏توانستند، حقایق اسلام را واژگون نمودند و پس از آنها، بنیعبّاس بودند که با محوریت مأمون عبّاسی در کمال زیرکی و نیرنگ بازی، چهرة اصیل اسلام و سیرۀ پیامبر‏اکرم را مشوّه نمودند.

این دور باطل همینگونه ادامه دارد تا زمانی که مسلمانان بهویژه شیعیان پیرو مکتب اهل‏بیت(ع) قیام علمی و تحقیقاتی نمایند و حقایق اسلام را از تاریکی‏ها و باطل‏ها و سیاهی‏های قریشی و اسرائیلی و بنی‏امیّه‏ای و بنی‏عبّاسی و... تفکیک کنند، وگرنه همچنان ما باید تفسیر قرآن و سیرة پیامبراکرم را عمدتاً سرِ کلاس اسرائیلی‏ها بیاموزیم و درس سیرة ائمة اهل‏بیت را باید سرِ کلاس‏ بنی‏امیّه و بنی‏عبّاس یاد بگیریم و به دیگران یاد بدهیم، و این چیزی نیست جز مصداق این آیة شریفه که می‏فرماید: «و من أعرض عن ذكري فإنّ له معيشة ضنكاً و نحشره يوم القيامة أعمىٰ‏» (طاها/124). این تنگدستی و کوری نتیجة طبیعی دوری از تعالیم قرآن و اهلبیت است. اینکه ما سالیان سال است بر سر سفرة زهرآلود فکری و روحی قریشیان و اسرائیلی‏ها نشستهایم، حاصل قطعی دوری از سرچشمۀ زلال معارف قرآنكريم و علوم اهل‏بیت(ع) است.

 جایگاه کلمه «لیلاً» در آیهٔ اِسراء

«سبحان الذی اسریٰٰ بعبده لیلا»، همان‏گونه که گذشت، مفهوم کلمة «لیل» در خود فعل «اَسریٰ» موجود است؛ اَسریٰ یعنی «سیر داد در شب». بنابراین، ذکر کلمة «لیلاً» در این آیه خالی از حکمت نیست. علمای بلاغت در این باره گفته‏اند، چیزی که از سیاق و سابقة کلام معلوم و مشخص است، اگر دوباره به آن تصریح شود، نشانة تأکید است. بنابراین، کلمة لیلاً در این آیه از باب تأکید بر جایگاه شب در مسئلة اِسراء است تا آنکه ما غفلت نکنیم از این مطلب مهم که اِسراء خاتم پیامبران در شب انجام گرفته است، و آن شب هم شب خاصی بوده است.[9] البته وجوه دیگری نیز در رابطه با جایگاه کلمۀ «لیلاً» گفته شده است که از ذکر آنها صرف نظر می‏کنیم و علاقهمندان را به منابع تفسیری ارجاع می‏دهیم.[10]

جایگاه تعبیر «الذی اَسریٰ بعبده»

خداوند در این آیه، از خود بهجای «الله»، با تعبیر «الذی اَسریٰ بعبده» یاد می‏کند. گویی خداوند دوست دارد از خود بهگونه‏ای یاد کند که با پیامبر‏اکرم نسبت پیدا کند و نام خود را به همراه نام او بیاورد. از تعبیر «بعبده» نیز، بر می‏آید که اِسراء قبل از رسالت و بعثت نبی‏اکرم رخ داده است؛ زیرا، در غیر این صورت، از قرآن انتظار می‏رفت در عبارت پردازی خود، این مسئله را بهگونه‏ای نشان دهد؛ مثلاًً از تعبیر «برسوله» یا «بنبیّه» و... استفاده کند. کما اینکه مسئلة رسالت و نبوت آن حضرت به اشکال گوناگون در همین سوره بارها مطرح شده است.[11]

جایگاه ترکیب «من المسجد الحرام»

اسراء شبانۀ پیامبراکرم، یک آغاز دارد و یک پایان و طبعاً برگشتی هم دارد که قرآن ذکر آن را ضروری ندیده است. مبدأ، مسجد الحرام است و مقصد، مسجدالاقصیٰ که طبعاً برگشت نیز از مسجد الاقصیٰ به مسجد الحرام بوده است. حال، این سؤال مطرح است که پیامبراکرم لحظة اِسراء که به تصریح قرآن در شب روی داده است، چرا و به چه صورت در مسجد الحرام بودند؟ برای پاسخ به این سؤال نخست لازم است بدانیم شبی که اِسراء در آن روی داد، چه شبی بوده است؟ و نیز، راجع به مسئلة «تحنُّث» که با مسئلة اِسراء شبانۀ پیامبر‏اکرم درگیر است، آشنا شویم.

لیلة الاِسراء

شبی که در آغاز سوره به آن اشاره شده و روی آن تأکید رفته است، شب کاملاً خاصی است؛ همان شب مبارکی است که در آغاز سورة دخان (آیات 1 تا 5) نیز مطرح شده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم. حم. و الكتاب المبين. انّا أنزلناه فى ليلة مباركة انّا كنّا منذرين. فيها يفرق كلّ‏ أمر حكيم. أمرا من عندنا انّا كنّا مرسلين. (دخان/5-1)

این شب مبارک، همان لیلةالقدر است که در سورة قدر آمده است:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم‏. انّا أنزلناه فى ليلة القدر. و ما أدریك ما ليلةالقدر. ليلة القدر خير من ألف شهر»

این شب که شب اِسراء و شب مبارک و شب قدر است، در ماه مبارک رمضان قراردارد: «شهر رمضان الذی أنزل فيه القرآن هدىً للناس و بيّنات من الهدىٰ‏ و الفرقان... » (بقره/185).

برای اینکه بدانیم این شب کدام شب از شب‏های ماه مبارک رمضان است، دوباره به سورة دخان برمی‏گردیم: «فيها يفرق كلّ‏ أمر حكيم». شب قدر شبی است که در آن فرقان صورت می‏گیرد (یُفرَق) و این فرقان همان است که در سورة انفال، آیۀ 41 بدان تصریح شده است: «واعلموا انّما غنمتم من شى‏ء فانّ لله خمسه و للرّسول و لذىالقربى‏ و اليتامىٰ‏ و المساكين و ابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على‏ عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان و الله على‏ كلّ‏ شى‏ء قدير» (انفال/41).

روز فرقان روزی است که در آن دو لشکر و دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند. این آیه و نیز آیات پیش از آن تا آغاز سورة انفال، همه راجع به جنگ بدر هستند و یکی از مسلّمات تاریخ اسلام، این است که جنگ بدر در روز هفدهم ماه رمضان رخ داده است.[12] بنابراین، روز فرقان همان روز جنگ بدر یعنی هفدهم ماه رمضان است و شب قدر که همان شب اِسراء می‏باشد، شب هفدهم ماه مبارک رمضان خواهد بود.

در اینجا باید توجه داشت که وقتی گفته می‏شود: «یوم الفرقان» مراد از یوم، شبانه روز است نه فقط روز، مانند «ایاماً معدودات» یعنی چند شبانه روز. این کلمة «نهار» است که بهمعنای روز (صبح تا شب) است، در برابر «لیل» که بهمعنای شب تا صبح است.[13] بنابراین، کلمة یوم در آیۀ شریفه که به فرقان اضافه شده است، بهمعنای شب و روزِ فرقان است، نه فقط روز فرقان. پس شبی که در آن «يفرق كلّ أمر حكيم»، همان شب هفدهم ماه مبارک رمضان است و به همین خاطر قرآنكريم، از این روز (روز جنگ بدر) تحت عنوان «یوم الفرقان» یاد می‏کند یعنی روزی که شبش، شب «فرقانِ امور» یا «لیلة الفرقان» یا همان «لیلة القدر» و «لیلة مبارکة» می‏باشد. به عبارت دیگر یوم الفرقان، که 24 ساعت و یک شبانه روز است، روزش، روز جنگ بدر و شبش، شب مبارکی است که «فيها يفرق كلّ‏ أمر حكيم».

در این‏جا این اشکال مطرح می‏شود که این بیان، با قول مشهور در رابطه با شبهای قدر که نوزدهم و بیست ویکم و بیست و سوم ماه رمضان‏اند، منافات دارد. در پاسخ باید گفت که هیچ منافاتی در میان نیست؛ اگر تاکنون در رابطه با شب قدر، سه گزینه داشتیم، ازین‏پس چهار گزینه خواهیم داشت؛ و اگر شب‏های پانزدهم و بیست و هفتم را هم بدان بیافزاییم، شش گزینه خواهیم داشت؛ شب پانزدهم که شب ولادت امام حسن مجتبی (ع) است و بنابر روایتی که شیخ مفید در الارشاد نقل کرده و مرحوم شیخ عبّاس قمی نیز آن را در مفاتیح ذکر کرده است، شب پانزدهم علاوه بر تولد امام حسن مجتبی(ع)، شب تولد امام جواد (ع) نیز می‏باشد.[14] شب هفدهم نیز شبِ روز جنگ بدر و شبِ روز فرقان است؛ شب‏های نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم هم که شبهای قدر مشهورند و شب بیست و هفتم نیز که بنا بر قولی، شب قدر است.[15] حتی در رابطه با شب عید فطر هم که اصولاً داخل در ماه مبارک رمضان نیست، توصیه شده است که همچون شب قدر با آن رفتار شود.[16] خلاصه اینکه اگر بناست لیلة‏القدر و شب‏قدر تبدیل به شب‏های قدر و لیالی قدر شود، فرقی نمی‏کند که سه شب باشد یا پنج یا شش یا هفت شب.

از آنچه گذشت، معلوم شد که مراد از «لیلاً» در آیة اِسراء، شب هفدهم ماه مبارک رمضان است و در این شب پیامبراکرم در مسجدالحرام بودند که جریان اِسراء رخ می‏دهد.

برای اینکه به رابطة شب هفدهم و در مسجدالحرام بودن پیامبراکرم در آن شب، پی ببریم، لازم است با مسئلة «تحنّث» که یکی از سنت‏ها و عادت‏های مورد احترام پیامبراکرم پیش از بعثت بود، قدری آشنا شویم.

آیین تحنُّث (تحنُّف)

تحنّث از ریشة «حنث» در واقع، همان «تحنّف»، از ریشة (حنف) می‏باشد که حرف «ثاء» جای خود را به «فاء» داده است و این قبیل ابدال‏ها و جابه‏جایی‏ها در زبان عربی رایج و معمول است.[17]

«حنیف» لقب حضرت ابراهیم(ع) است: «ملّة ابراهیم حنیفا» و حنیفیّت آیین ایشان بوده است و تا زمان بعثت پیامبر اسلام در میان بسیاری از مردم عربستان وجود داشته است. حنفاء افرادی بودند که مانند سایر مردم بت نمی‏پرستیدند و کارهای بت‏پرستان را انجام نمی‏دادند و به قتل و غارت و شراب و میگساری و هرزگی و... -که در میان قبائل عرب حاکم و رایج بود- نمی‏پرداختند. یکی از مسلّمات تاریخ این است که بسیاری از اطرافیان و خویشان پیامبراکرم دارای آیین حنیفیت بودند؛ همچون حلیمۀ سعدیّه، آمنه بنت‏وهب، خدیجه بنت‏خویلد، خویلد (پدر خدیجۀ کبریٰٰ)، امّ‏ایمن، ابوطالب، عبدالمطّلب و... همه حنیف بودند. مادر، همسر، پدر و پدر بزرگ، برخی از عمّه‏ها و عموهای آن‏حضرت و... همه حنیف بودند و دور و بر آن حضرت، حنفا بودند نه مشرکان و بتپرستان. البته در میان خویشان آن‏حضرت افراد بت‏پرست هم بودند، مانند ابولهب، اما هیچ‏گاه سرپرستی پیامبر را برعهده نداشتند.[18]

یکی از سنتهایی که در میان حنفا دایر و رایج بود، تحنّث بود. پیامبر‏اکرم نیز به رسم آباء و اجدادشان، به این عادت احترام می‏گذاشتند و در غار حراء (یا حرّاء) تحنّث می‏کردند یعنی مدتی را در آنجا به عبادت و راز و نیاز با خدا سپری می‏کردند. تحنّث در غار حراء از زمان عبدالمطلب شروع شد و در زمان ابوطالب ادامه یافت. پیامبراکرم، بارها به همراه ابوطالب به غار حراء رفته بودند و تحنّث را به همراه عموی خود تجربه کرده بودند و آداب آن را از ایشان آموخته بودند و بعدها خود آن‏حضرت، مدت‏ها این عادت را - حتی پس از ازدواج - ادامه داده بودند. روش ایشان در تحنّث، همچون سایر حنفا به این شکل بود که کل ماه رمضان را در خارج از شهر در جاهای خلوت همچون غار حراء به عبادت و روزهداری و راز و نیاز با خداوند بگذرانند.

با این بیان، روشن می‏شود که پیامبر‏اکرم در شب اِسراء -که همان شب قدر و در ماه مبارک رمضان است- بنابر عادتی که داشتند، در حال تحنّث در غار حراء بوده‏اند. اما بنا بر تصریح قرآن، اِسراء از مسجدالحرام آغاز شده است و هیچ مفسری هم نگفته است که مراد از مسجدالحرام غار حراء می‏باشد. بنابراین باید روشن شود که مبدأ اسراء مسجدالحرام بوده است یا غار حراء.

در این خصوص باید گفت که روش پیامبر‏اکرم در تحنّث، از جهتی با روش سایر حنفاء متفاوت بود. به این صورت که ایشان در ایّامی که وقوف و اعتکافشان در غار طولانی می‏شد (همچون ماه رمضان) در خلال این مدت، گاه از غار پایین می‏آمدند و ضمن اینکه به خانوادة خود سر می‏زدند، زاد و توشة مختصری نیز با خود به همراه بر می‏داشتند و به غار برمی‏گشتند. در منابع تاریخی چندان مشخص نشده است که این عمل چند روز یکبار انجام می‏شده است، اما آنچه در اینجا مسلّم است، این است که پیامبراکرم، هرگاه از غار پایین می‏آمدند، ابتدا به طواف خانة کعبه می‏پرداختند و آنگاه به خانوادۀ خود سر می‏زدند و وقتی می‏خواستند دوباره به غار حراء برگردند، برای بار دوّم به مسجدالحرام می‏رفتند و طواف کعبه را به جا می‏آوردند و آنگاه به غار بازمی‏گشتند و ممکن نبود که ایشان از غار پایین آمده و یکسره - بیآنکه خانۀ خدا را طواف کنند - به سراغ خانوادة خویش بروند.[19]

موقعیت خاص غار حراء - که کاملاً مشرف بر خانۀ کعبه است - نشان می‏دهد که پیامبر‏اکرم این غار را بهخاطر همین اشرافی که نسبت به خانة خدا دارد، برگزیده بودند تا چشمان خودشان را از منظرة بسیار زیبا و چشمگیر خانۀ خدا همواره و در هر لحظه بهره‏مند سازند. امروزه نیز، خانۀ خدا از بالای کوه نور و کنار غار حراء چشمگیری خاصی دارد و بهرغم تفاوت‏های بسیاری که با دوران پیامبر پیدا کرده است، لحظه به لحظه حضور در آنجا و تماشای مسجدالحرام دلنشین و خاطره انگیز است و هرلحظه گویی بار نخست است که انسان در آنجا حضور می‏یابد و از فراز کوه، شکوهِ خانۀ خدا را نظاره می‏کند. از این رو، بسیار بعید است که پیامبر‏اکرم این لحظه‏ها را از دست داده باشند و به هیچ روی قابل تصور نیست که آن‏حضرت وقتی از غار حراء فرود می‏آمدند، به زیارت و طواف خانۀ کعبه -که اصل اصیل آیین حضرت ابراهیم و حنیفیت است- نشتافته باشند.

بنابر آنچه گذشت، شب اسراء مصادف بوده است با یکی از همین اوقات که پیامبر‏اکرم از غار حراء فرود می‏آیند و پس از طواف نخستین خانۀ خدا، به دیدار خانوادة خود می‏روند و سپس دوباره به مسجدالحرام برمی‏گردند و پس از اینکه نماز مغرب را می‏خوانند، مابین دو نماز مغرب و عشاء به طواف خانۀ خدا مشغول می‏شوند. این در حالی بود که مهتاب بسیار نرم و ملایمی فضا را پر کرده بود؛ نه مانند شب چهارده، شدت داشت و نه مانند اواخر ماه ضعیف و بی‏رمق بود. ماه از آغاز شب طلوع کرده بود و همچون روز، نور بسیار زیبا و ملایمی در فضا فراگیر بود. از سوی دیگر این جریان، بنابر محاسباتی که انجام شده، مصادف با فصل تابستان نیز بوده است؛ یعنی همهچیز در اوج زیبایی، فضاسازی و نورپردازی هنری تنظیم شده بود. در یک چنین شرایط زمانی و مکانی بود که خداوند بندۀ خودش را از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصیٰ حرکت داد.[20]

جایگاه مسجدالاقصا درآیۀ اِسراء

شب، شب مبارکی است، مبدأ نیز مبارک است، بنده‏ای هم که قرار است، اسراء شود، مبارک است و خود این اسراء نیز، طرح بسیار مبارکی است که بناست اجرا شود و کتاب مبارکی هم قرار است در آن شب مبارک بر آن بندة مبارک نازل گردد و رسالتی مبارک به او تفویض شود. اما آیا مقصد نیز که مسجدالاقصاست، مبارک است؟

با توجه به عبارت توضیحی که پس از مسجدالاقصیٰ در آیۀ ذکر شده است (الذی بارکنا حوله) درمی‏یابیم که در نگاه قرآنكريم خود مسجدالاقصا مبارک نیست بلکه اطراف و پیرامون آن (حوله) مبارک است. پیرامون مسجدالاقصی همان کوه طور است که در کنار مسجدالاقصا قرارگرفته است:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم‏. والتين والزيتون. و طورسينين. و هذا البلد الامین» (تین/3-1)

طور سینین آن قدر مبارک است که همردیف بلد امین (مکّۀ مکرمه) ذکر شده است. بنابراین آنچه دررابطه با مقصد اسراء مطرح است، مربوط به کوه طور یا طور سینین می‏شود ومسجدالاقصا تنها ارتباطی که با حادثۀ بزرگ اسراء دارد، این است که همسایة کوه طور می‏باشد.

جز این، هیچ امتیاز و ویژگی خاصی که قرآن بر آن تأکید کند و به آن بها دهد، برای مسجدالاقصا ذکر نشده است. حتی در برخی احادیث که بنا به مضمون آنها پیامبر‏اکرم در شب اسراء به نماز ایستادند و سایر پیامبران نیز به ایشان اقتدا کردند، تصریح شده است که این نماز جماعت در دامنة کوه طور صورت گرفته است نه در مسجدالاقصا.[21] خلاصه مقصد اصلی اسراء و محل انجام طرح مبارک الهی در شب اسراء پیرامون مسجدالاقصا بوده است، نه خود آن (حَولَهُ).

ارائه آیات کبریٰ در شب اَسریٰ

جملة «لنريه من آياتنا» بیانگر هدف اسراء می‏باشد. خداوند در این طرح مبارک بنا دارد آیات عُظمای خود را به بندة خود بنمایاند؛ خداوندی که همة عالم و کائنات در اختیار اوست، و همه چیز، فروغ روی اوست، خود مستقیماً اجرای طرح مبارک و عظیم اسراء را بر عهده گرفته است (اَسریٰ بعبده) تا بدین‏سان آیات بزرگ خود را به بندة مصطفی و برگزیدهاش که دوّمی ندارد، ارائه نماید.

جریان اسراء و سیر زمینی پیامبر‏اکرم در شب قدر، به روایت قرآن، آن چنان زیبا و هنرمندانه بیان شده است که اگر ما -آنگونه که باید و شاید- پیام این ظرافت‏های بیانی را دریافت کنیم، خواهیم دیدکه مسئلۀ «معراج» -بهرغم قطعیّت انکارناپذیری که در افکار عمومی مسلمانان جهان دارد - چندان لازم و ضروری هم نیست. دستکم، معراج در برابر عظمت و اُبّهت اسراء، در مراتب بسیار متأخّری از ارزش و اهمیت قراردارد. سیر زمینی پیامبر‏اکرم در شب پُرشکوه اسراء، تمامی آسمان را به زمین انتقال داد؛ بهگونه‏ای که ازآن پس این آسمان است که باید از زمین طلب نور و باران رحمت کند و تاریکیهایش را در پرتو زمین روشن نماید:

«هو الذی ينزّل على‏ عبده آيات بيّنات ليخرجكم من الظّلمات إلى النّور و إنّ الله بكم لرؤف رحيم‏» (حدید/9)

حال، برای اینکه جزئیات این ارائۀ باشکوه آیات الهی و انتقال آسمان به زمین در شب اسراء روشن شود، باید از بیان سورة نجم - که در ترتیب مصحف شریف پس از سورة طور قرار گرفته است- بهره بگیریم.

اسراء پیامبراعظم به روایت سورۀ نجم

آیات آغازین سورة نجم آیاتی هستند که مفسران بیش از چهارده قرن است می‏کوشند آنها را تفسیر کنند، اما نمی‏توانند، از این رو، برای اینکه این آیات تفسیر ناشده باقی نمانند، انواع اقوال را ذیل آن ذکر می‏کنند. اقوالی که - به تعبیر علامۀ طباطبائی(ره)- نفس انسان بدانها آرام نمی‏گیرد و از میان همة آنها جز چند حدیث -که باید از طریق صحیح خود مورد فهم قرار گیرند- چیز قابل توجهی به دست نمی‏آید.

درعین حال گفتنی است، این آیات، درست مانند سایر آیات قرآن، در پرتو خود قرآن و با بهره‏گیری از روش تحقیق موضوعی و روش تفسیر سوره شناختی آیات و نیز بهرهمندی از احادیث معتبر و گزارش‏های مسلّم تاریخی، براحتی قابل درک و فهماند:

بسم اللّه الرحمن الرحيم‏. و النّجم إذا هوىٰ‏. ما ضلّ صاحبكم‏ و ما غوىٰ. و ما ينطق عن الهوىٰ. إن هو الّا وحيٌ يوحىٰ. علّمه شديد القوىٰ. ذو مرّة فاستوىٰ. و هو بالأفق الأعلىٰ. ثمّ دنا فتدلّىٰ. فكان قاب قوسين‏ أو أدنىٰ. فأوحىٰ إلى‏ عبده ما أوحى. ما كذب الفؤاد ما رأىٰ
. أفتمارونهُ علی ما یریٰ. و لقد رآه نزلةً أخرىٰ‏. عند سدرة المنتهىٰ. عندها جنّة المأوىٰ. إذ يغشى السّدرةَ ما يغشىٰ. ما زاغ البصر و ما طغىٰ. لقد رأىٰ‏ من آيات ربّه الكبرىٰ.

مرکز و محور این آیات، آیۀ اصلی، آیۀ 18 می‏باشد: « لقد رأىٰ‏ من آيات ربّه الكبرىٰ». در سورة اسراء فرموده بود که خداوند بندة خود را سیر داد تا آیات خود را به او بنمایاند: «لنريه من آياتنا» و اینجا می‏فرماید که این هدف مقدس و طرح مبارک، انجام شد و تحقق یافت؛ آیات کُبرایی که قرار بود پیامبر‏اکرم در شب اسراء ببیند، رؤیت نمود (کلمۀ کلیدی: آیات) آیات قبلی (1 تا 17)، فرایند این ارائه و رؤیت را بیان می‏کنند (مفهومیابی آیۀ اصلی در پرتو تدبر در سیاق).

«و النّجم إذا هوىٰ‏»: آن ستاره فرود آمد. نام این ستاره در آیة 49 همین سوره آمده است: «و انّه هو ربّ الشعریٰ». از این آیه بهروشنی برمی‏آید که ستارة شِعریٰ، ستارة شناخته شده‏ای بوده و «ربّ الشعریٰ» نیز، مفهوم و عنوان متداولی نزد مردم بوده است که در این آیه به خداوند نسبت داده شده و این مقام و سمت در او منحصر شده است. ستارة شِعریٰ نزد اعراب آن زمان، بهعنوان یک ستارة آرمانی و برگزیده مطرح بود و از جوانب فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی برای آنان ارزش و اهمیت داشت و حتی از سوی برخی از آنان مورد پرستش نیز واقع می‏شد.[22]

آیة نخست سورۀ نجم می‏فرماید که آن ستارۀ کذایی سقوط کرد و پایین افتاد. ستارة عظیم شِعریٰ که چهبسا مطابق تصور مردم آن زمان، همانند سایر ستارگان، به آسمان چسبیده بود، از آسمان کنده شد و پایین افتاد (و النّجم إذا هوىٰ‏). در اینجا باید سؤال کنیم که این ستاره چگونه پایین آمد؟ آیا نورش خاموش شد یا اینکه به همراه نورش آمد؟ با چه عظمت و بزرگی پایین آمد؟ آیا به سوی زمین فرود آمد؟ آیا بر زمین افتاد؟ از زمین کوچکتر بود یا بزرگتر؟ آیا واقعاً یک ستاره بود یا...؟

«ما ضلّ صاحبکم و ما غویٰ»: این همشهری شما که چهل سال در میان شما زندگی کرده است، نه گمراه شده و نه به بیراهه رفته است؛ اگر مطالبی می‏گوید که تاکنون نمی‏گفته است و اگر به نظر شما سخنان عجیب بر زبان می‏آورد، گمان نکنید که گرفتار عوارض و مشکلاتی شده است؛ هرچه می‏گوید همه درست است: «و ما ينطق عن الهوىٰ»، اگر از سقوط ستاره سخن می‏گوید، بهخاطر سقوط عقل و هوش او نیست؛ اگر دیده‏های خود را برای شما باز می‏گوید، براستی آنها را دیده است. اصلاً، ما هماکنون خود ماجرا را برای شما تعریف می‏کنیم که او کجا رفت و چه دید و ما او را کجا بردیم و چه‏ها به او نشان دادیم.

«إن هو إلّا وحى يوحىٰ‏»؛ تمام فرایند طرح اسراء بهخاطر این بود که بر بندة برگزیدة خود آن کتاب مورد نظرمان را نازل کنیم: «الحمد لله الذى أنزل على‏ عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا» (کهف/1)

کلمة «عبده» در آیۀ نخست سورة کهف که بلافاصله پس از سورة اسراء آمده است، همان «بعبده» در آیة نخست سورة اسراء است؛ یعنی ما بندة خود را از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصیٰ و کوه طور سیردادیم تا کتابی را که -هیچگونه کژی و ناراستی در آن نیست - بر او نازل کنیم. بنابراین، وحیی که در سورة نجم مطرح است، چیزی جز کتاب آسمانی پایانی نیست که بخواهد بر خاتم پیامبران نازل شود.

نزول دفعی و نزول تدریجی قرآن

با دقت در آیات قرآن، به روشنی معلوم است که قرآن هم نزول دفعی داشته است و هم نزول تدریجی. البته نزول سومی هم دارد که در آیۀ «و ننزّل من القرآن ما هو شفا و رحمة» (اسراء/82) بدان اشاره شده است و آن «نزول و بارش شفاء و رحمت از آسمان قرآن» است که بحث آن جداست. قرآن در آغاز بعثت و رسالت نبياکرم(ص) در شب قدر یا شب اسراء، بهطور دفعی و یکپارچه بر قلب آن‏حضرت نازل شد و بدینسان برنامة جامع رسالت و مأموریت 23 سالۀ آن‏حضرت، تمام و کمال، به قلب ایشان انتقال یافت.[23]

یک فرمانده، وقتی زیردست خود را به مأموریتی اعزام می‏کند، حداقل کاری که در حق او باید انجام دهد، این است که برنامۀ مأموریت او را از آغاز تا انجام برای او شفّاف سازد و آنگاه او را برای انجام مأموریت روانه کند. خداوند متعال نیز، وقتی قرار است، این رسالت عظیم را بر عهدة بندة برگزیدة خود قراردهد، حداقل کاری که باید برای او بکند، این است که از صدر تا ذیل این رسالت بزرگ را در اختیار او قرار دهد و برنامة مأموریت را برای او روشن نماید تا آن‏حضرت در پرتو بصیرتی که از این رهگذر می‏یابد، به دعوت الی الله بپردازد: «قل هذه سبيلي‏ أدعوا إلى الله على‏ بصيرة أنا و من اتّبعني‏ و سبحان الله و ما أنا من المشركين‏» (یوسف/108).

علامۀ طباطبائی(ره) برخی از روایات و گزارشهایی را که در مورد آغاز نزول قرآن و بعثت نبیّاکرم و ماجرای غار حراء گفته و نوشته شده است، مبنی بر اینکه آن‏حضرت پس از بعثت ترسان و لرزان نزد ورقة بن نوفل رفت و تحت تاثیر سخنان او به بصیرت و آرامش و قوّت قلب رسید، سخت مورد انتقاد قرار می‏دهند و می‏فرمایند که اینها دیگر بههیچوجه قابل قبول نیست. چگونه می‏شود پذیرفت که پیامبر خاتم النبیین به رسالت و مأموریت خود آگاهی و بصیرت نداشته باشد و برای اینکه در رسالت خود به یقین برسد، به یک مسیحی ـ که چنین و چنان بوده است ـ پناه ببرد؟![24]

باری، خداوند در آغاز رسالت آن‏حضرت برنامه و طرح عظیم اِسراء را به اجرا در می‏آورد و تمامی مأموریت و رسالت خاتم پیامبران را در قالب وحی بر قلب او نازل می‏کند، و از این رهگذر، او را به بصیرت و یقین کامل در رابطه با نبوت و رسالت خویش می‏رساند.

«علّمه شدیدالقُویٰ»؛ این وحی که بر ایشان نازل شد، از جنس علم بود (علّمه) و کار خدا شبیه کار یک معلم بود و پیامبر‏اکرم نیز بهعنوان یک شاگرد و متعلّم، جهت علمآموزی از مسجدالحرام به کوه طور سیر داده شده بود. هم معلم آن «علم» و هم شاگرد و متعلّم و هم خود آن علم، همه خاص و بی‏نظیر بودند. قرآن تصریح دارد بر اینکه معلم آن‏حضرت خداوند بوده است نه جبرئیل. وصف «شدیدالقویٰ» از آنِ خداوند است نه جبرئیل[25]؛ ائمۀ اهل‏بیت به ما آموخته‏اند که «شدیدالقویٰ» از اسماءالحسنیٰ است؛ چنانکه در دعای ماه صفر آمده است: «یا شدید القویٰ و یا شدید المحال، یا عزیز یا عزیز...».[26]

«شدیدالقویٰ» در واقع، تفسیر دو اسم «عزیز» و «قویّ» خداوند است که از اسماء الحسنی به شمار می‏آیند. متأسفانه غالب تفاسیر، مراد از شدیدالقویٰ در سورۀ نجم را جبرئیل دانسته‏اند،[27] حال آنکه جز خداوند، کسی نمی‏تواند شدیدالقویٰ باشد. جبرئیل امین به تصریح قرآنکریم «ذی قوّةٍ» است نه شدیدالقویٰ. انزال وحي قرآن نیز فقط کار خداست: «الحمد لله الذى أنزل على‏ عبده الكتاب»(کهف/1)؛ «لنريه من آياتنا»؛ جبرئیل نمی‏تواند «رسانندۀ وحی» باشد، رسالت جبرئیل (روح الامین) تنها در مرحلة نزول تدریجی قرآن بوده است نه نزول دفعی.[28] در شب اسراء و لیلةالقدر، آنگاه که بنا بود نور عظیم قرآن یکجا و یکپارچه بر قلب پیامبر‏اکرم نازل شود، جبرئیل در آن لحظه‏های پُرشکوه و با عظمت بعثت نبياکرم اصلاً حضور نداشت. او منتظر آغاز نزول تدریجی قرآن بود تا مأموریت خود را طیّ 23 سال آغاز کند و ادامه بدهد.

حضرت امام خمینی(ره) در رابطه با عظمت بعثت رسولاکرم در جایی فرموده‏اند: کسی جز خداوند و خود آن‏حضرت، نمی‏تواند عمق این مسئله را درک و دریافت کند.[29] درعینحال، خداوند تا جایی که ممکن بوده است و در حد توان و ظرفیت ما پرده از روی این واقعۀ عظیم برداشته است و در سوره‏های نجم و اسراء و قدر و..، فرایند بعثت نبی‏اکرم را به اذهان ما نزدیک نموده است و ما را به حساب نیازمندی شدیدی که به فهم این مسئله داریم، کاملاً بی‏خبر وانگذارده است. این سوره‏ها و این آیات، بناست که ما را در برابر سؤالات فراوانی که فرزندانمان یا دیگران دربارة بعثت نبی‏اکرم و چگونگی آن مطرح می‏کنند، غنی و بی‏نیاز سازند و ما را از بیخبری یا خیال بافی و خرافهپذیری نجات دهند.

«ذومرّة» این ستارة درخشان که داشت به طرف زمین سقوط می‏کرد، دارای «مِرَّه» بود؛ «مِرَّه» بهمعنای فشردگی و جمع شدن و درهم پیچیدن است و در اصل لغت بهمعنای کلافی است از نخ یا ریسمان که کاملاً به هم فشرده شده است؛ طوری که اگر از هم باز شود، فضای بسیاری را پُر می‏کند.[30]

وحیی که خداوند بناست در شب مهتابی هفدهم ماه مبارک رمضان، در قلب پیامبر‏اکرم جای دهد، همچون ستارة شِعریٰ، بسیار پر نور و درخشان، از آسمان پایین آمد و بهصورت یک گلولة نورانی (ذومرّة) که گویی صدها بار فشرده و متمرکز شده بود و عظمت ظاهری خاصی داشت، توجه پیامبر‏اکرم را که در دامنة کوه طور (در همسایگی مسجدالاقصا) ایستاده بود، جلب کرد، آنگاه از حرکت ایستاد، و در بالاترین افق آسمان آرام و قرار گرفت ( ... فاستویٰ،. و هو بالأفق الأعلىٰ‏).

ضمیر «هو» به همان گلولة عظیم نورانی «ذومرّة» برمی‏گردد که مرجع ضمیر «هو» مستتر در «فَاستویٰ» نیز هست، و «ذومرَّة» وصفِ «وحی» می‏باشد، یعنی وحی الهی بهصورت «ذومرَّة» (گلوله‏ای درهم پیچیده و به هم فشرده شده) پایین آمد و آرام و قرار یافت (فَاستویٰ).

آنان که مراد از «شدیدالقویٰ» را جبرئیل می‏دانند، در اینجا هم ضمیر «هو» و ضمیر فاعلی در « فَاستویٰ» را به جبرئیل برمی‏گردانند، یعنی این جبرئیل بود که در افق اعلای آسمان ایستاده بود.[31] حال آنکه ضمیر مستتر «فاستویٰ» و ضمیر بارز «و هو بالأفق الأعلىٰ‏» هردو به یک مرجع برمی‏گردند و آن «وحی» نورانی الهی است که قرار است در قلب پیامبر‏اکرم جای گیرد. ضمایر فاعلی در کلمات «دَنا»، «فتدلّیٰ» و «فكان قابَ قوسين» نیز -چنان‏که خواهد آمد- به همین مرجع (وحی) برمی‏گردند نه به شخص پیامبراکرم.

وحیی که از جنس علم است (علّمه) با درخشش و عظمتی همسان ستارة شِعریٰ پایین آمد (والنجم اذا هویٰ) و در نقطه‏ای از آسمان آرام و قرار گرفت، و پس از اندکی درنگ در افق اعلی، آرام آرام، نزدیک و نزدیکتر شد. این درنگ، که قرآن از آن به «استواء» تعبیر می‏کند و حاکی از یک آرامش و قرار خاص است، شاید بدین منظور بوده باشد که پیامبر‏اکرم با دیدن این آرامش و سکون خاص، آرام و قرار گیرند، چرا که چند لحظه پیش در مسجدالحرام بودند و اکنون در دامنة کوه طور هستند -که در آن روزگاران مسافت فیمابین مسجدالحرام و، مسجدالاقصیٰ دو ماه (60 روز) راه بوده است- و بهرغم احساس خوبی که دارند، نمی‏دانند که برنامه چیست و چه اتفاق عظیمی قرار است رخ دهد.

در آغاز سوره، سخن از ستاره بود (والنجم)، اما اینک ـ که معلوم شد بحث اصلی بر سر وحی الهی است ـ دیگر ستاره را باید کنار بگذاریم و به مسئلۀ وحی توجه کنیم. ذکر ستاره در آغاز سوره، صرفاً برای این بود که ما از نزول وحی، ذهنیت خاصی پیدا کنیم و آن را به مثابۀ فرود آمدن گلولهای عظیم از نور از آسمان به سوی زمین بدانیم، چنان‏که در برخی از آیات، از وحی با عنوان «نور مبین» تعبیر شده است: «يا أيّها النّاس قد جاءكم برهان من ربّكم و أنزلنا إليكم نوراً مبينا» (نساء/174).

«ثمّ دنا فتدلّىٰ‏»: آن گلولة عظیم نورانی پس از لحظاتی درنگ در افق اعلای آسمان، در برابر چشمان خیرة بندة مصطفیٰ و برگزیدة خداوند، نمایشی هنرمندانه را آغاز می‏کند: پایین و پایین‏تر می‏آید، نزدیک و نزدیک‏تر می‏شود، در عین‏حال چرخشی ویژه هم به خود می‏گیرد؛ همانند چرخش «دلو» در وسط چاه (فتدلّیٰ). کلمۀ تدلّی از «دلو» گرفته شده است؛ دلو وقتی از بالای چاه به سمت پایین میرود، چرخش خاصی به خود می‏گیرد و بهصورت صاف و مستقیم از بالا به پایین نمی‏رود. [32] وحی الهی نیز همچون ستاره‏ای بزرگ در برابر چشمان برترین و برگزیده‏ترین تماشاگر عالم هستی بسان دلو می‏چرخد و پایین می‏آید و بیشتر و بیشتر جلب توجه می‏کند تا جایی که پیامبر‏اکرم یقین می‏کند که این ستارة بزرگ درخشان با او کار دارد!؟

«فكان قاب قوسين‏ أو أدنىٰ‏» قوس یعنی کمان و «قاب قوس» فاصلۀ دو سر کمان است که در آن وتر قرارمی‏گیرد. وتر یک کمان معمولاً به اندازة فاصلۀ معمولی دو دست می‏شود. ستارۀ درخشانِ وحی به قدری نزدیک شد که فاصلۀ آن با پیامبراکرم به اندازة دو قوس شد (قوسین) یعنی دو برابر اندازة وتر یک کمان که تقریباً معادل دو ذرع یا دو متر و چهبسا کمتر از آن می‏شود (او ادنیٰ). وقتی به این موقعیت رسید، دوباره آرام گرفت و از حرکت باز ایستاد!؟ هنوز هم پیامبر‏اکرم نمی‏داند که آن چیست و قرار است چه اتفاقی روی دهد. اما، حالا دیگر مطمئن است که این نمایش فاخر برای او ترتیب داده شده است.

«فأوحىٰ إلى‏ عبده ما أوحىٰ‏» در آن لحظه بود که زیباترین رویداد هستی رخ داد و خداوند بنا بر لطف و رحمت خویش همة حقیقت قرآن را در قلب بندۀ محبوب و برگزیدة خویش جای داد. بهگونه‏ای که آن‏حضرت، بعدها فرمودند: «کانّه کتب فی قلبی کتاب»؛[33] (گویی در دل من کتابی نگاشته شد).

این همان نزول دفعی قرآنکریم است که پیامبر‏اکرم در پرتو آن از آغاز تا انجام قرآن را یکجا فراگرفتند، و نهتنها با حقیقت و باطن قرآن بلکه با الفاظ آن هم آشنا شدند؛ طوری که - بنا بر احادیث متعدد- می‏توانستند پیش از اقراء جبرئیل و حتی بدون شنیدن از او آیات را تلاوت کنند.[34] اما تقدیر و اراده و حکمت الهی چنین بود که از باب رعایت آداب و تشریفات، در نزول تدریجی و قسمت به قسمتِ قرآن، جبرئیل حضور داشته باشد و مردم او را بهعنوان واسطۀ وحی بشناسند، وگرنه، پیامبراکرم پیش از آنکه ابلاغ مأموریت جبرئیل برای وساطت در نزول تدریجی صادر شود، نور قرآن را یکجا دریافت کرده بود و با تمامی اجزای آن و قالب و محتوای آن آشنا بود.

«ما كذب الفؤاد ما رأىٰ. أفتمارونه علی ما یریٰ» این آیات، بسان جملات معترضهای هستند که خداوند بنا بر مصلحت و حکمت خویش در این بخش از سرگذشت اسراء ذکر نموده و در آن تذکر داده است که نسبت به آنچه پیامبر در این شب مشاهده کرد، ذرّه‏ای تردید نکنید؛ او دقیقاً همین وضعیت و موقعیت را مشاهده نمود؛ ذهن و مغز و دریافت او ذرّه‏ای به خطا نرفته و واقعیت محسوس و ملموس را دقیقاً را به او منتقل کرده است. او با این صحنه‏هایی که دید به روشنی دریافت که اتفاق بزرگی در حال وقوع است، و خداوند این برنامة بی‏نظیر را برای شخص او اجرا می‏کند. او در آنچه دید، کمترین تردیدی نکرد، ذهن و قلب و مغز او همه در کمال صحّت و دقت این صحنه‏ها را دریافت کردند.

بازگشت پیامبراکرم به مکّه و اعلان صبحگاهی

پیامبراکرم، همینکه به مسجدالحرام و مکّه بازگشتند، از آن لحظه به بعد، دیگر به غار حراء - حتی برای یک لحظه - بازنگشتند و این از مسلّمات تاریخ اسلام است که آن‏حضرت پس از بعثت و نبوت، وقوف و تحنّث در غار حراء را که مربوط به مراسم آیین حنیفیت در دوران جاهلیت می‏شد، کاملاً رها کردند. پیامبراکرم، در همان شب اسراء و صبح آن، وقتی به مکّه بازگشتند، جریان بعثت و نبوت خود و هر آنچه را که مشاهده کرده بودند، به اطرافیان بازگو کردند و حتی نشانه‏هایی هم برای اثبات صدق مشاهدات خود آورده و گفتند: به هنگام اسراء به کاروانی از قریش برخوردم که صبح به هنگام طلوع وارد مکّه خواهند شد. پیشاپیش این کاروان، یک شتر نر خاکستری رنگ حرکت می‏کند. آنان ناقه‏ای را گم کرده بودند و در پی آن می‏گشتند. ظرف آبی داشتند که من قدری از آن خوردم و قدری هم بر زمین ریختم و...؛ شما این نشانه‏ها را از آنان، وقتی به مکّه برسند، جویا شوید و با واقعیت تطبیق دهید. آنان نشانه‏هایی را که پیامبر‏اکرم بر شمرده بودند، با واقعیت تطبیق دادند و دیدند که تمامی گفته‏های آن‏حضرت صحیح و مطابق واقع‏اند [35]

«أفتمارونه علی ما یریٰ» حال، آیا شما می‏خواهید با او که چهل سال در میان شما به راستی و درستی و امانتداری زندگی کرده، دربارۀ آنچه به یقین دیده است، بحث و جدل کنید؟! اَوّلاً، گفته‏های او را بپذیرید؛ ثانیاً، اگر نمی‏پذیرید، مِراء و جدال با او نکنید! خداوند متعال، پس از این عبارات معترضه و مشتمل بر تذکر و توبیخ، دوباره سرگذشت اسراء پیامبر‏اکرم را پی می‏گیرد و می‏فرماید: «و لقد رآه نزلة اخریٰ. عند. سدرة المنتهىٰ. عندها جنة المأوی. اذ یغشی السدرة ما یغشیٰ»

یعنی: پیش از اینکه نور مبین وحی قرآن در قلب مبارک پیامبر‏اکرم جای گیرد، آن‏حضرت این نور عظیم و درهم فشرده را نزد درخت سدرة المنتهی مشاهده کرد. توضیح این مطلب به این صورت است که دامنة کوه طور پوشیده از درختان سدر است. این درخت‏ها دامنۀ کوه را پُرکرده‏اند، و به سمت بالای کوه، از تعداد آنها کاسته می‏شود، تا جایی که آخرین درخت سدر قراردارد (عند سدرة المنتهىٰ). این سدرة پایانی، همان درختی است که حضرت موسی درآن کوهپایه، صدای خدا را از آتشی که بر سر آن درخت دیده بود، شنید و در کنار آن درخت به رسالت مبعوث شد. آیة دوّم سورة اسراء که بلافاصله بعد از مسئلة اسراء آمده است، ناظر به همین رویداد است: «و آتينا موسى الكتاب و جعلناه هدىً لبني إسرائيل ألّا تتّخذوا من دوني وكيلا» یعنی ما همین جا موسی را به رسالت برگزیدیم و بعدها در همین کوه طور، بعد از اینکه چهل شب او را منتظر گذاشتیم، تورات را بر او نازل کردیم: «و واعدنا موسى‏ ثلاثين ليلة و اتممناها بعشر فتمّ ميقات ربّه اربعين ليلة ... و كتبنا له فى الالواح من كل‏ شى‏ء موعظة و تفصيلاً لكل‏ شى‏ء ...» (اعراف/145-142)

و همین جا قرار است که بندة برگزیدة ما محمّد مصطفی(ص) به رسالت ختمی مرتبت مبعوث شود و خاتم الکتب قرآنکریم، دفعتاً بر قلب او فرودآید: «و لقد رآه نزلة اخریٰ. عند سدرة المنتهىٰ».

 تا اینجا بحث بر سر آسمان و مهتاب و شب هفدهم و گلولۀ نوری و ستارۀ درخشان بود و توجه و تمرکز به سمت آسمان بود. حالا، همان نور و ستارۀ درخشان، نزدیک آخرین درخت سدر در کوه طور است. نوری که در دو متری پیامبراکرم، قرارگرفته بود (قاب قوسین) الآن نزدیک سدرة‏المنتهی است و پیامبر‏اکرم نیز پای همان درخت ایستاده و چشم به آن نور مبین دوخته است (و لقد رآه نزلة اخریٰ).

در رابطه با حضرت موسی «نار» مطرح بود، اما اینجا «نور» است؛ نوری که از سوی خدا مأموریت دارد در قلب پیامبر‏اکرم جای گیرد، اما پیش از آن مأمور است که درخت سدرة‏المنتهی را برای همیشه محو کند تا بنابر حکمت و مصلحت الهی، نشانه و پایگاه بعثت حضرت موسی، از آن پس دیگر باقی نماند (اذ یغشی السدرة ما یغشیٰ). تکرار کلمة «یغشی» در این آیه، حاکی از محو کردن و از میان بردن کامل است، چنان‏که در آیة 54 همین سوره نیز تکرار کلمة «غَشّیٰ» القاکنندۀ همین معناست: «فغشّاها ما غشّی». ریشۀ این کلمه، «غشو» بهمعنای پوشاندن است و پوشاندن اگر ضخیم و چندلایه باشد، بهمعنای از بین بردن خواهد بود.

نور قرآن، همچون ستاره‏ای فرود آمد و در اُفق اعلیٰ درنگی کرد. آنگاه دوباره پایین آمد و در نزدیکی پیامبر‏اکرم استقرار یافت و آرام گرفت، و پیش از آنکه در قلب پیامبر‏اکرم جای‏گیرد، درخت سدرةالمنتهی را -که نشانه و پایگاه بعثت حضرت موسی بود- چنان تحت پوشش خود قرار داد که در نتیجه، درخت بکلی محو و نابود شد و اثری از آن باقی نماند. آنگاه نور قرآن در ظرف دل پیامبر‏اکرم جای گرفت: «فأوحىٰ إلى‏ عبده ما أوحىٰ‏»؛ بهگونه‏ای که آن‏حضرت می‏توانست بدون وساطت جبرئیل، از آغاز تا انجام قرآن را بخواند.[36]

در پایانِ روایت سورۀ نجم از مسئلة اسراء، دوباره تأکید می‏شود که همگان متوجه باشند که چشم پیامبر در این رویداد بینظیر، اشتباه نکرد و مثلاًً، سیاهی نرفت و هرگز دچار خطای دید نشد: «ما زاغ البصر و ما طغىٰ‏. لقد رأىٰ‏ من آيات ربّه الكبرىٰ‏».

نبودن پیامبراکرم در غار حراء در شب اِسراء

سؤال: آیا پیامبر‏اکرم در شب اسراء، نماز مغرب را در غار حراء خواندند و آنگاه از غار پایین آمدند؟

جواب: پیامبر‏اکرم قبلاً از غار حراء پایین آمدهبودند. و نماز مغربشان را در مسجدالحرام گزاردند و اسراء مابین نماز مغرب و عشاء روی داد، و بنابر برخی احادیث، آن‏حضرت نماز عشاء را در وادی طور خواندند و همۀ انبیا به ایشان اقتدا نمودند.[37]

علت ترجیح مسجدالاقصا بر مسجدالحرام در ماجرای اِسراء

سؤال: چرا نزول وحی در خود مسجدالحرام - که برتر و با فضیلت‏تر از مسجدالاقصاست- روی نداد؟

جواب: در این قبیل مسائل نباید پیشاپیش حکم صادر کرد. اگر سؤال شود که مسجدالحرام چه برتری دارد؟ پاسخ کافی نخواهیم داشت. قرآن پیش از همۀ این مباحث، فرموده است: «الله اعلم حیث یجعل رسالته»، یعنی تنها خداوند می‏داند که رسالت خود را کجا، به چه شکل، در رابطه با کدام شخص و با چه خصوصیت و سازوکاری قراردهد. کلمۀ «حیث» ناظر به همۀ شرایط و قیود و خصایص مربوط به رسالت و رسول است که تعیین و تشخیص آن‏ها، تنها به خدا مربوط می‏شود.

در رابطه با نزول قرآن هم حکمت الهی اقتضا می‏کرد که کعبه - بهرغم قداستی که دارد- ارتباطی با بعثت نبیّ‏اکرم(ص) نداشته باشد.

شاید یکی از ابعاد حکمت الهی این بود که خداوند نمی‏خواست مسجدالحرام که حرمت آن شکسته شده بود و بت‏های فراوانی در داخل کعبه و اطراف آن قرار گرفته بودند و قریش آن‏جا را خانۀ خود و خود را همه کارۀ آن‏جا می‏دانست، محلّ بعثت خاتمالنبیین باشد.

شاید خداوند نمی‏پسندید شهر مکّه -شهری که بعدها محبوب‏ترین بندۀ او را اخراج خواهد کرد و او را مورد اذیت و آزار فراوان قرارخواهدداد- شاهد این رویداد عظیم باشد؛ شهری که بعدها در جریان مهاجرت نبیّاکرم، تقدّس و شرف دیرینه و دیرپای خود را از دست داد و برکت و حرمت و محوریت و مرکزیت آن -که وابسته به وجود و حضور آن‏حضرت بود- به شهر مدینه منتقل شد.

یکی دیگر از ابعاد این حکمت الهی، شاید به داستان ‏حضرت موسی(ع) مربوط باشد؛ داستانی که در طول زمان اهمیت بسیار یافته بود و حتی پس از ظهور و بعثت حضرت عیسی نیز بسیار چشمگیر بود و حرف نخست را می‏زد و تورات، خیلی بیشتر از انجیل مطرح می‏شد. خداوند متعال در این شرایط کاملاً تحریفآلود، کارسازی نمود و دقیقاً در همان نقطه‏ای که حضرت موسی(ع) مبعوث شده بود، رسالت بزرگ پایانی را بر دوش پیامبر برگزیدۀ خود گذاشت و پای همان درختی که حضرت موسی(ع) در آن‏جا الواح تورات را دریافت کرده بود، نور عظیم قرآن را در قلب محبوب‏ترین بندۀ خود جایگزین ساخت و درخت سدرة المنتهیٰ را -که نشان و محل بعثت حضرت موسی بود- یکجا محو و نابود کرد (اذ یغشی السدرة ما یغشیٰ).

متأسفانه ما به این حقایق قرآنی توجه نکردیم و در شرایطی که دشمنان اسلام بسیار بیدار بودند، ما به خواب عمیقی فرورفتیم. ما باید این خبر غیبی قرآن را به گوش دشمنان اسلام می‏رسانیدیم و به آنان می‏گفتیم که بر اساس سورۀ نجم درخت سدرةالمنتهی که با درختان دیگر فاصله داشت و بالاتر از آن دیگر سدرهای نبود و حضرت موسی در کنار آن به پیامبری برانگیخته شد و صدای خدا را از آتشی که بر سر آن بود، شنید و همواره در پای آن درخت با خدای خود راز و نیاز می‏کرد، هم اکنون دیگر نیست و از ریشه محو و نابود شده است؛ درختی که دیروز بود، امروز دیگر نیست.

ما بهجای اینکه به این مسائل مهم و اساسی توجه کنیم، منتظر شدیم که آنان این آیات را -بنا بر مصالح خویش- برای ما تفسیر کنند؛ «سدرةالمنتهی» را به اوج آسمان ببرند،[38] آن‏سان که دست کسی به آن نرسد. «جنّةالمأویٰ» را هم به بهشتی که در آسمان ‏هفتم است، تأویل کنند[39] و بهاینترتیب، همۀ سازمانها و نهادهای فکر و هوش ما را تعطیل نمایند. خدا خیلی خوب می‏داند که رسالت خود را کجا قرار دهد و ما نباید در برابر حکمت خدا و کارسازی‏های دقیق و ظریف او با خود بیاندیشیم که مسجدالحرام حرمت و برکتش بیشتر است، و قاعدتاً نزول وحی میبایست در آنجا اتفاق می‏افتاد و...

علت یادکرد عنوان مسجدالاقصا در آیۀ اِسراء

سؤال: چرا در آیۀ اسراء از مسجدالاقصا نام برده شده است، با اینکه فقط پیرامون آن مبارک است نه خود آن؟

جواب: بهخاطر اینکه مسجدالاقصا تکیهگاه عمدۀ بنی‏اسرائیل است و خواه ناخواه با اسلام و مسلمین هم ارتباط دارد. از سوی دیگر، جایگاه مسجدالاقصا نیز باید معلوم می‏شد که نه خود این مسجد بلکه صرفاً اطراف آن، کوه طور و وادی سینا مبارک دانسته شده است. بنابراین، این مسجد را نباید همردیف با مسجدالحرام و عِدل آن و نیز مقصد اِسرای پیامبر‏اکرم بدانیم. بر اساس آیۀ اسراء مسلّم گردیده است که مسجدالاقصا هیچ ارتباطی با مسئلۀ اسراء آن‏حضرت ندارد.

سؤال: اینکه گفته می‏شود مسجدالاقصا قبلۀ نخست مسلمانان بوده است، آیا صحیح است؟

جواب: احادیث معتبری در دست است که بر مبنای آن‏ها، پیامبر‏اکرم در آغاز بعثت رو به کعبه نماز می‏خواندند[40] و آن‏حضرت چه پیش از رسالت و چه پس از آن، همواره روی به سوی کعبه می‏آوردند و به طواف آن می‏پرداختند. بنابراین، اینکه گفته می‏شود مسلمانان، ابتدا رو به سوی مسجدالاقصا نماز می‏خواندند، بههیچوجه صحیح نیست. اما اینکه جریان قبله و تغییر قبله چیست و معنا و مفهوم آیات مربوط به قبله چیست، بحث مفصّل خود را می‏طلبد.

علت بازنگشتن و نرفتن پیامبر به غار حراء پس از بعثت

سؤال: چرا پیامبر‏اکرم پس از رسالت دیگر به غار حراء بازنگشتند؟

جواب: وقوف و اعتکاف در غار حراء بهرغم جایگاه شایسته‏ای که پیش از رسالت آن‏حضرت داشت، پس از بعثت ایشان، دیگر موضوعیت و رسمیّت خود را کاملاً از دست داد و پیامبر‏اکرم با علم و حکمت و تدبیری که داشتند در طول عمر خود، حتی کوچکترین اشاره‏ای هم به مسئلۀ غار حراء نکردند؛ چرا که تنها یک اشاره از سوی آن‏حضرت، می‏توانست بسان تاییدی بر انواع رهبانیت‏ها و خلوت‏گزینیها و غارنشینی‏ها باشد.

در مقابل، گفتنی است، ماجرای حلف‏الفضول با وقوف در غارحراء فرق می‏کند؛ در رابطه با حلف الفضول شواهد معتبری در دست است که پیامبر‏اکرم پس از بعثت نیز آن را تأیید نمودند و اظهار داشتند که هر وقت چنین پیمانی در کار باشد، و از ایشان برای شرکت در آن دعوت شود، قطعاً اجابت خواهند کرد.[41]

جایگاه جبرئیل امین در رسالت ختمی مرتبت

سؤال: در رابطه با جایگاه جبرئیل امین قدری توضیح دهید.

جواب: جبرئیل امین فرشتة مقرّب الهی است و جایگاه او نسبت به سایر ملائکه مانند جایگاه پیامبر‏اکرم نسبت به سایر مردم است. او در میان فرشتگان یک موقعیت استثنائی دارد و مورد اطاعت می‏باشد (مُطاع) و خداوند بنابر حکمت خویش، او را واسطۀ نزول تدریجی قرآن بر پیامبراکرم قرار داده است و در این ارتباط او را با عناوینی همچون «رسول کریم» و «روح الامین» ستوده است.

مأموریت جبرئیل نه در هنگام بعثت نبیّ‏اکرم، بلکه پس از آن، همزمان با آغاز نزول تدریجی قرآن شروع شده است و هنگام نزول دفعی قرآن در شب اسراء و لیلةالقدر، جبرئیل قطعاً بی‏خبر بوده است. در همین نزول تدریجی قرآن نیز، واسطه‏گری جبرئیل چندان ضروری و لازم نبوده است بلکه تنها جنبة تشریفاتی داشته است، چنانکه بر اساس برخی از آیات و احادیث، رسولاکرم پیش از قرائت جبرئیل قادر به خواندن همۀ آیات قرآن از آغاز تا انجام بوده‏اند.[42] بنابراین، احیاناً، اطلاق عنوان «معلم» بر جبرئیل امین، بههیچوجه صحیح نیست؛ زیرا بر اساس آیات سورۀ نجم -که در آنها از جبرئیل خبری نیست- پیامبر‏اکرم قرآن را مستقیماً از خداوند تعلیم گرفته‏اند (علّمه شدیدالقویٰ).

رابطۀ اِسراء با عید مبعث

سؤال: رابطة اِسراء با مسئلة بعثت چیست؟

جواب: اسراء نه قبل از بعثت است و نه بعد از آن. درواقع اسراء با بعثت یکی بوده است؛ شب قدر هم درواقع همان شب اسراء و شب بعثت است. در عین حال، مسئلة بعثت، بحث جداگانه‏ای می‏طلبد، زیرا در این ارتباط خلط مبحث بسیاری صورت گرفته است. روز بیست و هفتم رجب که ما آن را روز مبعث پیامبر‏اکرم می‏شناسیم، چنانکه بعضی گفتهاند، شاید آغاز نزول تدریجی قرآن بوده باشد نه روز برانگیخته شدن پیامبراکرم. مبعث واقعی آن‏حضرت -بنا بر مباحثی که گذشت- شب اسراء و شب قدر بوده است که در آن، همة حقیقت قرآن بر قلب مبارک پیامبراکرم نازل شد، بهگونه‏ای که آن‏حضرت ساعاتی بعد فرمود: «گویی کتابی در قلبم نگاشته شد».[43]

بازشناسی دو نزول دفعی و تدریجی قرآن از یکدیگر

سؤال: در رابطه با نزول دفعی و تدریجی قرآن و فرق آن دو با یکدیگر بیشتر توضیح دهید.

جواب: نزول تدریجی قرآن، نزول مجدّد همان قرآنی است که قبلاً در آغاز کار (بعثت) بر پیامبر‏اکرم یکجا نازل شده است. آیة نخست سورة فرقان ناظر به نزول تدریجی قرآن است: «تبارك الذى نزّل الفرقان على‏ عبده ليكون للعالمين نذيرا» و آیۀ نخست سورة کهف حاکی از نزول دفعی قرآن است: «الحمد لله الذى أنزل على‏ عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا».

 «نَزَّلَ» حاکی از نزول تدریجی و «اَنزَل» نشانگر نزول دفعی است و این دو منافاتی با هم ندارند و قبول یکی مستلزم انکار دیگری نیست؛ هریک جایگاه خاص خود را داراست؛ با این تفاوت که نزول تدریجی مستند به اسناد تاریخی و شهود عینی بسیار است، اما نزول دفعی، شاهدی جز خداوند (و کفی بالله شهیدا) و سندی جز قرآن یا حدیثی که توضیح و تفسیر قرآن است، ندارد. از همین روست که نزول تدریجی قرآن، چه در میان مسلمانان و چه نزد غیر مسلمانان، بسیار مطرح است و مباحث بیشماری در زمینة اسباب نزول و شأن نزول، ترتیب نزول آیات و سوره‏ها، کاتبان وحی و... صورت گرفته و می‏گیرد. اما نزول دفعی که بسیار مهم و اساسی است چندان مورد توجه و اهتمام قرارنمی‏گیرد. قرآنکریم خود در آیات متعدد اصرار دارد که ما این داستان بسیار باشکوه و عظیم را تا جای ممکن برای خودمان و نیز دیگران مطرح کنیم و بدان اهتمام ورزیم و همة مسائل اعتقادی‏مان را بر مبنای آن از نو بازسازی کنیم و سامان بخشیم. اگر هم نمی‏توانیم این مسئله را درک و هضم کنیم، دست کم در این خصوص، جرّ و بحث و مجادله نکنیم: «أفتمارونه علی ما یریٰ».

جایگاه تاریخی 27 رجب (عید مبعث)

سؤال: اگر نزول قرآن در شب هفدهم ماه مبارک رمضان روی داده است، پس جایگاه عید مبعث (27 رجب) چیست؟

جواب: عید مبعث جایگاه خود را داراست و نباید مورد انکار و حذف قرار گیرد، اما بحث آن، مفصّل است و فرصت دیگری می‏طلبد تا غبارها از روی آن زدوده شود و روشن شود مبعثی که در میان ما و مطبوعات و صدا و سیمای ما مطرح است، با مبعثی که قرار بوده است «عید» گرفته شود، زمین تا آسمان متفاوت است. در پرتو آن بحث جامع الاطراف، اساس عید مبعث و فلسفة آن از زیر غبار اوهام و اسرائیلیات خارج می‏شود و بزرگی و عظمت آن و راز زمانبندیِ آن -که در ماه رجب، پیشاپیش ماه شعبان و ماه رمضان و لیلة القدر است- آشکار می‏گردد.

آنچه اکنون نقد است و می‏توان پیگیری کرد، تعبیرات جالب و کارساز مرحوم شیخ عبّاس قمی راجع به شب هفدهم و نیز روز هفدهم ماه رمضان است که بسیار جای تأمل می‏باشد. همچنین، اگر در متون دعاها و زیارت‏هایی که برای این شب و روز، وارد شده است، دقت و توجه کنیم، خیلی از ابعاد و زمینه‏های این مسئله روشن خواهد شد. متن زیارت مخصوص امیرالمؤمنین نیز، در این راستا مفید و روشنگر است؛ همینطور برخی دیگر از متون ادعیه و زیارات که برای این ایام توصیه شده‏اند.

نزول سورۀ علق در روز یا شب مبعث

سؤال: در رابطه با زمان نزول سورة علق توضیح دهید که آیا در روز مبعث بوده است یا نه؟

جواب: در این خصوص روایتی از عایشه امالمؤمنین نقل شده است که علامۀ طباطبائی آن را به نقل از «الدّر المنثور» سیوطی در بحث روائی المیزان آورده و با دقت تمام موشکافانه مورد نقد و بررسی قرار دادهاند. در سند این روایت، شخصی هست به نام ابن شهاب زهری که نسبت به عایشه و عثمان بسیار متعصّب بوده و در راستای این تعصّب و مقابله با جریان علوی و ولایت اهل‏بیت(ع) از هیچ کاری فروگذار نمیکرده است. وی به نقل از عروة بن زبیر، خواهرزادۀ امّالمؤمنین عایشه، روایت می‏کند که وی گفته است:

«اوّلين روزنه‏اى كه از وحى به روى رسول خدا (ص) باز شد، اين بود كه در عالم رؤيا در خواب چيزهايى مى‏ديد كه چون صبح روشن در خارج واقع مى‏شد. سپس علاقه و محبت به خلوت و تنهايى در دلش انداخته شد، و (غالباً) تك و تنها در غار حرا (18 كيلومترى مكه) بسر مى‏برد و در هر سال براى اينكه مدتى در آنجا به تهجد و عبادت بپردازد، خود را آماده مى‏ساخت و آب و طعام تهيه مى‏كرد، و آن مدت را يكسره به عبادت مى‏پرداخت و به خانه نمى‏رفت، سال بعد نيز چنين مى‏كرد، و باز براى آن مدت توقف در حرا خود را آماده مى‏ساخت، تا آنكه شبى كه در غار حرا بود، فرشتۀ خدا حق را بر او نازل كرد و به او گفت: «اقرأ» رسول خدا پاسخ داد: من خواندن بلد نيستم. رسول خدا فرمود: آن فرشته مرا گرفت و فشارى بر من وارد آورد، بهطورى كه تاب و توانم از دست رفت. آنگاه رهايم كرد، و دوباره گفت: «اقرأ» گفتم من خواندن بلد نيستم، باز مرا گرفت و فشار داد، بهطورى كه طاقتم از دست رفت، اين بار هم مرا رها كرد و گفت: «اقرأ» گفتم خواندن نمى‏دانم، بار سوم مرا گرفت و همان فشار را وارد آورد، طورى كه توانم از دست رفت، اين بار نيز مرا رها كرد و گفت: «اقرأ باسم ربّك الذی خلق. خلق الإنسان من علق. اقرأ و ربّك الأكرم. الذی علّم بالقلم. علّم الانسان ما لم يعلم» پس رسول خدا اين سوره را فراگرفت و به طرف مكه برگشت، در حالى كه قلبش بشدت مى‏تپيد، تا به خانه خدیجه دختر خويلد رسيد. گفت: مرا بپيچيد! مرا بپيچيد! اهل خانه او را در رواندازی پيچيدند، تا آن حالت ترس و اضطرابش آرام گرفت، آنگاه به خدیجه روی كرد و داستان را براى او باز گفت، و در آخر گفت: بر جان خود مى‏ترسم! خدیجه گفت: ابداً چنین چيزى نيست، خدا هرگز تو را خوار نمى‏كند، براى اينكه تو شخصى نيكوكار هستى و صلۀ رحم مى‏كنى و زحمت ديگران را تحمل مى‏نمايی و برهنگان را مى‏پوشانی، تو ميهمان‏نواز و ياور مبتلايانی.

آنگاه خدیجه آن جناب را نزد پسرعمویش ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزّىٰ كه در جاهليت از بت‏پرستى به كيش نصرانيت درآمده بود، آورد. این ورقه زبان عبرانى را مى‏دانست و انجيل را بهطور كامل به عبرانى مى‏نوشت؛ مردى سالخورده و نابينا بود. خدیجه گفت: اى پسرعمّ، كمى به سخنان پسر برادرت گوش كن. ورقه گفت: اى برادرزاده، چه مى‏بينى؟ رسول خدا آنچه ديده بود به او خبر داد. ورقه گفت: اين همان ناموسى است كه خدا بر موسايش نازل مى‏كرد، و اى كاش من در آن درخت شاخه‏اى بودم، و اى كاش زنده مى‏ماندم تا آن روزى كه قوم تو از مكه بيرونت مى‏كنند. رسول خدا پرسيد: بيرون كنندگان من قوم من خواهند بود؟ گفت: آری، هيچ پيامبرى نياورده است مثل آنچه تو آورده‏اى، مگر آنكه مورد حمله و دشمنى قومش قرار گرفته است، و من اگر آن روز تو را دريابم ياريات خواهم كرد؛ ياریى صميمانه. ليكن چيزى نگذشت كه ورقه از دنيا رفت و مدتى وحى تعطيل شد».[44]

علامۀ طباطبائی(ره)، پس از ذکر این روایت و چند روایت دیگر در همین خصوص، به نقد آنها ‏میپردازد و می‏گوید:

«اين داستان كه در روايات آمده خالى از اشكال بلكه اشكالها نيست، براى اينكه اوّلاً به رسول خدا نسبت شك در نبوت خود داده و گفته است كه آن جناب احتمال داده است آن صدا و آن شخصى كه بين زمين و آسمان ديده و آن سوره‏اى كه بر او نازل شده است همه از القائات شيطانى باشد، و ثانياً به وى نسبت داده كه اضطراب درونياش زايل نشد تا وقتى كه يك مرد نصرانى (ورقة بن نوفل) كه خود را به رهبانيت زده بود، به نبوتش شهادت داد؛ آن وقت اضطرابش زايل شد. با اينكه خداى متعال دربارۀ آن جناب فرموده: «قل انّی على‏ بيّنة من ربّی» و چگونه ممكن است چنين كسى از سخنان يك نصرانى تحت تاثير قرار گيرد و براى آرامش خاطرش محتاج به آن باشد؟ مگر در آن سخنان چه حجت روشنى بوده است و مگر خداى تعالى دربارۀ آن جناب نفرموده است: «قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على‏ بصيرة أنا و من اتبعنى» آيا اعتماد كردن به قول ورقه بصيرت است؟ و بصيرت پيروانش هم همين است كه ايمان آورده‏اند به كسى كه به گفتارى بىدليل ايمان آورده و اعتماد كرده است؟ آيا وضع ساير انبيا هم بدين منوال بوده است و آنجا كه خداى متعال مى‏فرمايد: «انّا أوحينا إليك كما أوحينا الى‏ نوح و النبيّين من بعده»، امت اين انبيا هم اعتمادشان به نبوت پيغمبرشان براى اين بوده كه مثلاًً پيرمردى همانند ورقه گفته است كه نوح پيغمبر است يا هود و صالح پيغمبرند؟ قطعاً پايۀ تشخيص نبوت يك پيغمبر اينقدرها سست نيست، بلكه حق اين است كه نبوت و رسالت ملازم با يقين و ايمان صددرصد شخص پيغمبر و رسول است. او قبل از هركس ديگر يقين به نبوت خود از جانب خداى تعالى دارد و بايد هم چنين باشد. روايات وارده از ائمۀ اهلبيت(ع) هم همين را مى‏گويند».[45]

چنانکه مشاهده می‏شود، همة اتفاقاتی که در این روایت گزارش شده است، به نقل از عایشه امالمؤمنین می‏باشد و هیچ مأخذ دیگری ندارد. این درصورتی است که ما انتساب روایت مذکور را به عایشه امّ‏‏المؤمنین صحیح بدانیم، حال آنکه صحت این روایت چندان هم معلوم نیست و احتمال جعل و ساختگی بودن آن قوّت دارد، مخصوصاً از این جهت که مشتمل بر جریان پناه بردن پیامبر‏ به ورقة بن نوفل (پسرعموی خدیجه) و قضایای پیرامون آن نیز هست.

نکتۀ جالب دیگر در این روایت، این است که جبرئیل آنگاه که نخستین آیات را به پیامبر تعلیم می‏دهد (اقرأ... اقرأ...)، اساسی‏ترین آیة قرآن یعنی «بسم الله الرحمن الرحیم» را فراموش می‏کند.

اختصاص بعثت پیامبران به منطقۀ خاورمیانه

سؤال: چرا همة پیامبران و امامان در منطقۀ خاورمیانه ظهور کرده‏اند؟ تکلیف سایر مردم چیست؟ خدا با آنان چگونه رفتار خواهد کرد؟

جواب: خداوند با همۀ مردم به «عدالت» رفتار می‏کند، همهچیز را درنظر می‏گیرد و هرچیزی را سر جای خود قرارمی‏دهد. خداوند اسرعالحاسبین است؛ بد را با بد و خوب را با خوب مقابله می‏کند و به این ترتیب جای هیچ اشکالی باقی نمی‏ماند. این قبیل سؤالات از پیش فرض‏هایی ناشی می‏شوند که خود آنها زیر سؤال‏اند. ما فرض کرده‏ایم که ما چون پیامبر و امام داریم، برخوردارتر از کسانی هستیم که پیامبر و امام ندارند. حال آنکه نه ما و نه آنان، هیچ کدام برخوردارتر از دیگری نیستیم.

این سؤال مثل این است که بپرسیم چرا خداوند ما را در این زمان خلق کرد؟ چرا ما را از «طین» خلق کرد؟ چرا اوّل آدم و سپس حوّا را آفرید؟ این چراها و موارد بیشمار دیگر، پاسخشان فقط به خدا مربوط می‏شود. خداوند خود فرموده است که من در خلقت آسمان و زمین و آفرینش انسان‏ها کسی را شریک نگرفته‏ام و با کسی مشورت نکرده‏ام: «ما أشهدتهم خلق السّماوات و الأرض و لا خلق أنفسهم و ما كنت متّخذ المضلّين عضدا» (کهف/51)

خداوند هر آنچه را که به انسان مربوط می‏شود، بیان کرده است و چیزی را ناگفته رها نکرده است: «ما فرّطنا فی الكتاب من شی‏ء» (انعام/38). از جایی به بعد، دیگر به انسان مربوط نمی‏شود و انسان باید این حدود و مرزها را خوب بشناسد و از مسائلی که به او مربوط نیست سؤال نکند: «لایُسئَل عمّا یفعل و هم یُسئَلون» (انبیاء/23).

در نگاه خداوند فرقی نمی‏کند که انسان در جوار پیامبران و امامان و هم عصر آنان باشد و حتی از اقوام و خویشانشان باشد، یا از نظر زمانی و مکانی از آنان بسی دور باشد و حتی نام و نشان آن پیامبر و امام به گوشش نخورده باشد. خداوند برای کل عالم هستی و همة جهان آفرینش، از آغاز تا انجام، یک طرح عظیم فراانسانی و فرامخلوقاتی دارد که خود بنابر حکمت و مصلحت خویش آن را اجرا می‏کند. گوشه‏ای از این طرح، مسئلة رسالت است که آن را در هرجا که شایسته و مناسب ببیند قرار می‏دهد و به هرمیزان که لازم ببیند، اسرار و اهداف و فلسفه آن را برای انسان بیان می‏کند.

کما اینکه راجع به مسئلة قیامت، مواردی را بیان داشته و در موارد دیگر علم به آنها را صرفاً به ذات اقدس خود اختصاص داده است: «انّ الله عنده علم السّاعة» (لقمان/34). حتی در جایی خطاب به پیامبر‏اکرم می‏فرماید که از تو راجع به قیامت می‏پرسند و از زمان وقوع آن سؤال می‏کنند، درحالی که تو از آن بیخبری: «يسئلونك عن السّاعة أيّان مرسیٰها. فيم أنت من ذكریٰها. إلى‏ ربّك منتهیٰها. إنّما أنت منذر من يخشیٰها» (نازعات/45-42). خداوند در پاسخ این سؤال که قیامت کی واقع می‏شود، با قاطعیت پاسخ می‏دهد که این مسائل به کسی مربوط نیست و حتی پیامبر ما نیز از آن بیخبر است، و اگر هم باخبر باشد، باید رازداری کند.

از همین روست که در سرتاسر قرآن، تفصیلی از قضایای قیامت، آن چنان‏که انتظار می‏رود، پیدا نمی‏کنیم، چرا که اصولاً بیان کردنی نیست، هرآنچه بیان کردنی بوده، خداوند در قرآن ذکر کرده و آنچه پوشیده مانده است از این روست که در قالب بیان نمی‏گنجد. یک نظام و ساختار دیگر در عالم هستی لازم است تا بتوان این ناگفته‏ها را بیان کرد: «یوم تبدّل الارض غير الارض و السماوات و برزوا لله الواحد القهّار» (ابراهیم/48). «يوم نطوي السّماء كطيّ السّجلّ للكتب كما بدأنا أوّل خلق نعيده، وعداً علينا انّا كنّا فاعلين‏» (انبیا/104)

در روز قیامت زمین و آسمان به چیز دیگری تبدیل می‏شوند و خداوند طومار آسمان‏ها را درهم می‏پیچد (به همان راحتی که صحّاف کاغذ را تا می‏کند) و همة این کهکشان‏ها را با تمامی تشکیلاتی که دارند، مانند سفره‏های یکبارمصرف جمع می‏کند و نظام دیگری را جایگزین می‏کند. حال، تفصیل آن ساختار و نظام جایگزین را چگونه می‏شود برای این انسان که جزء ناچیزی از عالم هستی است بیان نمود؟

زبانشناسان قائلند به اینکه زبان در زیر این آسمان و روی این زمین شکل می‏گیرد، حال، وقتی قرار است آسمان به یک آسمان دیگر و زمین به یک زمین دیگر تبدیل شود، چگونه می‏توان، وصف حال آن آسمان و زمین دیگر را در ظرف این آسمان و زمین بیان کرد؟ بنابراین، ما بیش و پیش از اینکه به سراغ ناگفته‏های قرآن برویم، شایسته است که در گفته‏های قرآن بیاندیشیم و تدبر کنیم.

غفران الهی و ذنب پیامبر

سؤال: در رابطه با آیۀ دوّم سورة فتح «ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخّر» که در آن کلمة «ذنب» به پیامبر‏اکرم نسبت داده شده است، توضیح فرمایید.

جواب: در اینجا بهطور خلاصه می‏توان گفت که «ذنب» با «اثم» فرق دارد. اثم گناهی است که با عصمت منافات دارد، ولی ذنب هرگونه پیامد هرعملی را دربرمی‏گیرد. به گناه هم از این جهت ذنب گفته می‏شود که پیامد اعمال انسان است. براساس این سوره، خداوند با فتح مبین مکّه و پیش از آن در پرتو صلح حدیبیّه، پیامبر‏اکرم و اصحاب او را وارد مرحله‏ای کرد که در آن توانستند تمامی نابسامانی‏های گذشته و آینده را بخوبی رفع و رجوع کنند و قرآن از این جبران الهی این چنین یاد می‏کند.[46]

از سوی دیگر، مسئلة استغفار هم که در برخی از آیات به پیامبر‏اکرم نسبت داده شده است، ملازمه‏ای با گناه ندارد؛ بدون گناه هم می‏شود بلکه باید استغفار نمود. چنان‏که پیامبر‏اکرم بنابه تصریح خودشان در هر روز هفتاد مرتبه استغفار می‏کردند.[47] استغفار یعنی طلب غفران الهی و طلب غفران، لازمهاش خطا و گناه نیست.

معنای درست واژۀ قرآنی «ایلاف»

سؤال: مشهور این است که کلمۀ «ایلاف» در سورۀ قریش، از اُلفت گرفته شده است، حال آنکه در این مباحث، کلمه «فیل» بهعنوان ریشه آن درنظر گرفته شد و «ایلاف» بهمعنای فیل سواری و فیل راندن و (؟).

جواب: ریشة «أ، ل، ف» می‏تواند به باب «تفعیل» برود، چنان‏که در قرآن هم به کار رفته است (و ألّف بین قلوبهم)، اما ممکن نیست به باب اِفعال برود و هیچ شاهدی از نظم و نثر در زبان و ادبیّات عربی نمی‏توان برای آن یافت و مفسران نیز نتوانسته‏اند برای آن شاهدی بیاورند. از سوی دیگر اگر ایلاف را از ریشة «أ،ل،ف» و بهمعنای اُلفت بگیریم، باید تاریخ را واژگون نماییم، زیرا در پیشینة قریش در آن روزگار، همه چیز می‏توان یافت جز اُلفت و دوستی. آنان قرن‏های متمادی در میان خودشان جنگ و خونریزی داشته‏اند و طوایف قریش همیشه با یکدیگر در نبرد و ستیز بوده‏اند و اوج این جنگ‏ها و خونریزی‏ها نیز، سال‏های پیش از ظهور اسلام بوده است. مهر و رحمت و الفت و دوستی در میان قریش مفهومی نداشته است. حتی ماجرای اعجازآمیز اصحاب فیل نیز نتوانست میان آنان الفتی ایجاد کند، و اگر بهفرض، احتمال بدهیم که الفتی ایجاد کرده باشد، بهسرعت از میان رفته است؛ چون هرچه بوده، جنگ و خونریزی بوده است.

درست همانند ستیزها و بیرحمیهایی که امروزه در میان اهالی بیزینس در رابطه با شرکت‏ها و بازرگانی‏ها وجود دارد؛ هرچه این شرکت‏ها عمدهتر و اساسیتر و تعیین کننده‏تر می‏شوند، بهویژه وقتی مسائل اقتصادی با مسائل سیاسی پیوند می‏یابند، بیشتر صحنة جنگ و بی‏رحمی می‏شوند. تنها چیزی که در این موقعیت‏ها نمی‏توان یافت، الفت است؛ الفتی که خیلی فراتر از مهر و مهربانی و رحمت است؛ اُلفت یعنی، بر بدن‏های گوناگون جانی یگانه حاکم باشد.

اگر به تاریخ تفسیر و ترجمة سورة قریش نظری بیافکنیم، خواهیم دید مطالبی که در رابطه با عبارات آغازین این سوره گفته شده است بههیچوجه از باب تبیین و توضیح معنای آیات نیست، بلکه صرفاً از این باب است که مطلبی گفته شده باشد، و این سوره نیز بدون شرح و تفسیر باقی نماند. این قبیل مطالب هیچ‏گاه از این حد فراتر نمی‏روند و هرچه طول و تفصیل پیدا کنند، فراتر از مصادره به مطلوب نخواهند بود.

اینگونه موارد در تفاسیر فراوان است؛ به خصوص ذیل آیاتی که در رابطه با آنها مشگل یا مشگلات ادبی وجود دارد و هیچ شاهد و مؤیدی هم از نظم و نثر برای آنها پیدا نمی‏شود. در این موارد، تنها راه حل مشگل، دقت و تدبر در سیاق آیات (جملات و عبارات قبل و بعد آنها) و ترتیب آسمانی و عرشی آنهاست که متأسفانه تفاسیر سنتی از آنجا که به تعبیر شهید سید محمّدباقر صدر، ترتیبی و تجزیئی هستند، تا حدود بسیاری از آن محروماند.

«ترتیبی» بودن تفاسیر موجب شده است که مفسران عظام، وقتی به سوره‏های پایانی قرآن می‏رسند، جز شرح لغات و مفردات و ذکر شأن نزول و تکرار اقوال مفسران گذشته یا بازگویی تاریخ، چیزی برای گفتن و نوشتن نداشته باشند. «تجزیئی» بودن آنها نیز به این معناست که مفسر در تفسیر آیات و عبارات، جزءنگر و جزءگرا باشد؛ یعنی با آیات قبل و بعد و سیاق آنها کاری نداشته باشد و زبان حالش این باشد که من اکنون این آیه را شرح می‏دهم و سپس آن یکی را می‏خواهم شرح دهم و... همینطور تا آخر سوره، آیه به آیه پیش رود و به ارتباط و هماهنگی آنها با یکدیگر و اهداف مشترک آنها توجهی نکند.

پُرواضح است که تفسیر اگر بههمینشکل دوره‏ای و ترتیبی و تجزیئی پیش رود، هزاران سال هم اگر بگذرد و هزاران دوره تفسیر هم نگاشته شود، این قبیل مشگلات، هیچ‏گاه رفع و رجوع نخواهند شد و همچنان سرشان بدون بالین خواهد ماند.

تعارض مقام عصمت با الگو بودن برای مردم

سؤال: آیا عصمت انبیا و امامان اکتسابی است یا خدادادی؟ در صورت دوّم آیا الگو بودن آنان جای اشکال نیست؟

جواب: مسئلة عصمت و اکتسابی بودن یا نبودن آن، بحثهای کلامیاند و به بحث ما ارتباطی ندارند. آنچه در رابطه با موضوع سیرة نبوی در قرآن باید بر آن تأکید ورزید، «بشرٌ مثلکم» و «اُسوۀ حسنه» بودن پیامبر‏اکرم است که صریح بیان قرآن است و شکی در آن نیست. برای کارشناس و متخصّص علوم قرآن و حدیث مسئله این نیست که «عصمت» چیست و چگونه است؟ مهم این است که پیامبراکرم و ائمة معصومین(ع) الگو و پیشوای ما در همة زمان‏ها و مکان‏ها هستند.

به عبارت دیگر، ما این بحث را نباید از آن سوی دنبال کنیم که آیا آنان عصمت دارند یا ندارند؟ یا عصمتشان اکتسابی است یا نه؟ اگر اکتسابی نیست پس نمی‏توانند الگو باشند و اگر اکتسابی هست...، ما از این سوی باید پیش برویم، یعنی با اتّکا به صریح قرآن (لقد كان لكم في‏ رسول الله اسوة حسنة)، آنان را بدون تردید الگو بدانیم و آنگاه در پی لوازم و ویژگی‏های یک الگوی جامع و کامل باشیم که طبعاً یکی از آنها عصمت خواهد بود. آنگاه با خود بیاندیشیم که یک الگوی همیشگی چگونه عصمتی باید داشته باشد؟ و معنای وحیانی و قرآنی عصمت چیست؟


پینوشت‌ها

[1] بحار الانوار، 1/85

[2] از جمله : تفسیر صافی، 1/33؛ اصفی، 1/3؛ تفسیر ملاصدرا، 1/433؛ تفسیر المحیط الاعظم، 1/35؛ تفسیر مراغی، 1/18؛ تفسیر مظهری، 1/52؛ مواهب الرحمان، 1/101؛ و ...

[3] بحار الانوار، 1/214

[4] همان

[5] ک: لسان العرب، 14/382؛ العین، 7/ 291؛ مجمع البحرین، 1/216؛ قاموس قرآن، 3/260. .

[6] لسان العرب، 9/10

[7] ثواب الاعمال/107؛ الاحتجاج، 1/215؛ بحار الانوار، 45/166؛ اصول کافی، 2/30

[8] المیزان، 1/5

[9] از باب نمونه، نک: روح البیان، 8/412

[10] رک: لباب التأویل، 3/110؛ ارشاد الاذهان، 1/287؛ تفسیر شبر،/279؛ التفسیر الوسیط، 8/282؛ و ...

[11] آیات 15، 54، 77، 93، 94، 95، 105

[12] الخصال، 2/58

[13] التحقیق، 14/281

[14] مفاتیح الجنان/369 (اعمال شب هفدهم)

[15] المیزان، 20/474؛ زاد المعاد/180؛ وسائل الشیعه، 7/261؛ فضائل الاشهر الثلاثه/137

[16] مفاتیح الجنان/399 (اعمال شب عید فطر)

[17] رک: الابدال و المعاقبه و النظائر، باب الثاء و الفاء / 86

[18] خورشید نبوت/80

[19] سیرۀ ابنهشام، 1/235؛ الکامل، 1/553

[20] قس: الدر المنثور، 4/140-136

[21] نک: الدر المنثور، 4/140-136

[22]  المیزان، 19/50؛ التحریر و التنویر، 27/150

[23] المیزان، 20/330

[24] المیزان، 2/328

[25] تفسیر مظهری، 9/104

[26] مفاتیح الجنان/485 (اعمال ماه صفر)

[27] برای نمونه، نک: التبیان، 9/422؛ مجمع البیان، 9/262؛ و ...

[28] نیز، نک: تفسیر نمونه، 13/314؛ تفسیر کوثر، 1/464؛ مخزن العرفان، 15/200

[29] صحیفۀ نور، 14/ 393

[30] مجمع البحرین، 3/480؛ لسان العرب، 5/170

[31] برای نمونه، نک: التبیان، 9/423؛ مجمع البیان، 9/262؛ المیزان، 2/328

[32] نک: لسان العرب، 14/265؛ التحقیق، 3/237

[33] بحار الانوار، 15/363

[34] المیزان، 14/215؛ البرهان، 4/309

[35] المیزان، 13/9 بحث روائی ذیل آیۀ نخستین سورۀ اِسراء.

[36] بحار الانوار، 15/363

[37] نک: الدر المنثور، 4/137

[38] البرهان، 5/192؛ الدر المنثور، 6/124؛ مجمع البیان، 9/265؛ نور الثقلین، 5/154؛ التبیان، 9/426؛ و ...

[39] همان

[40] شواهد التنزیل، 1/113؛ خصائص امیرالمؤمنین،/24؛ منهج الصادقین، 1/176

[41] الطبقات الکبریٰ، 1/128؛ کنز العمال، 4/579

[42] قیامت/19-16؛ طاها/114؛ بحار الانوار، 15/363

[43] بحار الانوار، 15/363

[44] ترجمۀ تفسیر المیزان، 20/55

[45] همان، 20/557

[46] المیزان، 18/254

[47] اصول کافی، 2/505

فایلهای مرتبط

فایل صوتی: از اسراء‌ تا خاتمیت (مطالعات قرآنی در سیره نبوی)
دریافت
لینک دوم: از اسراء‌ تا خاتمیت (مطالعات قرآنی در سیره نبوی)
دریافت
نظرات

نظر خود را در خصوص محتوای ارائه شده در این صفحه با ما در میان بگذارید.

نام را وارد کنید.
نام خانوادگی را وارد کنید.
پست الکترونیک را صحیح وارد کنید
یک تلفن همراه صحیح وارد کنید.